مامور اعدام
چند روزي هست كه يه آپارتمان يه گوشة دنج شهر گرفتم، يه جائي كه بتونم بدون مزاحمت همسايهها زندگيم رو بكنم، كسي هم كاري به كارم نداشته باشه. وسيلة زيادي نداشتم، يه چمدون كه خيلي ساله كه دارمش با يه دونه راديو، هيچ وقت به تلويزيون اعتماد نداشتم، هر چي ميخوام بدونم از روزنامه ميخونم. امروز سه شنبهاس، سهشنبهها روز تعطيل منه، توي اين روز خوش ميگذرونم، تفريحم رو ميكنم، از تفريحاي دسته جمعي خوشم نمياد، چون هميشه مجبوري كه ديگران رو كنار خودت تحمل كني، به تنهايي عادت كردم. زن يا مرد برام فرقي نميكنه، همشون خسته كنندن. هفتة پيش كه توي كافيشاپ هميشگيم نشسته بودم، يه نفر بود كه تمام وقت همينطوري بر و بر منو نيگا ميكرد. آخه هميشه دو سه ساعتي اونجا ميشينم و فكر ميكنم. صاحب كافيشاپ ديگه منو خوب ميشناسه، هر سهشنبه منتظرمه، تنها كسيه كه توي اين دنيا منتظر منه ولي فقط سه شنبهها، پول خوبي هم گيرش مياد، بيشتر از اون مشتريهاي جوونش كه ميان بيست دقيقهاي روي اون صندليهاي فرفورژه ميشنن و بعضي مواقع پولاشونو روي هم ميذارن تا بتونن بيشتر بمونن، اينجا يه كافيشاپ دانشجوئيه. دانشجوئي هم كه دوران بيپوليه. نشسته بودم و داشتم قهوة تلخ خودم رو آروم آروم سر ميكشيدم كه ديگه تحمل نگاه مسخرة اون برام غيرممكن شد، سرم رو بلند كردم بهش نگاه كردم، چشمم رو توي چشمش دوختم. يه دختر بود. بلند شدم و از اونجا بيرون زدم، قبل از اون پول ميز رو حساب كردم. صاحب كافيشاپ تعجب كرده بود كه چرا اينقدر زود بلند شدم. ولي سؤالي نپرسيد. توي اون هواي سرد بيرون اومدم. بعد از كمي پيادهروي دوباره به اتاق خودم برگشتم....
.... To be continue