She had blue skin
And so did he
He kept it hid
And so did she
They searched for blue
Their whole life through
Then passed right by
...And never knew
مثل همیشه شاهکاری از عمو شلبی
(دخترک)پوستی آبی داشت
(پسرک) هم همینطور
رویش را می گرفت
او هم همینطور
بدنبال پوستی آبی
همه ی زندگی را زیر پا گذاشتند
از کنار هم گذشتند ولی
یکدیگر را نشناختند

دارم خفه میشم و تو بخند به من
بخند لبخندت زیباست به خدا
یادم رفته که نباید قسم بخورم اما
لبخند بزن
وقتی برای حفظ آرمان روی چشم هامان را می بندیم
وقتی خریت آدم ها پایانی برایش نیست
تو لبخند بزن
خوش بودی و خوش باش!
دوست دارم بگویم
حال همه ی ما خوب است
لبخند بزن
اما
تو باور نکن!
امروز بیش از هر روز دیگری دلم نوشتن می خواهد. روی صندلی های تئاتر شهر با آدم هایی که معلوم نیست بازی می کنند یا خود واقعی شان را نشان می دهند نشسته ام.دلم می خواهد کسی اینجا بود تا برایش از کشف جدیدم بگویم، اینکه بگویم بالاخره فهمیدم غول های قصه چرا گیر داده بودن به دخترای شاه پریون و زارت و زورت می دزدیدنشون. بخند. تو بخند!! اما یادت باشه این کشفای کوچیک مسخره خیلی مهمن خععیلی!!!!
داشتم به آدم هایی فکر می کردم که هر بار سراغی ازشون گرفتن سریع دنبال منظور گشتن( میدونم از تو خبری نگرفتم حرص نخور) تا دلیل این احوال پرسی رو کشف کنن!!-- بوی علف ( نه اون علف طبیعی و سر سبز خودمون که این روزا وقتی بهمون قرمه سبزی میدن میریزن توش سربازی که میری این چیزا رو یاد می گیری) میاد و بوی عطر آشنای فرمانده قسمت. ظهری هم روی پله برقی مترو بوی تو می اومد. بوی غلیظ عرق دم کرده. این بوها هم شده جزئی از افکارم.-- تا بیای بهشون حالی کنی که خره سراغ گرفتن دلیل نمیخواد پیر میشی. گاهی هم که مجبور میشم برای تماس گرفتنم دلیل بیارم تا خیالت از اون همه فکر و خیال در بیاد!!!
عادتم شده وقتی توی خیابان راه می روم قدم هایم را بشمارم و با خودم بگویم
ایمان
چپ راست
اتحاد
چپ راست
آموزش
$%&$ ^& ^&% ارتش
( پیشاپیش از همکاری بلاگفا برای سانسور فحشی کمال تشکر را داریم)
توی راه که میومدم کافی نت کلی با خودم مرور کردم که اینا رو هم می تونم بگم ولی الان نیازی نمی بینم که بگم!!!
پی نوشت: نیستم، اگر باشم، جواب میدم!!!
پی نوشت2: جون مادرت از این پیغامای تبلیغاتی نذار چون فقط یه بار می خونم پاک میکنم!!!
به یاد سندی و خالی نبودن عریضه:
قلبم
BOOOOOOOM
!BOOOOOOOOOM

سر و کله ی یه هم اتاقی جدید اینجا پیدا شده.یه موش کوچیک. که آخرین بار داشت تلاش می کرد از زیر در فرار کنه و بیرون بره.اونم فهمیده که اینجا هم جای خوبی نیست واسه موندن، چند روزی هست که خودش رو ندیدم. اما حس می کنم که اونم جایی نداره که بره. هر جا که بره باز هم برمیگرده همین جا، گاهی سرو صداش که باعث میشه میون کابوس های هر شبه به این برسم که هنوز توی این دخمه هستم که روز و شبش تفاوتی با هم نداره.
کابوس پریشب در نوع خودش بی نظیر بود. خودم رو وسط یه خیابون یه طرفه میدیدم که خودم رو ناگزیر به اتمامش میدیدم. هر از چند گاهی یه سری آدم بدون اینکه چیزی پوشیده باشن از چیزی فرار می کردن و در جهت خلاف من می دویدن. بدون اینکه بپرسم این رو می دونستم که از چیزی که انتهای خیابون در انتظارمه فرار می کنن. اما هر چی می رفتم این انتظار به سر نمی اومد. وسط راهم گاهی با درب خونه های باز مواجه میشدم که واردشون میشدم انگار که واسه ادامه راهم مجبور بودم که مشکل اونا رو حل کنم. از مشکلاتشون خاطره ای گنگ و مبهم توی ذهنم مونده. اینجا بود که از خواب پریدم خواب نیمه تموم موند... احساسم ترس نبود. نمی دونستم حتی اگه چیزی رو که باید می دیدم آیا واقعا باید می ترسیدم یا نه!!!
حالت تب دار داره بیشتر و بیشتر خودشو نشون میده اما این فاز نمی مونه. مدام در حال تغییر کردنه. آهنگی سولجر از آماتورسکی منو توی فاز می بره. عطشم رو بیشتر می کنه! زیر لب با خودم زمزمه می کنم:
[چی میشه اگه من] What if I
[اون ضربان راهنما رو پیدا کنم] found the guiding beat
[و اون ورقی رو] And found the card
[که قلب تپنده رو نگه داره ] to stop the beating heart
...

گفت: کیستی؟
گفت: فرشته ام!
گفت: بالهایت کو؟
گفت: آنها را بریده اند!
قاضی حرفش را باور نکرد و به جرم نداشتن کارت شناسایی او را به یک سال زندان محکوم کرد. وقتی که می خواستند او را به زندان ببرند دو فرشته از پنجره وارد شدند و او را با خود بردند. ساعتی بعد قاضی در کتاب های قانون به دنبال ماده ای بود که در مورد تعقیب مجرم در آسمانها باشد.

خیلی داره بهش فشار میاد....

آدمک آخر دنیاست ،بخند
آدمک مرگ همین جاست،بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست ، بخند
دستخطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست ، بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست،بخند
صبح فردا به شبت نیست ، که نیست
تازه انگار که فرداست،بخند
راستی آنچه که یادت دادیم
پر زدن نیست،که درجاست ،بخند
آدمک نغمه ی آغاز بخوان
به خدا آخر دنیاست، بخند
«نغمه رضایی

یکی بود یکی نبود
غیر از خدای قصه ی ما کلی آدم بودن که توی هم می لولیدند!! خدا هیچوقت پاش رو به کوچه نمیذاشت چون وقتی بچه بود مامانش واسش شعر می خوند و از دنیایی حرف می زد
که هر وقت خداش تو کوچه هاش پا میذاشت
یه دست خاله خان باجی از عقب سرش
یه دست قداره کش از جلوش میاد....
خدا میترسید ولی عاقبت قیل و قال بیرون اونو از تخت نرمش بیرون کشید. اول یواشکی لای در دولنگه رو باز کرد. هیشکی توی کوچه نبود. خونه ی اونا ته کوچه ای بود که دیواراش کاهگلی بود. درست مثل تابلوی نقاشی، در خونه هم چوبی بود. وقتی که در پشت سرش با صدای خفه ای بسته شد
ادامه دارد...
I can't feel my left arms...

پووووووووووووووووووووفففففففففففففف!!!


میدونی تحمل حرف راست رو نداریم خیلیا حتی خود من! با اینکه تکرارش می کنم که عادت کنم اما باز هم طاقتش رو ندارم. گاهی نمی خوام بشنوم! گاهی نمی خوام ببینم! گاهی رودربایسی می کنیم!

اگر واژه death waltz رو در گوگل سرچ کنید مطمئنا نتیجه سرچ شما به به این دو صفحه نت ختم میشه:


اولین چیزی که ممکنه به ذهن آدم برسه اینه که اصلا امکان داره که این نت ها را اجرا کرد یا نه! باید گفت که بله امکانش هست. این لینک خود موسیقیه که می تونید داونلود کنید!
در باره خالق این دو صفحه اطلاع چندانی در دست نیست و هر چه که یافته شده از طریق اطلاعاتیه که روی خود نوت ها نوشته شده و خالق این اثر رو جان استامپ معرفی میکنه که اثر رو به Zdenko G.fibich تقدیم کرده و جالبی کار اینجاست که این پارتیتور، لیریک رو هم به همراه داره! توی یکی از مطالب خوندم که انگار کسی این پارتیتور رو روی دیوار یکی از مدارس موسیقی آمریکا دیده ولی کسی بهش اهمیت نمیداده! برای تکمیل شدن بحث هم دو تا لینک اجرای ویدئویی میذارم!
لینک ویدئوی اجرای کامپیوتری همراه نشان دادن کلیدها
لینک اجرای زنده والس مرگ

سلام به همگی هرچند که این همگی اونقدرا هم جمع کثیری نیست ولی سلام به همه ی اونایی که میخونن!!!
عیدتون مبارک
امسال رو با دعوتنامه موژان شروع می کنم! که بهترین هاش رو نوشته و منم دوس دارم که بهترین هام رو بنویسم با کلی تقلبی البته!
بهترین های من:
۱. بهترین آهنگ: Alanis Morissette - Citizen Of The Planet
۲. بهترین اتفاق امسال واسه من دیدن یکی از دوستانی بود که خیلی دلم میخواست ببینم و خدا رو شکر تونستم ببینمش
۳. بهترین کتاب: سریوژا( با تشکر فراوان از موژان چون خیلی وقت بود که میخواستم بخونمش ولی کتاب رو نداشتم
۴. بهترین فیلم: Love and other drug
۵. بهترین روز رو گفتن واقعا سخته گفتنش. بهتری روزم یک پیاده روی توی کوچه های پیچ در پیچ بوده که هر آن ترس دیدن آشنا توی اونا موج میزنه. اسمش رو میزارم روز بابایی!!!
۶. بهترین آلبوم: انتخاب بهترین آلبوم واسه من واقعا مشکله چون معمولا آلبومی گوش نمیدم تک تراک فقط. تنها البومی رو که یادمه زیاد روی گوشی مخصوصا گوش دادم آلبوم No angel - Dido بوده
۷. بهترین انیمیشنی که امسال دیدم مری و مکس بود که تقریبا اشکمو در آورد
۸. بهترین دوست: دوستایی که پیدا کردم نمی تونن مختص به امسال باشن دوستای قدیمی همیشه جای خودشون رو دارن و البته دوستای جدید
۹. بهترین سفر: سفر به قزوین
۱۰. بهترین سایت: بهترین سایتی که باهاش برخورد کردم توی سالی که گذشت http://www.kongregate.com بود که یه سایت بازی فلشه که هنوز هستش
۱۱. بهترین هدیه: بهترین هدیه امسال یه ام پی تری پلیر بود که خیلی بهش احتیاج داشتم و مهتر از اون آهنگای توشه که همه دستچین شده ان و دیگه یه جلد کتاب گتسبی بزرگ!
برای سال جدید هیج تصمیمی نگرفتم موندم ببینم چیا پیش میاد! ممنون از همه! هر کسی میخونه دعوته!
پی نوشت... تغییر کردم خیلی
طراحی پوسترای کار شریف تموم شد خیلی جالب شدن توی دو رنگ واسش آماده اشون کردم یه دونه بروشور هم آماده کردم. وقتی داشتم چاپشون میکردم یه پیشنهاد طراحی لوگو هم بهم شد که سر فرصت روش کار می کنم.

امروز روز ساکنی بود و ساکن بهترین تعریفیه که میشه ازش داشت. از آ خبری نیست. دیشب حالش خوب نبود...
دلم کسی رو میخواد که باهاش بفکرم پر از حرف بودم تا به الان ولی یهو انگاری خالی شد.
!!Hush child
...it's only a sound of a gun


Edgar Allan Poe
The Raven
[First published in 1845] Once upon a midnight dreary, while I pondered weak and weary,
Over many a quaint and curious volume of forgotten lore,
While I nodded, nearly napping, suddenly there came a tapping,
As of some one gently rapping, rapping at my chamber door.
`'Tis some visitor,' I muttered, `tapping at my chamber door -
Only this, and nothing more.'
Ah, distinctly I remember it was in the bleak December,
And each separate dying ember wrought its ghost upon the floor.
Eagerly I wished the morrow; - vainly I had sought to borrow
From my books surcease of sorrow - sorrow for the lost Lenore -
For the rare and radiant maiden whom the angels named Lenore -
Nameless here for evermore.
And the silken sad uncertain rustling of each purple curtain
Thrilled me - filled me with fantastic terrors never felt before;
So that now, to still the beating of my heart, I stood repeating
`'Tis some visitor entreating entrance at my chamber door -
Some late visitor entreating entrance at my chamber door; -
This it is, and nothing more,'
Presently my soul grew stronger; hesitating then no longer,
`Sir,' said I, `or Madam, truly your forgiveness I implore;
But the fact is I was napping, and so gently you came rapping,
And so faintly you came tapping, tapping at my chamber door,
That I scarce was sure I heard you' - here I opened wide the door; -
Darkness there, and nothing more.
Deep into that darkness peering, long I stood there wondering, fearing,
Doubting, dreaming dreams no mortal ever dared to dream before;
But the silence was unbroken, and the darkness gave no token,
And the only word there spoken was the whispered word, `Lenore!'
This I whispered, and an echo murmured back the word, `Lenore!'
Merely this and nothing more.
Back into the chamber turning, all my soul within me burning,
Soon again I heard a tapping somewhat louder than before.
`Surely,' said I, `surely that is something at my window lattice;
Let me see then, what thereat is, and this mystery explore -
Let my heart be still a moment and this mystery explore; -
'Tis the wind and nothing more!'
Open here I flung the shutter, when, with many a flirt and flutter,
In there stepped a stately raven of the saintly days of yore.
Not the least obeisance made he; not a minute stopped or stayed he;
But, with mien of lord or lady, perched above my chamber door -
Perched upon a bust of Pallas just above my chamber door -
Perched, and sat, and nothing more.
Then this ebony bird beguiling my sad fancy into smiling,
By the grave and stern decorum of the countenance it wore,
`Though thy crest be shorn and shaven, thou,' I said, `art sure no craven.
Ghastly grim and ancient raven wandering from the nightly shore -
Tell me what thy lordly name is on the Night's Plutonian shore!'
Quoth the raven, `Nevermore.'
Much I marvelled this ungainly fowl to hear discourse so plainly,
Though its answer little meaning - little relevancy bore;
For we cannot help agreeing that no living human being
Ever yet was blessed with seeing bird above his chamber door -
Bird or beast above the sculptured bust above his chamber door,
With such name as `Nevermore.'
But the raven, sitting lonely on the placid bust, spoke only,
That one word, as if his soul in that one word he did outpour.
Nothing further then he uttered - not a feather then he fluttered -
Till I scarcely more than muttered `Other friends have flown before -
On the morrow he will leave me, as my hopes have flown before.'
Then the bird said, `Nevermore.'
Startled at the stillness broken by reply so aptly spoken,
`Doubtless,' said I, `what it utters is its only stock and store,
Caught from some unhappy master whom unmerciful disaster
Followed fast and followed faster till his songs one burden bore -
Till the dirges of his hope that melancholy burden bore
Of "Never-nevermore."'
But the raven still beguiling all my sad soul into smiling,
Straight I wheeled a cushioned seat in front of bird and bust and door;
Then, upon the velvet sinking, I betook myself to linking
Fancy unto fancy, thinking what this ominous bird of yore -
What this grim, ungainly, ghastly, gaunt, and ominous bird of yore
Meant in croaking `Nevermore.'
This I sat engaged in guessing, but no syllable expressing
To the fowl whose fiery eyes now burned into my bosom's core;
This and more I sat divining, with my head at ease reclining
On the cushion's velvet lining that the lamp-light gloated o'er,
But whose velvet violet lining with the lamp-light gloating o'er,
She shall press, ah, nevermore!
Then, methought, the air grew denser, perfumed from an unseen censer
Swung by Seraphim whose foot-falls tinkled on the tufted floor.
`Wretch,' I cried, `thy God hath lent thee - by these angels he has sent thee
Respite - respite and nepenthe from thy memories of Lenore!
Quaff, oh quaff this kind nepenthe, and forget this lost Lenore!'
Quoth the raven, `Nevermore.'
`Prophet!' said I, `thing of evil! - prophet still, if bird or devil! -
Whether tempter sent, or whether tempest tossed thee here ashore,
Desolate yet all undaunted, on this desert land enchanted -
On this home by horror haunted - tell me truly, I implore -
Is there - is there balm in Gilead? - tell me - tell me, I implore!'
Quoth the raven, `Nevermore.'
`Prophet!' said I, `thing of evil! - prophet still, if bird or devil!
By that Heaven that bends above us - by that God we both adore -
Tell this soul with sorrow laden if, within the distant Aidenn,
It shall clasp a sainted maiden whom the angels named Lenore -
Clasp a rare and radiant maiden, whom the angels named Lenore?'
Quoth the raven, `Nevermore.'
`Be that word our sign of parting, bird or fiend!' I shrieked upstarting -
`Get thee back into the tempest and the Night's Plutonian shore!
Leave no black plume as a token of that lie thy soul hath spoken!
Leave my loneliness unbroken! - quit the bust above my door!
Take thy beak from out my heart, and take thy form from off my door!'
Quoth the raven, `Nevermore.'
And the raven, never flitting, still is sitting, still is sitting
On the pallid bust of Pallas just above my chamber door;
And his eyes have all the seeming of a demon's that is dreaming,
And the lamp-light o'er him streaming throws his shadow on the floor;
And my soul from out that shadow that lies floating on the floor
Shall be lifted - nevermore!
ترجمه این شعر رو اول توی وبلاگ گنجشک ها تابوت نمی خواهند دیدم ولی نمی دونم چرا الان اونجا نیست. به خاطر رعایت کپی رایت ترجمه رو توی ادامه مطلب میذارم...
Continue
!I KNOW WHAT YOU DID TO ME

شعبده باز آخرین نامه را گذاشت و رفت. حرفی را که سالها بود که واپس خورده بود!
«جادوگر وجود نداره باید زندگی کنی!»
پ.ن: نمی دونم چی شد که قالبم پرید. همه چی پریده حتی آهنگی که آپلود کردم! کدش رو هم گم کردم. پست بعدی زیاد طول نمی کشه!

دم عید شده. لحظههای نوستالژی واری که یکی یکی طی میشن! به یاد توللی:
کنون که با همه هستی ، روانه ی عدمی
پیاله گیر و مزن بی نشاط و باده ، دمی
هوا ، هوای ِ بهار است و باده ، باده ی ناب
خوش آنکه چون گل ِ خندان دهی به سبزه ، لمی!
به رستخیز ِ خموشان نگر ، که بر سر ِ شاخ
عقیق لاله چو جامی بود ، به دست ِ جمی !
بنفشه ، آن سر ِ موی است و لاله آن گل ِ روی
به خاک ِ پاک ِ عزیزان اگر نهی ، قدمی !
نگاه ِ عاطفه از خاک ِ تیره ، باز مگیر
که تا به زادن ِ دیگر ، جنین این شکمی !
شمار ِ بوسه بیفزای و ، بار ِ غصه بکاه
گر این دو روزه ی هستی ، به فکر ِ بیش و کمی !
مراد ِ ما ، بر و آغوش ِ آن شکوفه تن است
زند چو رگ رگ ِ باران بر آن شکوفه ، نمی
به رغم ِ همسر ِ بدخو ، گرت نهفته بتی است
میان ِ آتش ِ دوزخ ، به غرفه ی ارمی !
غبار ِ غصه بیفشان ، که پیش ِ باد صبا
نه داغ سینه بماند به جا ، نه گرد ِ غمی
به نقشبندی ِ نقاش ِ باغ و سبزه درود
که این نقوش دلا را ، کشیده بی قلمی !
ز شاخ ِ سرو ِ سهی ، بانگ ِ بلبلان ِ سحر
چنان بود که شکر خواب ِ صبح ، با صنمی !
توانگرانه به دلبرفشان ، گرت به کف است
ز سکه سازی ِ گلبرگ ِ نسترن ، درمی
خوش آنکه سنبل ِ مویی ، درین شکفته بهار
نهد ، به گردن ِ جانش کمند ِ خم به خمی !
بهار ِ عمر ِ فریدون گذشت و ، در بر او
دلی نماند که کوبد ، به بانگ ِ زیر و بمی
*
*
*سال نو مبارک!*
*
*

نگهبان...
من آب ندارم...
من صابون ندارم...
من کاغذ ندارم که برای بچههام نامه بنویسم...
یونیفورمها عوض شدن...
تو خاکستری بپوش، نگهبان...
نگهبان، تو سیاه بپوش...
اسم من الینی است
من به یک شورشی پناه دادم
منو کجا میبرین؟
نگهبان...
من آب ندارم...
من صابون ندارم...
من کاغذ ندارم که برای بچههام نامه بنویسم
یونیفورمها عوض شدن
آلمانها سبز میپوشن
تو آلمانیهستی نگهبان؟
اسم من الینی است
من برای پناهدادن یه شورشی اینجام
حالا منو کجا میبرین؟
دسامبر 44 من هم اونجا بودم، توی میدون...
جایی که مردم برای آزادی جشن گرفته بودن
حالا منو کجا میبرین؟
یونیفورمها عوض شدن
تو انگلیسی هستی نگهبان؟
گلوله چقدر ارزش داره؟
خون چقدر ارزش داره؟
همهی اونیفورمها یکی هستن، نگهبان...
نگهبان...
من آب ندارم...
من صابون ندارم...
من کاغذ ندارم تا برای بچههام نامه بنویسم...
حالا منو کجا میبرین؟
اسم من الینی است
من برای پناه دادن یه شورشی زخمی اینجام...
نگهبان...
من تبعیدی ام ...
مهاجر و تبعیدی از همه جا
یه دختر سه ساله که توی اسکله گریه میکنه
من آب ندارم...
من صابون ندارم...
کاغذی ندارم تا برای بچههام نامه بنویسم...
پ.ن: دشت گریان ارزش یه پست کامل رو داشت. اما حوصله روده درازی رو ندارم پس همین رو تنها مینویسم. سهگانه دشت گریان اثر تئو آنجلوپلوس!

از در که وارد میشویم، داغی نفسهای کافه نشینان به صورتمان میخورد. تاریک است و نجوای عربده گونهای به گوشمان میخورد. راه اینجا را بلد است، میگذارم
تا او راهنمایی کند. تکیهاش را به صندلی میدهد و پا را روی پا میاندازد. دو چشمانی را که گاهی خیره میماند و گاهی لبخند میزند نگاه میکنم. حرفهای گفتنی
زیاد است.
کنارمان چند تکه کاغذ و عکس و یک ماشین تایپ قدیمی است ، از همانها که محمود داشت، مرا برای لحظهای به یاد شریف میاندازد که در اوج لذت با هم دکمههایش را
میفشردیم تا داستانهای بی سرو ته سر هم کنیم. میپرسم که اینجا از همان اول بوده؟ جوابم میدهد جایی که آمدهایم جدید است ولی از همان اول بوده. دوباره نگاهی
به چوبهای دود خورده و دیوار گلی کافه میاندازم.
از جیب نداشتهاش سیگاری بیرون میآورد و من هم نخی برمیدارم تا به رسم عادت بو بکشم. او هم با کبریتی که از همان جیب ناپیدا بیرون آمده سیگارش را روشن
میکند و در هوای خفهی گودو دودش را به صورتم فوت میکند. پخش میشود روی صورتم. میگفت اینجا را دوست دارم برای اینکه کسی کارش به کسی نیست همه
سرشان به کار خودشان است. وقتی حرف میزند نگاهش گردش دارد میخواهم نگاهم کند. نگاه میکند،اینطور که شانههایش را عقب میکشد و تکیه اش را به صندلی
میدهد و حرف میزند. انتظار داشت که تنها نباشم. از چیزهایی حرف میزنیم که بیشتر جوابشان را میدانیم و حرف میزنیم تا بدانیم گفتهایم و از شرشان خلاص
شویم. حقیقت حرفهایمان به تلخی قهوی ترک سفارشی است.
"حق انتخاب با خودت، من کسی را به کاری مجبور نمیکنم. هر کسی که انتخاب میکند خودش انتخاب میکند." دوباره دود سیگار را پخش میکند روی صورتم.
"میدانم..." به رضا فکر میکنم که اگر اینجا بود ترس برش میداشت.( فکر بیخودی بود چون پانصد متر آنطرفتر مشت رضا بر گونهی کسی فرود آمده بود و
چیزی بیش از ترس داشت که با آن فکرش را مشغول کند.)حرف که بالا میگیرد من چشمانم را میدزدم. اما به جای گردش به اطراف روی صورتش میچرخانم.
لب، گونه، حجم سیاه چشمانش، ابروها و دوباره لب، گونه ...
حرفهایمان به جایی میرسد که دیگر از حوصله خارج شده. بیرون میآئیم، مقصد بعدی را نمیدانم. در صحن فرهنگسرا حوض بزرگی است تنها قاب سبزی را
روبروی خودش دارد. درست جلوی جایی که مینشینیم. دست بر حجم سنگی سفید تراشیده شده ستون میکشم تا ستون از خودش حرفی بزند، بیحوصله است.
نقشهای آنجا بیشتر از آنکه از روی علاقه باشند فضایی تجاری داشته اند. کج و معوج و تنها برای رفع نیاز. اعتراض میکند که چرا حواسم به او نیست.
مینشینیم.تکیهام را به او میدهم که تکیهاش به ستون است. کنار قابی که در بهشتش میخوانند. میگوید:"در بهشت گاهی اما در جهنم همیشه به خدا میرسی!"
به آهنگ ناپیدایی که خیال پیدا شدن ندارد گوش میدهیم." چرا سیگار را امتحان نمیکنی، همیشه یک اولین هست." سیگاری بیرون میآورد و به دستم میدهد.
بین خودم و او میمانم. بین حرفهای گفته شده. سیگار را بین انگشتان میچرخانم. بو هم نمیکشم. سر جایش میگذارم." یادت باشد که مرا از دیدن این
صحنه محروم کردی!" لبخند میزنم. از جیبم تاس نخودیام را بیرون میآورم نشانش میدهم. کف دستش میگذارم. راه میرویم، دستش را میگیرم.دستانش
را رها نمیکند محکم میگیرد. حاصل کار تنها یک زور آزماییاست که آخرش به این جمله ختم میشود." شما فقط زور زدن را بلدید ولی ما نیازی به این کار
نداریم. تو این تاس را دادی اما نمیتوانی بدون زور مشتم را باز کنی و از دستم بگیری!" لبخند آشنا به صورتش برمیگردد. مشتش را میگیرم." نمیخواهم
زور بزنم. باز کن." لبخند. راه ادامه دارد. جلو دانشگاه به زبان میآید:
"فاصلهی من و او تا آنجا همین میلهها بود
فاصلهي من تا آنطرف میلهها او
و فاصلهی او تا میلهها خودش!"
دستش شل میشود انگشتانم به تاس میرسد، نگه میدارم و با یک چرخش تاس روی زمین میافتد. برمیدارم. نشانش میدهم. راهمان را ادامه میدهیم. چهل ثانیه
تا قرمز شدن چراغ وقت داریم. لج میکند، میخواهد هر چه زودتر عبور کند...
این ... به نشانهی چیزهایی که نمیفهمم. وقت جدایی میرسد.پاکت سیگار را در جیبم میگذارد تا برایش نگه دارم. نگاهش میکنم تا راهی شود. حالا من
میمانم و یک عالمه راه که نمیدانم که تا به کجا مرا با خود میبرد.

خودمانیم و هیچکس به خودمان حرفی نمیزند!
همه خودمانیم!!
خودمانیم چقدر دوستم داشتی!؟
خودمانیم البته میدانم، نمیپرسم!
حالا خودمانیم
حرفها چقدر طول میکشد!
یک ثانیه یا بیشتر!
خودمانیم
تو خودتی!
منم خودمم!
عقده دارم
"عقده به تیراژ پنجهزارتا!"
پینوشت:بلعیدن هوای بو دار بی مزه... به جای نفس بو بکش. باد از تو متنفرم بو را کجا بردی...
پینوشت: سؤال با منطق کور چه کار میشود کرد؟
Continue

امانت برداشته
از خاک به خاک
از سنگ به سنگ
از گور به گور
بخوان به نام من
بخوان به نام پدر
بخوان به نام پسر
بخوان به نام گور
گاگریو ای نالههای دربند
خاموشی از آن توست
در پیچ و تاب گیسهات
خروش سینههات
خون صورتت
نقش پنجههاست
آستاره امشب
یاد لحظههاست
برایم بخوان
مثل بچگی
لالالالالا گل پونه
ننهات رفته پی بونه...
------------------------------------------------------
تقدیم به تو که نمیتوانم زیر خاک ببینمت. جایت خالیست.
خوبی برایم نسبی شده مثل خیلی احساسات دیگر که دیگر حتی حسشان نمی کنم. نیامده ام که گله کنم یا چیزی بنویسم که شکایت کنم از زمانه. اومدم تا دوباره بنویسم از زندگی از همه چیزهایی که دور و برم هست. شاید آرومم کنه...
امروز گفت چرا اینقده نا امید! ترس برم داشت! حرفی برای گفتن نداشتم! حرف چشم ها شد! چشمهایی که نمی توانستم تویشان نگاه کنم... امروز هم نتونستم حرفی بزنم...
باز جمعه شد و تنهایی. جمعه ها همیشه سهم من تنهایی بود اینو که یادته؟...
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟
عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟
وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟
آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟
بی مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا؟ واقعا چرا؟ منی که شعر سرم نمیشد. همه حرفهام رو بدون قافیه می گفتم! اما می گفتم...
میدونی دیروز شد یکسال از آخرین بار. از زمین و زمان میبارید! خدایا شکرت مثل همیشه!
ذکر هنوز تغییری نکرده الحمدالله رب العالمین!
یکی بود یکی نبود، می بینی از همون اول اولا هم بود و نبود مهم نبود، شاید به قول سگ توی نمایش بودن یا نبودن مهم نبوده اصلاً، مهم اینه که می خواهی چه گهی بخوری. برگشتم، خودم رو مجبور به برگشتن کردم. راستش بار و بندیلم رو هنوز هم جمع نکرده بودم، برای سفر هم آمادگی نداشتم. این روزها اتفاقات زیادی افتاده. شاید برای من خیلی باشد، خیلی.
همش توی این فکرم که اگه نخوام راجع به مرگ بنویسم راجع به چی بنویسم بهتره؟ دیروز مادر زن محمود مرد، جمعه هم خانم را خاک کرده بودند. مثل همیشه مادرم را با خودشان بردند،مادرم میگفت مجبورم! برایمان آمدهاند. کاری ندااشته باش که قلبم چند روزی است دوباره بازی درآورده. اجبار چیز بدی است. یاد حرف پسر عموجان میافتم " اگه توی این مراسمها شرکت نکنی مرد نمیشی و کسی نمیشناست!" حرفهایش را همان چند سال پیش جواب دادم. همان موقعی که دو هفتهای میشد مادر را ندیده بودیم. ختم مش مریم بود. حالا هم که میخواست خانه بیاید برنامه ریخته بودند تا خودش را به ختم سید برسانند. همه بودند. همهشان. مادر هم آمد. به او گفتم که نمیخواهم برود. نمیخواستم بگویم که دلم چقدر برایش تنگ شده. اشکهایم توی چشمانم بود. اما گوش نمیداد. به زور خودش را به جمعیتی رساند که به سوی مرگ میرفتند. تا بحال شنیدهای جماعتی اینقدر برای مرگ شور و شوق داشته باشند؟ پسر عمو جان جلو آمده بود تا به قول خودش پا در میانی کند. گفتم تو فقط برای قبر خودت آدم جمع می کنی. تفریح خوبی است. خندید! شاد بود...
مادر همیشه ی خدا لباس سیاه می پوشد. همانطور که عمه جان. سرخ و سفیدی پوستش همیشه در میان رنگ مشکی لباسش خودنمایی می کند! کاش اینطور نبود...
محمد دیگر سری به اینجا نمی زند.
سراغت را می گیرند، سراغشان را نمی پرسی.
عشقبازی می کنی با هم، تنهایی.
راه می روی، اشک می ریزی، دستی بر شانه ات، نصفه های شب، نگاهش نمی کنی تا مبادا اشکت را ببیند.
حرف می زنی زیاد، شاید هم نه زیاد ، حرف می زنی.
سرما در استخوانت نفوذ کرده، از جایت جم نمی خوری.
شعرها برایت معنی پیدا کرده اند، اما چه؟ نمی دانی.
دوست داری شعر:
" اشک رازیست...
لبخند رازیست...
عشق رازی..." را
بخوانی:
اشک رازیست...
اشک رازیست...
اشک رازی...
...
صبا دلداریت می دهد اما برای چه، نمی داند.
تقصیرش نیست، نمی داند.
اینجا خیلی ها نظاره گرند، صادق، سهراب، دکتر، محمد حسین ، میرزا، پائولو، آندره آ، ماکسیم، آنتوان، لئون، یاستین...
جایی سهراب سرش پائین است، اما جایی دیگر نان و پنیرش در دست می گوید،" دل خوش سیری چند..."
دیگران می خندند، آندره آ گوش می دهد، چشمانش نمی بیند.
دیشب پدر از هفتاد گذشت، یکباره و من نمی دانستم...
نخستین جشنواره داستان های کوتاه کوتاه (از طریق sms ) در ایران
به منظور نشر هنر و آثار هنری نخستین جشنواره داستان های کوتاه کوتاه از طریق ارسال آثار توسط پیام کوتاه ( sms ) برگزار می گردد .
این جشنواره که به ابتکار خلیل رشنوی برای اولین بار در ایران آغاز شده است شرایط زیر را برای شرکت کنندگان در نظر گرفته است :
1 – آثاری که فقط از طریق sms فرستاده شوند در مسابقه شرکت داده خواهند شد .
2 – موضوع آثار کاملاً آزاد است .
3 – آثار فقط با فونت فارسی ارسال شوند .
4 – به همراه هر اثر اسم کامل نویسنده و یک شماره تلفن ضروری فرستاده شود .
5 – مهلت ارسال آثار تا پایان سال ۱۳۸۵ می باشد .
6 – آثار به این شماره 09163416584 متعلق به خلیل رشنوی فرستاده شوند .
شما هم می توانید با ارسال این فراخوان به دیگر دوستان نویسنده ما را در این اقدام فرهنگی هنری یاری نمایید.
برای اطلاعات بیشتر می توانید به وبلاگ اس ام اس داستان مراجعه کنید.
------------------------------------------------------------------------
وصيت نامه
برادر! مي خواهم با تو تنها باشم
مي دانم كه زندگي ام دير نمي پايد
بزودي به خانه خواهي آمد
و خواهي ديد كه ..
چه مي توان كرد؟!
سرنوشت من اين است
و باورم اينكه: مرگ من كسي را چندان اندوهگين نمي كند
اگر كسي، مرا از تو پرسيد
- هر كه پرسيد-
به او بگو كه گلوله اي از ميان سينهام گذشت
و شرافتمندانه مردم
بگو كه داروهايمان نوشدارو نبود
و بگو كه من سلام هايم را نثار وطنم مي كنم
شايد پدر و مادرم تا آن زمان زندگي را بدرود گفته باشند
اما به هر كدام كه زنده بودند بگو:
‹‹ تنبلي كردم كه نامه ننوشتم
ما را به نبرد فرستادند
چشم به راهم نمانيد...››
پدر و مادرم همسايه اي داشتند
يادت هست؟!
ما سالها پيش همديگر را وداع گفته بوديم
او درباره من، هيچ از تو نخواهد پرسيد:
اينكه بر من چه رفته است
براي او فرقي ندارد
تو، توشهاي از عشقي پنهان را
- كه تنها از نگاهت مي خواندمش -
همراه و همسفرم كردي
اما تو حقيقت را به تمامي برايش بازگو كن
به قلب تهي اش رحم نكن
بگذار اشك بريزد...
براي او هيچ چيز مهم نيست
‹‹ لرمانتف۱۸۴۱ شاعر مرگ››
من بعد از مدتها برگشتم. هنوزم توی مسافرتم اما قول می دم توی همین هفته آپ کنم....
گفتم خدا مرگ را برای چه به دنبالم فرستادی؟؟؟؟
گفت تا یادت باشد بیهوده نیستی!!!
خواستم اعتراضی بکنم انگار فکرم را خوانده بود گفت: آهای با تو هم مگه تو کار و زندگی نداری!!!
" در این زمونه بعضی ها از ۲۰ سالگی شروع به جان کندن می کنند "
آقای هدایت عزیز : حالا چی بعد از ۵۷ سال حالا از کی باید شروع کنیم به جون کندن ... از کی ...؟
پ.ن: این پست قرار بود پی نوشت پستی می بود که همین الان پاک کردم...!
جنگ صلح است
آزادگی بردگی است
نادانی توانائی است
همه با هم این را فریاد میزدند و هنگامی که تله اسکرین با صدای بلند کشدارش می خواند
زیر بلوط گسترده
من تو را فروختم و تو مرا فروختی:
ایشان آنجا و ما آنجا
زیر بلوط آرمیده ایم
دزدکی به محکومان نگاه می انداختند. سالها بعد کسی به یاد نمی آورد که اینان اصلاٌ وجود داشته باشند.... گذشته در اختیارشان بود و بر آینده حکم می راندند.
کاش ارول الان زنده می بود و خیالش راحت می شد که دنیای 1984 از هم پاشید...
من فقط می نویسم تا نوشته باشم من می نویسم تا حداقل خودم بفهمم که چی می گم من می نویسم تا راحت بشم نمی نویسم که خوشت بیاد فقط می نویسم تا نوشته باشم هر چیزی که تو ذهنم باشه....می نویسم چون برای دوستم احترام قائلم ...!
پس بهم نگو که بد می نویسم یا عالی...!
---------------------------------------------------------
یکی می گفت اگه تو یادت می ره من همیشه یادم میمونه و این کافیه
==============================
پ.ن: دوست دارم تک تک آدمای روی زمینا تکه تکه کنم من کاملا خونسردم....!کی اولین داوطلب...؟!
۱ عکس دیدم که خیلی دوست داشتم ایناهاش...!

قبر يك طبقه عمومي رايگان
قبر دو طبقه دفن روز 120 هزار تومان
غسل بزرگسال 20 هزار تومان
غسل كودك 9 هزار تومان
تدفين بزرگسال 20 هزار تومان
تدفين كودك 9 هزار تومان
ترمه 4500 تومان
تابلوي موقت 850 تومان
مداح 6 هزار تومان
اكو 6 هزار تومان
آمبولانس عمومي هزار تومان
آمبولانس خصوصي(تا 3 ساعت) 3 هزار تومان
كليه خدمات قبر يك طبقه عمومي با %50 تخفيف 40 هزار تومان
كليه خدمات قبر دو طبقه خصوصي 80 هزار تومان
مسجد در اختيار بدون ساكن( 2 ساعت) حدود 45 هزار تومان
مسجد در اختيار همراه با سخنران و مداح جمعاً 90 هزار تومان
مسجد 40 تا 30 هزار تومان
مداح 30 تا 15 هزار تومان
سخنران 30 تا 20 هزار تومان
حداقل هزينه براي تدفين 350 هزار تومان
منبع: روزنه
پ.ن: باشه آقا سيامك يكي طلبت. جبران ميكنم.
کار روزانم شده که متنفر باشم و کار روزانم شده که به خودم فکر نکنم...!
آخرین باری که سعی کردم به خودم فکر کنم با شکست بزرگی مواجه شدم دیگه نه ....!
اما ۱ مشکل وجود داره...! نه ...!اینبار هیچ مشکلی وجود نداره...!
بارون هميشه اعصاب خورد كنه ولي يه خوبي داره، اونم اينه كه خيابونهاي شلوغ رو از آدمها خسته كننده خالي ميكنه. اين موقعهاست كه باروني رو از روي چوبرخت برميدارم و زير بارون روون ميشم.
يك هفته پيش هم دوباره بارون ميزد بد جوري وسوسه شدم، اما اين بار باروني در كار نبود، با همون يه لا پيرهن زدم بيرون. من از صداي بارون كه قطره قطره روي باروني ضرب ميگيره خوشم ميامد، اما به هيچ عنوان ميونهاي با سرما ندارم. اين بار يه حسه غريب ميگفت كه بايد بزنم بيرون. ديگه به اين عادت كردم كه به حسهايي كه يه مرتبه منو در برميگيره اعتماد داشته باشم. سردي قطرههاي بارون با بادي كه ميوزيد بدجوري سرما رو به استخونم رسونده بود. اما كمكم به سرما هم عادت كردم، درست مثل خيلي چيزاي ديگه. سرم پائين، توي لاك خودم بود. قدم به قدم شهر رو پائين ميرفتم. مردم اين شهر مثه گربهها از خيس شدن متنفرن. البته هنوز تنهاي تنها نشده بودم. چند نفري مونده بودند كه اينطرف و اونطرف شلنگ تخته ميانداختن، خندهام گرفته بود. در اين بين تنها يك نفر بود كه با خيال راحت زير بارون راهش رو گرفته بود. كمي جلوتر كه رفتم، كاملاً شناختمش. سيامك - مو سياه:)). هميشه خدا يه دسته موي سفيد بين موهاش پراكنده شده بود. يه بار ازش پرسيدم كه از كي موهات سفيد شده، ميخنديد ميگفت، از موقعي يادم مياد، موهام اينطوري بود. گفتيم گفتيم، وقتي هم كه ميخواستيم جدا بشيم، يه لحظه از همون حسها بهم دست داد، بهش گفتم هستي يا نه؟ اونم قبول كرد همين.
لئوناردو داوينچي
- مرگ يك نفر، تراژدي و مرگ مليوني، آمار است.
جوزف استالين
- ايستاده مردن يهتر از آن است كه بر روي زانوان زنده باشي.
اميليانو زاپاتا
- همه مي خواهند كه به بهشت بروند، اما كسي نميخواهد كه بميرد.
جو لوئيس
- افرادي هستند كه به راحتي زندگي ميكنند چون كشتن آنها خلاف قانون است.
اد هو
- اگر انسان چيزي را پيدا نكند كه براي آن بميرد، لياقت زندگي كردن را ندارد.
مارتين لوتر كينگ
- تنها مشكلي كه در مورد سخنان پيرامون مرگ وجود دارد اين است كه 99/99 درصد از آنها زنده اند.
جاشوا برانز
من برگشتم نيازي نيس عكسم رو توي روز نامه چاپ كنين.از همه ممنون هركي با بضاعتش يه گُله اميد، به جايي بر نخورد اما واسه من دنيايي بود دستتون درد نكنه،حتي اونايي كه اند نااميدي بودن چيزي توي دستو بالشون نبود، حرفاتون كلي اميد بود واسة خودش. ديگه بي خبر نميذارم برم...
ميگفت، هنوز بعضي شبا حس ميكنم كه توي يه خاطرة قديمي گير افتادم:
چيك چيك چيك چيك، توي اون سلول نمور سگ صاحاب خودشو نميشناخت، لامصب وقتي قطره قطره ميخورد روي سرت، حسش ميكردي كه داره تا اعماق نفوذ ميكنه. يه زنداني كه به يه صندلي بسته شده، نه راه پس داره نه راه پيش، آب چيكه چيكه قطره قطره ميريزه روي پيشونيت. با هر قطره خورد ميشي. اولش عين خيالت نيس، اما بعدش التماس ميكني كه يه جوري تموم بشه، اما كسي به فريادت نميرسه، خودت خسته ميشي، سنگيني هر قطره رو حس ميكني. شوخي نيس، وقتي يادت ميافته به حيات خونتون، اونجا كه آب چيك و چيك از لولة حوض چيكه ميكرد، قطرهها بتون رو سوراخ كرده بودن، حالا مخ تو او زيره، حس ميكني پوستت كرخت شده، حس نداره...
حرفش كه به اينجا رسيد، همه داشتن گريه ميكردن. اما من خندهام گرفته بود، سرش پائين بود، اما وقتي سر بلند كرد، توي چشمام خونده بود كه باورش نكردم توي ذهنم ميگفتم، خب، ميگفتي، چطوري از اونجا در اومدي...
معطلش نكرد، به بغل دستي گفت، عزيزم بقيهاش رو توي يه فرصت مناسب واست ميگم.
توي اين موقعيت به اميد احتياج دارم، كجا ميشه كمي اميد قرض كرد، آهاي با توام، تو كه فعلاً غمي نداري، تو كه ديگه از فردات مطمئني، ميدوني گرسنه نميخوابي يه كم اميد، پست ميدم، خيلي زود. يه امشبه رو به صب برسونه. اگه صب شد ديگه سياه نمينويسم، قول ميدم، آهاي اوني كه اون بالايي، هستي؟ كسي خونه هست؟ من اينجام؟ با اينكه به رنگها اعتقاد ندارم، اما از فردا با رنگ سبز يشمي توي پس زمينه پرتقالي مينويسم. فقط يه امشبه. ميشنفي. هان... من اينجام...
شيرين، سياه، كيميا، كيانا، روشنك ، از روتن كه چيزي نميتونم بخوام... شما يه چيزي بگين...
سر بريده
سيمبرق
ساطور
سرنگ
سرب
سم
...
هفتمي كوش، همين جا بود، آهان پيداش كردم:
سونامي
سال نو مبارک ![]()
كلاغ پر، گنجيشك پر، منم بازي، منم بازي. باشه بيا.
آمادهاي، كلاغ پر، گنجيشك پر، يخچال پر، يخچال كه پر نداره، خودش خبر نداره. ميخواي تو بگي!
قناري پر! مامان پر!! مامان كه پر... چرا داري گريه ميكني. مگه قرار نبود ديگه بهونه نكني، مامان نيست كي مي خواي بفهمي!گريه نكن باشه. اصلاً مامانم پر، خوبه!!! بابا هم پر، منم پر تو هم پر، بخند ديگه...

امروز توي اتوبوس از بغل دستيايم پرسيدم ، ميتونم يه سؤال ازتون بپرسم اونم به خيال اينكه سؤالم خصوصيه گفت، هر چي ميخواي بپرس؟
گفتم به نظر شما، رنگ سفيد توي پس زمينة سياه قشنگتره يا رنگ سياه توي پس زمينة سفيد؟
براي لحظهاي جا خورده بود، اما بعد از مدتي خودش را جمع كرد و برام چيزايي در مورد مضمونها گفت، اما چون ديگه آخر سفر بود، وقت نكرد كه توضيحاتش رو كامل بكنه...
شما چي؟؟؟؟
به نظر شما كدوم يكي از اين دوتا قشنگتره؟