مشكي رنگ عشق نيست
نميدونم اولين باري كه چشمام رو باز كردم همه چي سياه بود يا سفيد، اما از وقتي كه مادرم، خالهام، عمهام رو شناختم، لباس سياه تنشون بود. لباس سرتاپا سياه. به خاطر ته تغاري بودن ناخواسته در سرگرمي آنها شريك بودم. سرگرمي كه ديگر به آن اعتياد پيدا كرده بودند. درست مثل نادر شاه كه يك سوم عمرش رو روي اسب گذروند من يك سوم دوران كودكيام رو توي فاتحه خوني گذروندم.
مثل اينكه سوار قطاري شده باشم، از اين فاتحه يه اون فاتحه، به نظر ميامد كه تمامي نداشته باشد، انگار عزرائيل يه كاره بلند شده بود، اومده بود سراغ فاميل ما، كوچيك بزرگ، زن، مرد فرقي نميكرد. اين سؤال هميشه ذهنم رو مشغول مي كرد، هميشه اينطور بود،اگه اينطوره ما بايد نسلمون قرنها پيش ور ميافتاد، تعداد بسيار كمي هستند كه من ميشناسم. خيلي از فاميلهاي ديگه رو فقط توي فاتحه خوني ديدم، قيافههاشون همون قيافههاي مغموم و گرفتة فاتحه خونيه. اصلاً فرقي نكردن، حتي آخرين باري هم كه ديدمشون توي مراسم چهلم عموم بود.
زندگي مسخرهايه، هر وقت به صورتم نگاه ميكنم جاي يه دونه شكستگي رو روي پيشونيم ميبينم كه وقتي خوب بهش فكر مي كنم ميبينم توي يكي از فاتحهخونيها بر اثر بازيگوشي شكسته. واضحترين خاطرة كودكيم، توي قبرستونه كه هنوزم وقتي تنها ميشم ميياد سراغم، من حتي يه تابلو هم از روش كشيدم. هنوزم بوي خاك رو حس ميكنم.
مشكي براي من يادآور عشق يا حتي غم و ناراحتي هم نيست، بلكه تنفرم رو نشون ميده. به همين خاطره كه قالب سياه انتخاب كردم تا بتونم با نوشتههام رو سفيدش كنم.
مثل اينكه سوار قطاري شده باشم، از اين فاتحه يه اون فاتحه، به نظر ميامد كه تمامي نداشته باشد، انگار عزرائيل يه كاره بلند شده بود، اومده بود سراغ فاميل ما، كوچيك بزرگ، زن، مرد فرقي نميكرد. اين سؤال هميشه ذهنم رو مشغول مي كرد، هميشه اينطور بود،اگه اينطوره ما بايد نسلمون قرنها پيش ور ميافتاد، تعداد بسيار كمي هستند كه من ميشناسم. خيلي از فاميلهاي ديگه رو فقط توي فاتحه خوني ديدم، قيافههاشون همون قيافههاي مغموم و گرفتة فاتحه خونيه. اصلاً فرقي نكردن، حتي آخرين باري هم كه ديدمشون توي مراسم چهلم عموم بود.
زندگي مسخرهايه، هر وقت به صورتم نگاه ميكنم جاي يه دونه شكستگي رو روي پيشونيم ميبينم كه وقتي خوب بهش فكر مي كنم ميبينم توي يكي از فاتحهخونيها بر اثر بازيگوشي شكسته. واضحترين خاطرة كودكيم، توي قبرستونه كه هنوزم وقتي تنها ميشم ميياد سراغم، من حتي يه تابلو هم از روش كشيدم. هنوزم بوي خاك رو حس ميكنم.
مشكي براي من يادآور عشق يا حتي غم و ناراحتي هم نيست، بلكه تنفرم رو نشون ميده. به همين خاطره كه قالب سياه انتخاب كردم تا بتونم با نوشتههام رو سفيدش كنم.