Hangman, is the only one who has the slightest emotion for those who are dead
طناب اعدام
طناب اعدام دور گردنم سفت شد. حرفی برای گفتن باقی نماند. یعنی ماند اما چه می شود کرد. سکوت همیشه خوب  است مثل آدمها که همیشه خوب اند. آه چقدر خوب بودی...
خوبی برایم نسبی شده مثل خیلی احساسات دیگر که دیگر حتی حسشان نمی کنم. نیامده ام که گله کنم یا چیزی بنویسم که شکایت کنم از زمانه. اومدم تا دوباره بنویسم از زندگی از همه چیزهایی که دور و برم هست. شاید آرومم کنه...

امروز گفت چرا اینقده نا امید! ترس برم داشت! حرفی برای گفتن نداشتم! حرف چشم ها شد! چشمهایی که نمی توانستم تویشان نگاه کنم... امروز هم نتونستم حرفی بزنم...

باز جمعه شد و تنهایی. جمعه ها همیشه سهم من تنهایی بود اینو که یادته؟...

+ Written in  4 Mar 2010 Time  12 AM  By  kolokila |