------------------------------------------------------------------------
وصيت نامه
برادر! مي خواهم با تو تنها باشم
مي دانم كه زندگي ام دير نمي پايد
بزودي به خانه خواهي آمد
و خواهي ديد كه ..
چه مي توان كرد؟!
سرنوشت من اين است
و باورم اينكه: مرگ من كسي را چندان اندوهگين نمي كند
اگر كسي، مرا از تو پرسيد
- هر كه پرسيد-
به او بگو كه گلوله اي از ميان سينهام گذشت
و شرافتمندانه مردم
بگو كه داروهايمان نوشدارو نبود
و بگو كه من سلام هايم را نثار وطنم مي كنم
شايد پدر و مادرم تا آن زمان زندگي را بدرود گفته باشند
اما به هر كدام كه زنده بودند بگو:
‹‹ تنبلي كردم كه نامه ننوشتم
ما را به نبرد فرستادند
چشم به راهم نمانيد...››
پدر و مادرم همسايه اي داشتند
يادت هست؟!
ما سالها پيش همديگر را وداع گفته بوديم
او درباره من، هيچ از تو نخواهد پرسيد:
اينكه بر من چه رفته است
براي او فرقي ندارد
تو، توشهاي از عشقي پنهان را
- كه تنها از نگاهت مي خواندمش -
همراه و همسفرم كردي
اما تو حقيقت را به تمامي برايش بازگو كن
به قلب تهي اش رحم نكن
بگذار اشك بريزد...
براي او هيچ چيز مهم نيست
‹‹ لرمانتف۱۸۴۱ شاعر مرگ››