Hangman, is the only one who has the slightest emotion for those who are dead
۲۶ اسفند
سر درد عجیبی دارم و پشت برد نشستم، همه توی اتاق عملیات نشستن و دارن بازی رو تماشا میکنن، به عنوان تنها شخصی که میونه ای با فوتبال نداره بهترین گزینه ام برای پشت برد نشینی، صدای مشعل پالایشگاه بلندتر از همیشه میاد چون در رو باز گذاشتیم تا باد خنک بهاری هم بیاد تو و البته بوی ملایم توتون پیپ کاپتان بلک در جریان هوا محو بشه. قرار چهارشنبه سوری هم داریم، ساعت ده و نیم.اما هنوز نیم ساعتی وقت دارم، از فوتبال یک نیمه مانده،بگذریم. سرخوشم هومن گفت که چرا خونه نمیری گفتم بخاطر بعد مسافت میترسم برای برگشتن مشکل پیدا کنم اما گفت مشکلی نیست می تونی با من بیای بعد از سال تحویل حرکت میکنم. اینطوری با هم میرسیم به کار و منم تنها بر نمیگردم.خوشحال شدم ولی از طرفی هم به قرارم با ابراهیم فکر میکنم.قرار بود که توی تغییرات خونه کمکش کنم، باید در اولین فرصت تماس بگیرم.
سرو کله ای بچه ها یکی یکی پیدا شده، هادی امروز تماس گرفت، تمام مدت تعطیلات رو هست، احسانم تازه رسیده. حسین هم که هست. جمع اضداد داره جمع میشه...
امروز کلی حرف زدیم، حرفامون این روزا طوری شده که جمع میشه تا به جایی میرسه که سر ریز میکنه. کم کم دارم به فال هفتگیم اعتقاد پیدا میکنم. همون اول هفته خبر از سو تفاهم داده بود...,یعنی میشه یکی اینقدر دقیق باشه یا همه اینا فقط یه تصادفه....
فصل اول سریال تموم و اس ام اس تشر رو فرستادم اما هنوز اس ام اس دریافت نشده بود که خاله اینا سر رسیدن. رو در رو تشکر کردم. تازه قراره فصلای دیگه رو هم بگیرم.

پ.ن:امروز موهای الهام رو رنگ کردم، شاید این نیمه تغییر یافته ام توی گردباد باشه که همه ی اینکارا رو میکنه...
پ.ن۲: این پست باید دیشب فرستاده میشد اما به علت ترافیک و اختلال اینترنتی الان فرستاده شد
+ Written in  18 Mar 2015 Time  6 AM  By  kolokila | 
۲۵ اسفند
ninigram
واسم مسیج اومده که:
این اخرای سال واسم 3تا جمله بنویس:
1.از چیم بدت میاد
2.از چیم خوشت میاد
3.چه ارزویی واسم داری
جواب بدین خوشحال میشم

از اخر به اول جواب میدم،اول از همه فکر نمیکنم از جوابم خوشت بیاد پس خوشحال نمیشی، آرزو میکنم که به زندگیت برسی به قول همون جمله معروف زندگی کن و بگذار زندگی کنند. سوال دوم و اول باهم از هیچ چیزت نه خوشم میاد نه بدم میاد. حالا که اینا رو گفتم میخوای بدونی حس خودم چیه؟ اوهوم درسته یه آدم حال بهم زنم که با گرفتن حال دیگران حال خودم بهتر میشه.
بیشتر امروز رو خواب بودم بطوری که از خوابیدن خسته شدم، اما کار دیگه ای نکردم، دیشب همکارا البته بیشتر به تشویق خودم همکاری کردن و حواسشون بهم بود که دوباره سر از نا کجا آباد در نیارم تازه روی شیشه اتوبوس نوشته شده مواظب کودکان خود باشید و عکس یک خانواده خوشبخت رو با بچه ها زیرش آورده، بهشون میگم پالایشگاه خیلی زود ماجرای منو فهمیده الان این اعلامیه با منه، مواظبم باشین دیگه.
دیروز گفتی بگو چه کارا کردی؟
گفتم هیچی(اما داشتم لیست خاطرات رو مرور میکردم)
گفتی خب من برم وسایل فردامو جمع کنم
منم گفتم: باشه منم کارایی رو که امروز انجام دادم رو نمیگم.
آدم له میشه...

دیروز به موضوعاتی فکر میکردم که به من ربط نداشت ولی میتونست یه جوری مشکلات منم بشه... از این جو متنفرم.

پ.ن: چند روزیه که هر روز یک.قسمت از گری آناتومی.میبینم، خیلی خوبه، یادم باشه که توی اولین فرصت تشکر کنم بابت پیشنهاد سریال.
پ.ن ۲: عکس امروز رو درست دم در خونه گرفتم، مه کم جونی اومده بود و محله رو گرفته بود، اما از خورشید گرمایی مطبوعی توی هوا موج میزد. باید مینشستم یه جایی و نگاه میکردم.
+ Written in  16 Mar 2015 Time  7 PM  By  kolokila | 
امتحان دوم
ninigram
بازم یه امتحان دیگه
+ Written in  15 Mar 2015 Time  7 PM  By  kolokila | 
۲۴ اسفند
راضی ام ازت! این جلمه رو از زبون هرکی بشنفی واست کلی انرژی و بار مثبت رو بهمراه داره اما هیچی بعتر از اون نیست که این جمله رو یکی اون ته ذهنت بهت بگه. بهت بگه راضی ام ازت. چه حس خوب نابی، برای یه لحظه حس و حال خوبی بهم دست داد، هر کی برای خودش زندگی میکنه و این نوید بخشه فقط امیدوارم که زود تصمیم نگرفته باشم.
روز گرمی بود، نتونستم خونه طراحان گرافیک ازاد رو پیدا کنم، برای لحظه ای داشتم به این فکر میکردم که اگه پیدا کردم و برم اونجا انتظار دارم چی رو پیدا کنم؟ یه مشت ادم که دارن طراحی میکنن؟ یا یه دفتر محقر با یه کامپیوتر و چندتا صندلی؟ بعد چطوری حرف بزنم؟ سلام ببخشید که مزاحم میشم، چند وقتیه که توی رفت و آمد های گهگاهم به این قسمت از شهر با تابلوی بالای این خونه ذهنم رو مشغول کردین، منم خودم رو طراح میدونم (ایا واقعا میدونم؟ نه من یه خالقم تا یه طراح) اینجا چیه اصلا؟ من درست اومدم یا اسم اینجا هم گول زنکه؟ طراح آزاد؟ برام تعریفش کنین.

حرفایی از این قبیل شاید بزنم ولی چیزایی هست که نمیگم، از جمله اینکه باورم.نمیشه توی شهری به این کوچیکی طراح آزادی هم وجود داشته باشه، به قول دیالوگ جواد نمکی توی لیرشاه هیچ کلمه ای در ذات خودش اونقدر گسترده نیست که بتونه تمامی محدودیت ها رو کنار بزاره اونوقت طراح آزاد میشه یه پارادوکس خنده دار....

امروز بهم عیدی این چند ماه کار کردن رو دادن، تو فکرم به خودم عیدی بدم، چقد باشه که خوش بحالم بشه؟ یه ساعت بهای خوبی واسه یه عیدیه اما هنوز سیکو پنج پدر رو دارم که با کمی ملاطفت و ضربه کار میکنه و اگر به سبک سابقشم باشه هنوز میتونه از زمان جلو بزنه و پنج دقیقه ای هم برام زمان بخره... اما حالش مثل سابق خوش نیست و به نگرانیام اضافه کرده که نکنه بهم دروغ بگه و زمان درست رو بهم نگه... البته تنها باری که زمان رو بهم دروغ گفتن ساعت گوشیم بود که خودش کلی باعث خنده ی الهام شد.

گفتم الهام، الهام امروز با خنده بهم گفت که ارمغان میگه اتاق خودم رو میخوام، نمیخوام تختم توی اتاق محمد امین باشه. از اونجایی که ساکن فعلی اتاق منم احتمالا بزودی بی اتاق بشم یا هم اتاق پیدا کنم که تعداد آپشنای انتخابی رو کم میکنه... آی خنده که پشتت کلی درد میاد به عمه ات سلام برسون
پ.ن: روز گرمی بود، بهار هنوز نیومده تابستون غالب شد الان کولرا روشنه
+ Written in  15 Mar 2015 Time  6 PM  By  kolokila | 
۲۳ اسفند
کجا خوندم که میگفت گاهی اینقده پر از حرفی که تنها میتونی بگی بیخیال!
امروز زمان رو توی سرویس کار گم کردم، همه ی همکارا پیاده شدن اما من ایستگاه بعد پیاده شدم، کلی اسباب شادی شدم برای همکارام، کلی خندیدند و اشک توی چشمشان حلقه زد، حسی که موقع پیاده شدن از سرویس داشتم این بود که قدم به زمان و مکانی دیگر گذاشته بودم، انگار بودنم تعارض داشت با مکان فعلی ام. سوالی که تاهمین الان درگیرش بودم این بود که اینجا چه میکنم.
امروز توی اینستاگرام به ساعتی برخوردم که ناخودآگاه برای داشتنش لبریز از تمنا و خواستن شدم، طوری که با تحریکات بسیار احساساتم اشک رو توی چشمام حس کردم. اینقدر پیگیری کردم تا قیمتش را فهمیدم. ۵۵۵۰۰ دلار که با احتساب دلار ۳۵۰۰ تومانی خودمان چیزی در حدود ۱۹۵۰۰۰۰۰۰ تومان قیمت دارد. چقدر باید در امد داشت که چنین ساعتی را بخری..ابراهیم میگفت به پول ما زیاد می شود ولی برای خودشان نه ولی خوب که با خودش حساب کرد دید حساب هایش نابجا بوده. باز هم اثری که گذاشت این بود که ایا این چیزیه که میخوام باشم، از اون مهمتر این چیزیه که هستم؟
چند روزی هست که صحبت هایمان همه بن بست های کلامی میرسد. صد البته با حرفهایی که خودم زدم تقصیرش متوجه خودم است. قرار شده که با هم حرف بزنیم.

پ.ن: نظافت چی جدیدی برای واحد آمده که تمام مدت کاری در حال شستشو و نظافت است، کافیست کمی حواست پرت باشد میبینی خودت را هم دستمال کشیده.
+ Written in  14 Mar 2015 Time  8 PM  By  kolokila | 
امتحان
امتحان میکنم به همین سادگی
+ Written in  14 Mar 2015 Time  9 AM  By  kolokila | 
اتفاق
خودت گفتی که توی این هفته اتفاق میافته باید دنبالش کنی! خب الان کدوم رو دنبال کنم؟ خیلی اتفاقای ریز هست که هر کدوم به نا کجا آباد میرن!

+ Written in  28 Feb 2015 Time  1 PM  By  kolokila |