خواب
بي درد، بيغم، درست مثل يه جسد كه هيش كدوم از قسمتها بدنش ديگه به فرمان خودش نيست. من اينجا نشستم. تكون نميخورد. ميدونم مرده، اما ميترسم به زبون بيارم. كمكمك دستم رو دراز ميكنم، براي لحظهاي كه به نظر ميرسه تا ابد ادامه داره، چشمام توي چشماش مييفته. سرده، بيروحه ، اما توي عمق وجودم نفوذ ميكنه. يه نفر جيغ ميكشه، دستم رو روي گوشام گذاشتم اما باز هم فايده نداره. دوباره همه چي ساكت شده، خدااااا منو بكش راحتم كن. اما اين اتفاق نميافته، يه چيزي، يه حسي درونم ميخنده وسط خندههاش يه صداي ديگه مياد، الان موقعش نيس. به وقتش، نوبت تو هم ميرسه. من نميخوام، ميخوام الان بيام، منم ببر. ديوانهوار جستجو ميكنم، هر چه بيشتر ميگردم، بيشتر نااميد ميشوم. خواب بدجوري پلكام رو سنگين كرده. توي يه لحظه خوابم ميبره.........