
از در که وارد میشویم، داغی نفسهای کافه نشینان به صورتمان میخورد. تاریک است و نجوای عربده گونهای به گوشمان میخورد. راه اینجا را بلد است، میگذارم
تا او راهنمایی کند. تکیهاش را به صندلی میدهد و پا را روی پا میاندازد. دو چشمانی را که گاهی خیره میماند و گاهی لبخند میزند نگاه میکنم. حرفهای گفتنی
زیاد است.
کنارمان چند تکه کاغذ و عکس و یک ماشین تایپ قدیمی است ، از همانها که محمود داشت، مرا برای لحظهای به یاد شریف میاندازد که در اوج لذت با هم دکمههایش را
میفشردیم تا داستانهای بی سرو ته سر هم کنیم. میپرسم که اینجا از همان اول بوده؟ جوابم میدهد جایی که آمدهایم جدید است ولی از همان اول بوده. دوباره نگاهی
به چوبهای دود خورده و دیوار گلی کافه میاندازم.
از جیب نداشتهاش سیگاری بیرون میآورد و من هم نخی برمیدارم تا به رسم عادت بو بکشم. او هم با کبریتی که از همان جیب ناپیدا بیرون آمده سیگارش را روشن
میکند و در هوای خفهی گودو دودش را به صورتم فوت میکند. پخش میشود روی صورتم. میگفت اینجا را دوست دارم برای اینکه کسی کارش به کسی نیست همه
سرشان به کار خودشان است. وقتی حرف میزند نگاهش گردش دارد میخواهم نگاهم کند. نگاه میکند،اینطور که شانههایش را عقب میکشد و تکیه اش را به صندلی
میدهد و حرف میزند. انتظار داشت که تنها نباشم. از چیزهایی حرف میزنیم که بیشتر جوابشان را میدانیم و حرف میزنیم تا بدانیم گفتهایم و از شرشان خلاص
شویم. حقیقت حرفهایمان به تلخی قهوی ترک سفارشی است.
"حق انتخاب با خودت، من کسی را به کاری مجبور نمیکنم. هر کسی که انتخاب میکند خودش انتخاب میکند." دوباره دود سیگار را پخش میکند روی صورتم.
"میدانم..." به رضا فکر میکنم که اگر اینجا بود ترس برش میداشت.( فکر بیخودی بود چون پانصد متر آنطرفتر مشت رضا بر گونهی کسی فرود آمده بود و
چیزی بیش از ترس داشت که با آن فکرش را مشغول کند.)حرف که بالا میگیرد من چشمانم را میدزدم. اما به جای گردش به اطراف روی صورتش میچرخانم.
لب، گونه، حجم سیاه چشمانش، ابروها و دوباره لب، گونه ...
حرفهایمان به جایی میرسد که دیگر از حوصله خارج شده. بیرون میآئیم، مقصد بعدی را نمیدانم. در صحن فرهنگسرا حوض بزرگی است تنها قاب سبزی را
روبروی خودش دارد. درست جلوی جایی که مینشینیم. دست بر حجم سنگی سفید تراشیده شده ستون میکشم تا ستون از خودش حرفی بزند، بیحوصله است.
نقشهای آنجا بیشتر از آنکه از روی علاقه باشند فضایی تجاری داشته اند. کج و معوج و تنها برای رفع نیاز. اعتراض میکند که چرا حواسم به او نیست.
مینشینیم.تکیهام را به او میدهم که تکیهاش به ستون است. کنار قابی که در بهشتش میخوانند. میگوید:"در بهشت گاهی اما در جهنم همیشه به خدا میرسی!"
به آهنگ ناپیدایی که خیال پیدا شدن ندارد گوش میدهیم." چرا سیگار را امتحان نمیکنی، همیشه یک اولین هست." سیگاری بیرون میآورد و به دستم میدهد.
بین خودم و او میمانم. بین حرفهای گفته شده. سیگار را بین انگشتان میچرخانم. بو هم نمیکشم. سر جایش میگذارم." یادت باشد که مرا از دیدن این
صحنه محروم کردی!" لبخند میزنم. از جیبم تاس نخودیام را بیرون میآورم نشانش میدهم. کف دستش میگذارم. راه میرویم، دستش را میگیرم.دستانش
را رها نمیکند محکم میگیرد. حاصل کار تنها یک زور آزماییاست که آخرش به این جمله ختم میشود." شما فقط زور زدن را بلدید ولی ما نیازی به این کار
نداریم. تو این تاس را دادی اما نمیتوانی بدون زور مشتم را باز کنی و از دستم بگیری!" لبخند آشنا به صورتش برمیگردد. مشتش را میگیرم." نمیخواهم
زور بزنم. باز کن." لبخند. راه ادامه دارد. جلو دانشگاه به زبان میآید:
"فاصلهی من و او تا آنجا همین میلهها بود
فاصلهي من تا آنطرف میلهها او
و فاصلهی او تا میلهها خودش!"
دستش شل میشود انگشتانم به تاس میرسد، نگه میدارم و با یک چرخش تاس روی زمین میافتد. برمیدارم. نشانش میدهم. راهمان را ادامه میدهیم. چهل ثانیه
تا قرمز شدن چراغ وقت داریم. لج میکند، میخواهد هر چه زودتر عبور کند...
این ... به نشانهی چیزهایی که نمیفهمم. وقت جدایی میرسد.پاکت سیگار را در جیبم میگذارد تا برایش نگه دارم. نگاهش میکنم تا راهی شود. حالا من
میمانم و یک عالمه راه که نمیدانم که تا به کجا مرا با خود میبرد.