Hangman, is the only one who has the slightest emotion for those who are dead
چهارشنبه سوری
زردي من از تو
سرخي تو از من
شايدم برعكس....

دو طرف خيابون رو بسته بوديم، دو تا از بچه‌ها هم داشتن كشيك مي‌دادن، تا اگه چيزي شد سريع بهمون اطلاع بدن، آتيش گر گرفته بود، گفتم دستت رو بده به من اگه مي ترسي. كف دستش عرق كرده بود. خط نگاهش رو تعقيب كردم، متوجه پنجره خونه‌شون شدم، يه نفر پشت پنجره بود، نمي‌تونستم تشخيصش بدم، اما گرمي آتيش بهم جرأت داده بود. پريدن از روي آتيش آزادم مي‌كرد طوري كه مرزي نمي‌شناختم. دويديم، دستش رو محكم نگرفته بودم، نمي‌خواستم حس كنه كه دارم دنبال خودم مي‌كشمش، فقط همراهيش مي‌كردم. وقت پريدن شده بود، حس كردم كه دستش رها شد، وقتي برگشتم، ديدم اونطرف مونده. اما به من نيگا نمي‌كرد روش رو برگردونده بود و داشت به يه نفر ديگه نيگا مي‌كرد كه اون يكي دستش رو محكم گرفته بود. باباش بود، شرر شعله‌ها رو توي چشاش مي‌ديدم. باباش گفت كه برگرده خونه. سرش رو انداخت پائين و رفت. دستش به من نمي‌رسيد، سريع ترين راه اين بود كه از روي آتيش بپره، اما خودش رو به صرافت ننداخت. تنها دستش را برايم تكان داد و چيزهايي گفت و رفت. من موندم و شعله‌ها. پريدن ديگر برايم معنايي نداشت.

+ Written in  15 Mar 2006 Time  1 AM  By  kolokila |