Hangman, is the only one who has the slightest emotion for those who are dead
وصيت نامه
مدتي است كه حوصله ندارم، فقط كاغذ خط خطي مي كنم و بعدش كاغذ رو ميندازم دور. همه چي عجيب شده. اين قطعه شعر رو يكي از دوستانم برام فرستاده بود كه همين جا مي نويسمش. اميدوارم خوشتون بياد.

------------------------------------------------------------------------

وصيت نامه

برادر! مي خواهم با تو تنها باشم
مي دانم كه زندگي ام دير نمي پايد
بزودي به خانه خواهي آمد
و خواهي ديد كه ..
چه مي توان كرد؟!
سرنوشت من اين است
و باورم اينكه: مرگ من كسي را چندان اندوهگين نمي كند

اگر كسي، مرا از تو پرسيد

- هر كه پرسيد-
به او بگو كه گلوله اي از ميان سينه‌ام گذشت
و شرافتمندانه مردم
بگو كه داروهايمان نوشدارو نبود
و بگو كه من سلام هايم را نثار وطنم مي كنم

شايد پدر و مادرم تا آن زمان زندگي را بدرود گفته باشند
اما به هر كدام كه زنده بودند بگو:
‹‹ تنبلي كردم كه نامه ننوشتم
ما را به نبرد فرستادند
چشم به راهم نمانيد...››

پدر و مادرم همسايه اي داشتند
يادت هست؟!
ما سالها پيش همديگر را وداع گفته بوديم
او درباره من، هيچ از تو نخواهد پرسيد:
اينكه بر من چه رفته است
براي او فرقي ندارد
تو، توشه‌اي از عشقي پنهان را 
- كه تنها از نگاهت مي خواندمش -
همراه و همسفرم كردي

اما تو حقيقت را به تمامي برايش بازگو كن
به قلب تهي اش رحم نكن
بگذار اشك بريزد...
براي او هيچ چيز مهم نيست

‹‹ لرمانتف۱۸۴۱ شاعر مرگ››

+ Written in  7 Sep 2006 Time  2 AM  By  kolokila |