
سر و کله ی یه هم اتاقی جدید اینجا پیدا شده.یه موش کوچیک. که آخرین بار داشت تلاش می کرد از زیر در فرار کنه و بیرون بره.اونم فهمیده که اینجا هم جای خوبی نیست واسه موندن، چند روزی هست که خودش رو ندیدم. اما حس می کنم که اونم جایی نداره که بره. هر جا که بره باز هم برمیگرده همین جا، گاهی سرو صداش که باعث میشه میون کابوس های هر شبه به این برسم که هنوز توی این دخمه هستم که روز و شبش تفاوتی با هم نداره.
کابوس پریشب در نوع خودش بی نظیر بود. خودم رو وسط یه خیابون یه طرفه میدیدم که خودم رو ناگزیر به اتمامش میدیدم. هر از چند گاهی یه سری آدم بدون اینکه چیزی پوشیده باشن از چیزی فرار می کردن و در جهت خلاف من می دویدن. بدون اینکه بپرسم این رو می دونستم که از چیزی که انتهای خیابون در انتظارمه فرار می کنن. اما هر چی می رفتم این انتظار به سر نمی اومد. وسط راهم گاهی با درب خونه های باز مواجه میشدم که واردشون میشدم انگار که واسه ادامه راهم مجبور بودم که مشکل اونا رو حل کنم. از مشکلاتشون خاطره ای گنگ و مبهم توی ذهنم مونده. اینجا بود که از خواب پریدم خواب نیمه تموم موند... احساسم ترس نبود. نمی دونستم حتی اگه چیزی رو که باید می دیدم آیا واقعا باید می ترسیدم یا نه!!!
حالت تب دار داره بیشتر و بیشتر خودشو نشون میده اما این فاز نمی مونه. مدام در حال تغییر کردنه. آهنگی سولجر از آماتورسکی منو توی فاز می بره. عطشم رو بیشتر می کنه! زیر لب با خودم زمزمه می کنم:
[چی میشه اگه من] What if I
[اون ضربان راهنما رو پیدا کنم] found the guiding beat
[و اون ورقی رو] And found the card
[که قلب تپنده رو نگه داره ] to stop the beating heart
...