خدایی که در کوچه پا گذاشت

یکی بود یکی نبود
غیر از خدای قصه ی ما کلی آدم بودن که توی هم می لولیدند!! خدا هیچوقت پاش رو به کوچه نمیذاشت چون وقتی بچه بود مامانش واسش شعر می خوند و از دنیایی حرف می زد
که هر وقت خداش تو کوچه هاش پا میذاشت
یه دست خاله خان باجی از عقب سرش
یه دست قداره کش از جلوش میاد....
خدا میترسید ولی عاقبت قیل و قال بیرون اونو از تخت نرمش بیرون کشید. اول یواشکی لای در دولنگه رو باز کرد. هیشکی توی کوچه نبود. خونه ی اونا ته کوچه ای بود که دیواراش کاهگلی بود. درست مثل تابلوی نقاشی، در خونه هم چوبی بود. وقتی که در پشت سرش با صدای خفه ای بسته شد
ادامه دارد...