سيامك
شايد خيلي ها بخوان بدونن، سيامك از كجا اومده، خيلي ساده بود:
بارون هميشه اعصاب خورد كنه ولي يه خوبي داره، اونم اينه كه خيابونهاي شلوغ رو از آدمها خسته كننده خالي ميكنه. اين موقعهاست كه باروني رو از روي چوبرخت برميدارم و زير بارون روون ميشم.
يك هفته پيش هم دوباره بارون ميزد بد جوري وسوسه شدم، اما اين بار باروني در كار نبود، با همون يه لا پيرهن زدم بيرون. من از صداي بارون كه قطره قطره روي باروني ضرب ميگيره خوشم ميامد، اما به هيچ عنوان ميونهاي با سرما ندارم. اين بار يه حسه غريب ميگفت كه بايد بزنم بيرون. ديگه به اين عادت كردم كه به حسهايي كه يه مرتبه منو در برميگيره اعتماد داشته باشم. سردي قطرههاي بارون با بادي كه ميوزيد بدجوري سرما رو به استخونم رسونده بود. اما كمكم به سرما هم عادت كردم، درست مثل خيلي چيزاي ديگه. سرم پائين، توي لاك خودم بود. قدم به قدم شهر رو پائين ميرفتم. مردم اين شهر مثه گربهها از خيس شدن متنفرن. البته هنوز تنهاي تنها نشده بودم. چند نفري مونده بودند كه اينطرف و اونطرف شلنگ تخته ميانداختن، خندهام گرفته بود. در اين بين تنها يك نفر بود كه با خيال راحت زير بارون راهش رو گرفته بود. كمي جلوتر كه رفتم، كاملاً شناختمش. سيامك - مو سياه:)). هميشه خدا يه دسته موي سفيد بين موهاش پراكنده شده بود. يه بار ازش پرسيدم كه از كي موهات سفيد شده، ميخنديد ميگفت، از موقعي يادم مياد، موهام اينطوري بود. گفتيم گفتيم، وقتي هم كه ميخواستيم جدا بشيم، يه لحظه از همون حسها بهم دست داد، بهش گفتم هستي يا نه؟ اونم قبول كرد همين.
بارون هميشه اعصاب خورد كنه ولي يه خوبي داره، اونم اينه كه خيابونهاي شلوغ رو از آدمها خسته كننده خالي ميكنه. اين موقعهاست كه باروني رو از روي چوبرخت برميدارم و زير بارون روون ميشم.
يك هفته پيش هم دوباره بارون ميزد بد جوري وسوسه شدم، اما اين بار باروني در كار نبود، با همون يه لا پيرهن زدم بيرون. من از صداي بارون كه قطره قطره روي باروني ضرب ميگيره خوشم ميامد، اما به هيچ عنوان ميونهاي با سرما ندارم. اين بار يه حسه غريب ميگفت كه بايد بزنم بيرون. ديگه به اين عادت كردم كه به حسهايي كه يه مرتبه منو در برميگيره اعتماد داشته باشم. سردي قطرههاي بارون با بادي كه ميوزيد بدجوري سرما رو به استخونم رسونده بود. اما كمكم به سرما هم عادت كردم، درست مثل خيلي چيزاي ديگه. سرم پائين، توي لاك خودم بود. قدم به قدم شهر رو پائين ميرفتم. مردم اين شهر مثه گربهها از خيس شدن متنفرن. البته هنوز تنهاي تنها نشده بودم. چند نفري مونده بودند كه اينطرف و اونطرف شلنگ تخته ميانداختن، خندهام گرفته بود. در اين بين تنها يك نفر بود كه با خيال راحت زير بارون راهش رو گرفته بود. كمي جلوتر كه رفتم، كاملاً شناختمش. سيامك - مو سياه:)). هميشه خدا يه دسته موي سفيد بين موهاش پراكنده شده بود. يه بار ازش پرسيدم كه از كي موهات سفيد شده، ميخنديد ميگفت، از موقعي يادم مياد، موهام اينطوري بود. گفتيم گفتيم، وقتي هم كه ميخواستيم جدا بشيم، يه لحظه از همون حسها بهم دست داد، بهش گفتم هستي يا نه؟ اونم قبول كرد همين.