Hangman, is the only one who has the slightest emotion for those who are dead
شهر جادو
گفت، غريبه‌اي؟
گفتم، آري.
گفت، از كجا مي‌آيي؟
گفتم، شهر جادو.
خنديد و گفت، حتماً آنجا كار و بار جادوگران سكه است.
گفتم، نه؛ كيمياگر به وفور يافت مي‌شود، طلا به مس تبديل مي‌كنند.
گفت، پس جادوگري!؟
گفتم، آري، جادوگرم، جادوي طلا مي‌كنم.
گفت، از چه رو آواره‌اي؟
گفتم، آنجا، جادوگر آتش مي‌زنند، مس مي‌خواهند، دستبند مسي، گوشوار مسي، خلخال مسي... روزگاري همه‌جا حرف طلا بوده و بس، ميخ طلا، خيش طلا، ديگ طلا، اما...
باز خنديد و گفت، شهر جادو، اسم با مسمائي است!!!
تلخ خنديدم، آري؛ جادوگر گول مي‌زنند.

+ Written in  16 Mar 2006 Time  1 AM  By  kolokila |