Hangman, is the only one who has the slightest emotion for those who are dead
هفت سين
دارم هفت سين مي‌چينم:

سر بريده
سيم‌برق
ساطور
سرنگ
سرب
سم
...

هفتمي كوش، همين جا بود، آهان پيداش كردم:

سونامي

سال نو مبارک

+ Written in  20 Mar 2006 Time  1 AM  By  kolokila | 
سرباز روس
سرباز روس، ده سرباز آلماني را براي اعدام به ميدان تير مي‌برد، در بين راه زن جواني  از پشت يكي از درختان بيرون جست و يكي از اسيران را در آغوش گرفت، سرباز روس كه متعجب شده بود با زبان اشاره از آنها پرسيد كه آنها چه ارتباطي با هم دارند، و آنها هم در پاسخ به او فهماندند كه زن و شوهرند. در عين ناباوري سرباز به آنها اشاره كرد كه بروند و جانشان را نجات دهند، زوج جوان سر از پا نمي‌شناختند، دست يك ديگر را گرفتند و سريع از آنجا دور شدند. سر پيچ بعدي يكي از عابران را به زور اسلحه در صف قرار داد تا ده اسير را براي اعدام به ميدان تير ببرد.
اين ماجرا حقيقي ‌است، اما به خاطر نمي‌آورم كه آن را كجا يا از چه كسي شنيده‌ام، اما فقط مي دانم كه حقيقت داره.

پ.ن: يه لحظه خودتون رو بذارين جاي اون عابر...

+ Written in  19 Mar 2006 Time  2 AM  By  kolokila | 
فرشته
قاضي پرسيد، كيستي؟
گفت، فرشته‌ام!
پرسيد، بالهايت كو؟
گفت، آنها را بريده‌اند!
قاضي حرفش را باور نكرد و او را به جرم نداشتن كارت شناسائي به زندان محكوم كرد. وقتي ميخواستند او را بيرون ببرند، دو فرشته از پنجره آمدند و او را با خود بردند.
ساعتي بعد قاضي در كتاب ‌هاي قانون به دنبال ماده‌اي مي‌گشت كه در مورد تعقيب مجرم در آسمان‌ها باشد .
+ Written in  18 Mar 2006 Time  3 AM  By  kolokila | 
شکلات
امشب اصلاً مخم كار نمي‌كنه، يه جورائي بي‌حوصله شدم، هر چي نوشتم پاك كردم. اين مطلب رو از توي آرشيو مطالب قديمي پيدا كردم، جائي كه فك مي‌كنم الان يه سالي هست داره خاك مي‌خوره. نمي‌دونم نويسنده‌اش كيه؟ اما هر كي هست، مطمئنم كه نويسندة بزرگيه. من كه عاشق اين متن شدم.

با يه شكلات شروع شد ...

من يه شكلات گذاشتم توي دستش... اون يه شكلات گذاشت توي دستم... من بچه بودم... اون هم بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو ميشناسه... خنديدم... گفت "دوستيم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستي كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعني زندگي بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم" ... خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار... اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا" تا نميذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمي كرد... ميدونستم... اون مي خواست حتما" دوستي مون تا داشته باشه... دوستي بدون تا رو نمي فهميد...

گفت "بيا براي دوستي مون يه نشونه بذاريم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همديگه رو مي بينيم يه شكلات مال تو ، يكي مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار يه شكلات ميذاشتم توي دستش... اون هم يه شكلات توي دست من... باز همديگه رو نگاه مي كرديم... يعني كه دوستيم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز مي كردم و ميذاشتم توي دهنم و تند تند اونو مي مكيدم... مي گفت "شكمو! تو دوست شكمويي هستي!" ... و شكلاتش رو ميذاشت توي يه صندوق كوچولوي قشنگ... مي گفتم "بخورش!" ... مي گفت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... براي هميشه بمونه" ...

صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمي خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار مي كني؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... مي گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعي كه دوست هستيم" ... و من شكلات ميذاشتم توي دهنم و مي گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستي كه تا نداره" ...

يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظي كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورها... ميگه "ميرم ، اما زود بر مي گردم" ... من ميدونم ، ميره و بر نمي گرده... يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "اين براي خوردن" ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچيكت" ... يادش رفته بود كه صندوقي داره براي شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خنديدم... ميدونستم دوستي من تا نداره... ميدونستم دوستي اون تا داره... مثل هميشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد... حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار مي كنه؟!

+ Written in  17 Mar 2006 Time  1 AM  By  kolokila | 
شهر جادو
گفت، غريبه‌اي؟
گفتم، آري.
گفت، از كجا مي‌آيي؟
گفتم، شهر جادو.
خنديد و گفت، حتماً آنجا كار و بار جادوگران سكه است.
گفتم، نه؛ كيمياگر به وفور يافت مي‌شود، طلا به مس تبديل مي‌كنند.
گفت، پس جادوگري!؟
گفتم، آري، جادوگرم، جادوي طلا مي‌كنم.
گفت، از چه رو آواره‌اي؟
گفتم، آنجا، جادوگر آتش مي‌زنند، مس مي‌خواهند، دستبند مسي، گوشوار مسي، خلخال مسي... روزگاري همه‌جا حرف طلا بوده و بس، ميخ طلا، خيش طلا، ديگ طلا، اما...
باز خنديد و گفت، شهر جادو، اسم با مسمائي است!!!
تلخ خنديدم، آري؛ جادوگر گول مي‌زنند.

+ Written in  16 Mar 2006 Time  1 AM  By  kolokila | 
چهارشنبه سوری
زردي من از تو
سرخي تو از من
شايدم برعكس....

دو طرف خيابون رو بسته بوديم، دو تا از بچه‌ها هم داشتن كشيك مي‌دادن، تا اگه چيزي شد سريع بهمون اطلاع بدن، آتيش گر گرفته بود، گفتم دستت رو بده به من اگه مي ترسي. كف دستش عرق كرده بود. خط نگاهش رو تعقيب كردم، متوجه پنجره خونه‌شون شدم، يه نفر پشت پنجره بود، نمي‌تونستم تشخيصش بدم، اما گرمي آتيش بهم جرأت داده بود. پريدن از روي آتيش آزادم مي‌كرد طوري كه مرزي نمي‌شناختم. دويديم، دستش رو محكم نگرفته بودم، نمي‌خواستم حس كنه كه دارم دنبال خودم مي‌كشمش، فقط همراهيش مي‌كردم. وقت پريدن شده بود، حس كردم كه دستش رها شد، وقتي برگشتم، ديدم اونطرف مونده. اما به من نيگا نمي‌كرد روش رو برگردونده بود و داشت به يه نفر ديگه نيگا مي‌كرد كه اون يكي دستش رو محكم گرفته بود. باباش بود، شرر شعله‌ها رو توي چشاش مي‌ديدم. باباش گفت كه برگرده خونه. سرش رو انداخت پائين و رفت. دستش به من نمي‌رسيد، سريع ترين راه اين بود كه از روي آتيش بپره، اما خودش رو به صرافت ننداخت. تنها دستش را برايم تكان داد و چيزهايي گفت و رفت. من موندم و شعله‌ها. پريدن ديگر برايم معنايي نداشت.

+ Written in  15 Mar 2006 Time  1 AM  By  kolokila | 
مامان پرپر

كلاغ پر، گنجيشك پر، منم بازي، منم بازي. باشه بيا.
آماده‌اي، كلاغ پر، گنجيشك پر، يخچال پر، يخچال كه پر نداره، خودش خبر نداره. مي‌خواي تو بگي!
قناري پر! مامان پر!! مامان كه پر... چرا داري گريه مي‌كني. مگه قرار نبود ديگه بهونه نكني، مامان نيست كي مي خواي بفهمي!‌گريه نكن باشه. اصلاً مامانم پر، خوبه!!! بابا هم پر، منم پر تو هم پر، بخند ديگه...
+ Written in  14 Mar 2006 Time  1 AM  By  kolokila | 
سياه و سپيد

امروز توي اتوبوس از بغل دستي‌ايم پرسيدم ، مي‌تونم يه سؤال ازتون بپرسم اونم به خيال اينكه سؤالم خصوصيه گفت، هر چي‌ مي‌خواي بپرس؟
گفتم به نظر شما، رنگ سفيد توي پس زمينة سياه قشنگ‌تره يا رنگ سياه توي پس زمينة سفيد؟
براي لحظه‌اي جا خورده بود، اما بعد از مدتي خودش را جمع كرد و برام چيزايي در مورد مضمون‌ها گفت، اما چون ديگه آخر سفر بود، وقت نكرد كه توضيحاتش رو كامل بكنه...

شما چي؟؟؟؟
به نظر شما كدوم يكي از اين دوتا قشنگ‌تره؟

+ Written in  13 Mar 2006 Time  1 AM  By  kolokila | 
گلوله
نمي‌دونم تا حالا كسي حس كرده كه اون شخصي كه گلوله توي سرش خالي مي‌شه، در اون لحظات چه چيزايي رو حس مي‌كنه. البته منطورم كساني هستن كه زنده‌ان. من خودم يه جورايي حسش كردم. يه بار يه دونه اسل‍حه اسباب‌بازي رو روي گيجگاهم گذاشتم. بدون اينكه بدونم قبلاً آماده شليك بوده ماشه رو كشيدم. خشاب خالي بود. اما تونستم لگدي رو كه اسلحه به سرم وارد كرد رو حس كنم. يك لحظه شوك، باعث شد چيز‌هايي از ته مانده‌هاي يك خواب رو به ياد بيارم. نمي‌دونم به چي فكر مي‌كردم كه اون خواب به سراغم اومد. سردي لولة اسلحه رو به خوبي روي شقيقه‌ام احساس مي ‌كردم. يك لحظه احساس كردم كه چيز داره وارد مي‌شه. از تماسش با پوستم يه جورايي احساس غلغلك بهم دست مي داد. همة اينها توي چند صدم ثانيه اتفاق افتاد. درست مثل وقتي كه سر درد داري و سرت رو محكم فشار مي‌دي و براي يك لحظه درد رو فراموش مي‌كني. اون گلوله‌اي هم كه داشت وارد مي‌شد، اغتشاش درد ‌آوري رو كه توي ذهنم بود ساكت كرد، اما يكدفعه همه چيز تمام شد. انگار زمان در همون لحظه به پايان رسيده بود. همه چي سياه شد. درست مثل كامپيوتر كه وقتي هنگ مي‌كنه و يه صدا رو شروع مي‌كنه به كشيدن، صدايي كه مي‌اومد هم همون حالت رو پيدا كرده بود. نمي‌دونم تا چه مدت داشتم اون صدا رو گوش مي‌دادم چون اون آخرين چيزي بود كه بعد از اينكه از خواب بيدار شدم بيادم مي‌اومد، عجيب اينكه برعكس خيلي‌ها كه توي اين جور مواقع از خواب مي‌پرن، من بيدار نشدم. انگار كه از اتفاقي كه برام پيش اومده بود وحشت نكرده بودم. عجيب اينكه من توي اون لحظات حتي صداي شليك گلوله رو هم نشنيدم.
+ Written in  10 Mar 2006 Time  2 AM  By  kolokila | 
خواب
بي درد، بي‌غم، درست مثل يه جسد كه هيش كدوم از قسمت‌ها بدنش ديگه به فرمان خودش نيست. من اينجا نشستم. تكون نمي‌خورد. ميدونم مرده، اما مي‌ترسم به زبون بيارم. كم‌كمك دستم رو دراز مي‌كنم، براي لحظه‌اي كه به نظر مي‌رسه تا ابد ادامه داره، چشمام توي چشماش مي‌يفته. سرده، بي‌روحه ، اما توي عمق وجودم نفوذ مي‌كنه. يه نفر جيغ مي‌كشه، دستم رو روي گوشام گذاشتم اما باز هم فايده نداره. دوباره همه چي ساكت شده، خدااااا  منو بكش راحتم كن. اما اين اتفاق نمي‌افته، يه چيزي، يه حسي درونم مي‌خنده وسط خنده‌هاش يه صداي ديگه مياد، الان موقعش نيس. به وقتش، نوبت تو هم مي‌رسه. من نمي‌خوام، مي‌خوام الان بيام، منم ببر. ديوانه‌وار جستجو مي‌كنم، هر چه بيشتر مي‌گردم، بيشتر نااميد مي‌شوم. خواب بدجوري پلكام رو سنگين كرده. توي يه لحظه خوابم ميبره.........

 

+ Written in  8 Mar 2006 Time  8 PM  By  kolokila | 
دیوونه

يادش بخير ديوونه كه داشت آخرين وسوسه‌هاش رو مي‌نوشت. حتي يه مدتي هم پيامبري رو تجربه كرده بود. من كه كم‌كم داشتم باورش مي كردم. الان ديگه نمي‌نويسه. عاقبت خيلي از وبلاگ نويس‌ها همينه، يه روزي بي‌سروصدا ميذاريم و مي‌ريم. حتي ممكنه هم بلايي سرمون اومده باشه، اما همه بعد از يه مدت فراموش مي‌شيم. نمي دونم چرا بعد از مدتها به سرم زد نوشته‌هاش رو بخونم. يه نوشته‌اي پيدا كردم. بد نبود ، يه خاطره‌هايي رو برام زنده كردن:

مي دوني؟

يه اتاقي باشه گرمه گرم، روشنه روشن، با بوي عود

تو باشي، منم باشم

كف اتاق سنگ باشه، سنگ سفيد

تو منو بغلم كني كه نترسم، كه سردم نشه، كه نلرزم

مي دوني؟

تو بغلم كردي

اينجوري كه تو تكيه دادي به ديوار، پاهاتم دراز كردي

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تكيه دادم، با پاهات محكم منو گرفتي، دو تا دستتم دور من حلقه كردي

بهت ميگم چشماتو مي بندي؟

ميگي آره، بعد چشماتو مي بندي

بهت ميگم برام قصه ميگي؟ تو گوشم؟

ميگي آره، بعدش شروع مي كني تو گوشم آروم آروم قصه گفتن، يه عالمه قصه‌ي طولاني و بلند، كه هيچوقتي تموم نميشن

مي دوني؟

ميخوام رگ بزنم، رگ خودمو، مچ دست چپ، يه حركت سريع، يه ضربة عميق، بلدي كه؟

ولي تو كه آخه نميدوني ميخوام رگمو بزنم كه، تو چشماتو بستي، نميبيني من تيغو از تو جيبم در ميارم، نمي بيني كه سريع مي بُرم، نمي بيني كه خون فواره ميزنه رو سنگاي سفيد، نميبيني كه دستم ميسوزه و لبمو اينجوري گاز مي گيرم كه نگم آخ، كه چشماتو باز نكني و منو نبيني

تو داري قصه ميگي

من دارم دستمو نيگا مي كنم، دست چپمو، خون مياد ازش، ميدوني؟

من شلوارك پامه، دستمو گذاشتم رو زانوم، خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از رو زانوم ميريزه رو سنگا، قشنگه مسير حركتش، حيف كه چشمات بسته ست، نميتوني ببيني

تو بغلم كردي

مي بيني كه سرد شدم

محكمتر بغلم مي كني كه گرم شم

مي بيني نا منظم نفس مي كشم

تو دلت ميگي آخي، نفسش دوباره گرفت

ميبيني هرچي محكمتر بغل مي كني سردتر ميشم

ميبيني ديگه نفس نمي كشم

چشماتو باز مي كني

ميبيني كه من مُردم

مي دوني؟

من مي ترسيدم خودمو بكشم، از سرد شدن، از تنهايي مردن، از خون ديدن

وقتي بغلم كردي ديگه نترسيدم

مردن خوب بود، آرومه آروم

گريه نكن ديگه

من كه نيستم چشماتو بوس كنم كه، بهت بگم خوشگل شديا كره خر، بعدش تو همونجوري وسط گريه‌ات بخندي كه آخه

من كه ديگه مُردم الآن آخه، گريه نكن خُب ديگه، دلم ميشكنه

دل روح نازكه، نشكونش

خوب؟

 

+ Written in  6 Mar 2006 Time  7 PM  By  kolokila | 
مرگ

پير شده بود. پيري را حس مي‌كرد. بدنش ديگر مثل قبل كار نمي‌كرد و هميشه خسته بود. چشمانش كم‌سو شده بودند و دردي در مفاصل زانويش مي‌پيچيد كه او را نيمه‌هاي شب از خواب بيدار مي‌كرد.
تا اينكه يك شب وقتي كه خوابيد، نور سفيد و ملايمي كلبه‌اش را در بر گرفت. او به بالا نگاه كرد و زيبا‌ترين زني را كه تابحال به عمرش ديده تماشا مي‌كرد كه آنجا ايستاده بود.
زير لب گفت، « تو كي هستي؟»
او هم به آرامي جواب داد، « مرگ.»
با تعجب حرف او را تكرار كرد،« مرگ؟ من هيچ‌وقت فكر نمي‌كردم كه مرگ اينقدر زيبا باشد! ما هميشه تو رو به صورت يك روح وحشت‌انگيز تصور مي‌كنيم.»
زن خنديد. « تو فقط براي اين از مرگ مي‌ترسي، چون اونو به ياد نمياري. درست مثل زندگي كه تو اون رو هم يادت نمياد. با من بيا و آروم باش.»
او از بستر پوشاليش برخاست و به همراه زن روان شد. دستش را گرفت و نگاهي به پشت سرش انداخت. جسمش را ديد كه هنوز آنجا دراز كشيده بود. هيچ تكان نمي‌خورد. مرده بود.
« مثل يك شوكه، درسته؟» صدايش آرام بود.
« من ... مردم؟»
« قطعاً همينطوره. بيا.»
آنها از كلبه بيرون آمدند، دست در دست يكديگر و او متوجه شد كه آنها در ميان خيابان‌هاي روستايشان نيستند.
« كجا هستيم؟»
« چند لحظه ديگه مي‌فهمي. صبر كن.»
پرسيد،« مي‌خواي منو ببري جهنم؟»
او ايستاد و به چشمانش نگاه كرد.
« جهنمي وجود ندارد. تو مثل بقية انسان‌ها زندگي كردي، دوست داشتي، متنفر بودي، دوستت داشته‌اند و از تو متنفر بوده‌اند. با نوري كه جلويت قرار گرفته بود، هرچه در توانت بود انجام دادي. چيز‌هاي زيادي ياد گرفتي و بدست آوردي.»
صدايش پائين بود، اما با ارتعاشي همراه بود كه تمامي روحش را به لرزه در مي‌آورد.
آنها از تپه‌اي پائين رفتند و بعد به گوشه‌اي پيچيدند، اين حداقل، چيزي بود كه او حس كرده بود و او ديد و صداي خنده‌ها را شنيد.
«اينجا بهشت است؟ اينجا كجاست؟ چقدر زيباست!»
« اينجا سرزمين تابستاني‌ است. اينجا براي مدتي استراحت و تفريح مي‌كني و شايد هم چندين دوست قديمي را ملاقات كني و با آنها در مورد تفريحاتت صحبت كني و اينكه چطور مي‌شه بهتر بشه. الان وقتش رسيده كه تمام زندگي خودت رو به ياد بياري.»
به سمتش آمد و به آرامي پيشاني‌اش را لمس كرد.
« حال بياد بياور.»
و او به ياد آورد.

 

+ Written in  4 Mar 2006 Time  5 AM  By  kolokila | 
شرلی
شرلي عجيبترين آدمي بود كه توي اين مدت باهاش آشنا شده بودم. سيزده سالش گذشته بود، شايد براي اين به نظرم عجيب مي‌اومد كه يا اون سنش دو بار دست به خودكشي زده بود. از افسردگي شديد رنچ مي‌برد. من همسنش بودم، اما اعتراف مي‌كنم كه اون موقع هيچ دركي از موقعيت اون نداشتم. هميشة خدا يه مچ بند سياه دور دست چپش بسته بود. فكر مي‌كردم چون از يه كشور ديگه اومده اين ادا و اطوار‌ها رو از خودش در مياره. دو سالي سر و كله زدن با اون باعث شد كه هم اون زبونش خوب بشه هم از اين حالت خارج بشه. خيلي با هم عياق شده بوديم. يه روز ازش پرسيدم براي چي اين مچ‌بند رو روي دستت مي‌بندي، نشونة چيزيه؟
خنديد و گفت: براي قشنگي بستم.
گفتم حدس مي‌زدم براي اين باشه، ولي به نظر من اصلاً قشنگ نيست.
نگاهي بهم انداخت و گفت، آخه چيز قشنگ‌تري زير اونه كه نمي‌خوام همه ببينن.
ميشه ببينم؟ خواهش مي‌كنم؟؟؟
دوباره كمي قيافه‌ام رو بررسي كرد، من منتظر بودم تا اون جواب بده. برقي توي چشماش بود كه حس مي‌كردم از آزارم  و از اينكه منتظر موندم لذت ميبره. بالاخره با دست راستش شروع كرد به باز كرد گيرة مچ بند. با يه پارچة سفيد دور مچش را بسته بود. وقتي دور‌هاي پارچه رو باز كرد، قسمت داخلي مچ دستش رو براي لحظه‌اي ازم پنهون كرد، بعد نشونم داد، اصلاً چيز زيبايي وجود نداشت، به جاي پوست صاف و يك تيكه، چروك‌ها و برجستگي‌هاي زشتي روي پوستش باقي مانده بود. سريع روم رو برگردوندم. اه حالم بهم خورد اين چيه؟ ولي به نظر من قشنگترين صحنة دنياست، چون يادم مياره كه يه موقعي به آخر خط رسيده بودم. هر وقتي كه بهش نيگا مي‌كنم و مي بينم كه هنور زنده‌ام مي‌فهمم كه حتماً چيزي بوده كه به خاطرش هنوز هم دارم نفس مي‌كشم. با اين حرفا بدجوري حس فلسفي بودن بهم دست داد، از بقيه حرفاش چيز زيادي يادم نمي‌ياد. سه سال بعد توي بيمارستان ياد حرفاش افتادم، آخه دوباره خود كشي كرده بود....

تازه رفته بودم بالاي سرش، چشاش رو باز كرد و گفت ، من زنده‌ام؟ گفتم آره. گفت تو نمي‌دوني براي چي من زنده‌ام. گفتم خوب مي‌دونم. گفت براي چي؟؟؟
براي اينكه تو حقت نيست اينجوري بميري.
اما من نمي‌خوام زندگي كنم.
من نگفتم زندگي كن. زنده باش، زنده بمون. دليل هم من برات پيدا مي‌كنم. فقط يه من مهلت بده.
چقدر؟؟؟
يك هفته.
الان 118 هفته از اون تاريخ گذشته، ولي هنوز زنده‌اس.

 

+ Written in  3 Mar 2006 Time  4 AM  By  kolokila | 
کمی زندگی
اون روزا همه چي شراكتي بود، زندگي شراكتي، خونه شراكتي، دوستي شراكتي. توي يك منزل بزرگ با چندين خونواده زندگي مي‌كرديم. گلهاي شعمدوني هميشه منو ياد اوس ممد بقال ميندازه، هميشه با اون پيژامة راه راه، كلة سحر، آفتابه بدست توي ايوون ظاهر مي‌شد. توي حياط منزل ما بچه‌ها غوغا مي‌كرديم. از شكستن تنگ بلور قدسي خانوم تا آئينة جهاز ناهيد دختر اوس ممد؛ چه خاطره‌ها كه هنوز بعضي وقتا به سراغم مياد.
با هر قدمي كه توي اين حياط بر مي‌دارم، خاطره‌اي جون مي‌گيره. شب عروسي ناهيد رو يادم مياد كه سوسن رو ديدم. ختم اوس ممد رو يادم مياد كه سوسن داشت برنج پاك مي‌كرد. دويدن بچه‌ها رو يادم مياد كه براي گرفتن نقل‌هاي عروسي از سر و كول هم بالا مي‌رفتن؛ سوسن اون موقع عروس بود، منم داشتم زندگي مي‌كردم. امروز با همون رفيق رفقاي قديمي يه كار شراكتي راه انداختيم، بـساز بفروشي ....
+ Written in  2 Mar 2006 Time  1 AM  By  kolokila | 
مامور اعدام

    چند روزي هست كه يه آپارتمان يه گوشة دنج شهر گرفتم، يه جائي كه بتونم بدون مزاحمت همسايه‌ها زندگيم رو بكنم، كسي هم كاري به كارم نداشته باشه. وسيلة زيادي نداشتم، يه چمدون كه خيلي ساله كه دارمش با يه دونه راديو، هيچ وقت به تلويزيون اعتماد نداشتم، هر چي ميخوام بدونم از روزنامه ميخونم. امروز سه شنبه‌اس، سه‌شنبه‌ها روز تعطيل منه، توي اين روز خوش ميگذرونم، تفريحم رو ميكنم، از تفريحاي دسته جمعي خوشم نمياد، چون هميشه مجبوري كه ديگران رو كنار خودت تحمل كني، به تنهايي عادت كردم. زن يا مرد برام فرقي نميكنه، همشون خسته كنندن. هفتة پيش كه توي كافي‌شاپ هميشگيم نشسته بودم، يه نفر بود كه تمام وقت همينطوري بر و بر منو نيگا مي‌كرد. آخه هميشه دو سه ساعتي اونجا ميشينم و فكر ميكنم. صاحب كافي‌شاپ ديگه منو خوب ميشناسه، هر سه‌شنبه منتظرمه، تنها كسيه كه توي اين دنيا منتظر منه ولي فقط سه شنبه‌ها، پول خوبي هم گيرش مياد، بيشتر از اون مشتري‌هاي جوونش كه ميان بيست دقيقه‌اي روي اون صندلي‌هاي فرفورژه ميشنن و بعضي مواقع پولاشونو روي هم ميذارن تا بتونن بيشتر بمونن، اينجا يه كافي‌شاپ دانشجوئيه. دانشجوئي هم كه دوران بي‌پوليه. نشسته بودم و داشتم قهوة تلخ خودم رو آروم آروم سر ميكشيدم كه ديگه تحمل نگاه مسخرة اون برام غيرممكن شد، سرم رو بلند كردم بهش نگاه كردم، چشمم رو توي چشمش دوختم. يه دختر بود. بلند شدم و از اونجا بيرون زدم، قبل از اون پول ميز رو حساب كردم. صاحب كافي‌شاپ تعجب كرده بود كه چرا اينقدر زود بلند شدم. ولي سؤالي نپرسيد. توي اون هواي سرد بيرون اومدم. بعد از كمي پياده‌روي دوباره به اتاق خودم برگشتم....

.... To be continue

+ Written in  27 Feb 2006 Time  12 AM  By  kolokila | 
بگو
سلام
مي‌خواهم كه به من كمك كنيد، مي‌خواهم تا از گذشته‌اي مجهول پرده بردارم، گذشته‌اي كه هنوز كه هنوز است وقتي مامان، خاله و دختر عمه‌هايم از آن صحبت مي‌كنند، مي‌توانم برق عجيبي را در چشمانشان ببينم. انگاري چيزي وجود دارد، رازي. كه تصميم دارند آن را تا ابد و براي هميشه در درون سينه‌هاشان نگه دارند. از همان كوچكي خودم را در انتهاي اين خوشي ديدم. گريه و لباس‌هاي سياه، موية زنان و صداي قرآن‌ خوانها. همه و همه هنوز كه هنوز است، در خلوت‌ترين خلوت‌هايم به سراغم مي‌آيند. مدتي است كه حس مي‌كنم كه راهي براي نفوذ به اين محافظه‌كاري پيدا كرده‌ام، اما باز هم دستم به چيزي بند نشده. چون تنها كسي كه حاضر شده بود اين سد را بشكند، فرسنگ‌ها از من دور است. چگونه بگويم كه مي‌خواهم بدانم. بدانم كه چرا وقتي از آنها صحبت مي‌كنيد، برق چشمانتان، مرا به خود جذب مي‌كند. تنها از بيم آسيب‌هاي احتمالي، زبانتان قفل شده است، ما كه هر چه نگاه و تبعيض را كه بود تحمل كرديم. دليلي ندارد كه اينگونه با ما رفتار كنيد.
اي كه فرسنگ‌ها دور تر بر روي نميكتي، زنگ خورده، در گوشة دنج روبروي كليسائي جا خوش كرده‌اي، بگو. بگو، آنچه را كه اينان پاسش مي‌دارند. خسته‌ام خسته.

با من سخن بگو....

+ Written in  25 Feb 2006 Time  2 AM  By  kolokila | 
وبگردی و شبگردی
ديشب يه فكر مسخره به سرم زد، فكري شدم برم ته اينترنت رو پيدا كنم. از پرشين‌بلاگ شروع كردم. همون قسمتي رو كه وبلاگ‌هاي به روز شده رو مي‌زنه رفتم. هفتمين يا هشتمين وبلاگ بود، درست يادم نمونده. اول خوب وبلاگ رو نيگا كردم.  بعد دنبال لينك‌هايي گشتم كه به سايت‌ها و يا وبلاگ‌هاي ديگه داده بودند. هشت تا لينك رو بيشتر نرفتم. به آخر كار رسيدم حتي يه باز هم مجبور شدم كه دوباره به يكي از وبلاگ‌هايي كه قبلاً‌ از اونجا گذشته بودم برگردم. آخر سر به جائي رسيدم كه فقط ورودي بود، لينكي براي خروج نداشت، حتي لينك پرشين بلاگ هم نبود. خلاصه‌ اينكه همونجا وصيت‌هامو كردم. بار بعدي هم همين كار رو  مي‌كنم.
+ Written in  23 Feb 2006 Time  12 AM  By  kolokila | 
مشكي رنگ عشق نيست
نمي‌دونم اولين باري كه چشمام رو باز كردم همه چي سياه بود يا سفيد، اما از وقتي كه مادرم، خاله‌ام، عمه‌ام رو شناختم، لباس سياه تنشون بود. لباس سرتاپا سياه. به خاطر ته تغاري بودن ناخواسته در سرگرمي آنها شريك بودم. سرگرمي كه ديگر به آن اعتياد پيدا كرده بودند. درست مثل نادر شاه كه يك سوم عمرش رو روي اسب گذروند من يك سوم دوران كودكي‌ام رو توي فاتحه خوني گذروندم.
مثل اينكه سوار قطاري شده باشم، از اين فاتحه يه اون فاتحه، به نظر مي‌امد كه تمامي نداشته باشد، انگار عزرائيل يه كاره بلند شده بود، اومده بود سراغ فاميل ما، كوچيك بزرگ، زن، مرد فرقي نمي‌كرد. اين سؤال هميشه ذهنم رو مشغول مي كرد،  هميشه اينطور بود،اگه اينطوره ما بايد نسلمون قرن‌ها پيش ور مي‌افتاد، تعداد بسيار كمي هستند كه من مي‌شناسم. خيلي از فاميل‌هاي ديگه رو فقط توي فاتحه خوني ديدم، قيافه‌هاشون همون قيافه‌هاي مغموم و گرفتة فاتحه خونيه. اصلاً‌ فرقي نكردن، حتي آخرين باري هم كه ديدمشون توي مراسم چهلم عموم بود.
زندگي مسخره‌ايه، هر وقت به صورتم نگاه مي‌كنم جاي يه دونه شكستگي رو روي پيشونيم مي‌بينم كه وقتي خوب بهش فكر مي كنم مي‌بينم توي يكي از فاتحه‌خوني‌ها بر اثر بازيگوشي شكسته. واضح‌ترين خاطرة كودكيم، توي قبرستونه كه هنوزم وقتي تنها مي‌شم مي‌ياد سراغم، من حتي يه تابلو هم از روش كشيدم. هنوزم بوي خاك رو حس مي‌كنم.
مشكي براي من ياد‌آور عشق يا حتي غم و ناراحتي هم نيست، بلكه تنفرم رو نشون مي‌ده. به همين‌ خاطره كه قالب سياه انتخاب كردم تا بتونم با نوشته‌هام رو سفيدش كنم.

+ Written in  20 Feb 2006 Time  12 PM  By  kolokila |