Hangman, is the only one who has the slightest emotion for those who are dead
احمقانه ها...! (!)
ــــــ : میدونی چیه خیلی وقته دارم به این فکر میکنم...!
مثل همیشه یکی از ابروهاش را انداخت بالا و پرسید : به چی ؟؟؟  در حالی که حق به جانب نگاهش  می کردم پرسیدم: اگه بگم نمی دونم احمقانست؟
مثل دفعات قبل شونه هاش را بالا انداخت ... اما گفت :آره!!!

====================================

سالهاست که زندگیم پشت لایه ای از ابهام گم شده ..! هر روز فکر می کنم اما نمی دونم به چی ....!  خیلی وقته ادای  بزرگا را در می یارم حتی بعضی وقتا دوستام برای اینکه آروم بشن با من مشورت می کنن....!
با من حرف می زنن......!!  !!بامن؟؟؟

از نینوش پرسیدم چرا همه با من  حرف می زنن چرا وقتی به من می رسن یاد غم و غصه هاشون می یفتن خندید و گفت : شاید تو خوب گوش می دی....!

اما ۱سوالی وجود داره: پس چرا کسی به من گوش نمی ده...؟

+ Written in  15 Apr 2006 Time  10 PM  By  kolokila | 
عصر آتش1
بو مياد، ميشنفي، بوي پوست و استخونه، بوي پشم فر خورده. يكي رو اينجا آتيش زدن. حتماً جادوگر بوده. خاكسترش هنوز گرمه. يادته يه كشيشي بودكه مي‌ گفت از خاك به خاك از خاكستر به خاكستر. اونم سوزوندن. جزغاله‌اش كردن. گوش كن ميشنفي. صداش از اون وسط مياد،داره جيغ ميزنه. التماست مي‌كنه. يه نيگا يه لحظه، بذار بچه رو بغلش كنه. اما خيلي خوش خيالي، فكر مي‌كني مي‌ذارن بچه‌ات نفس بكشه، تو كه رفتي جزغاله شدي، اونم راحت مي‌كنن، ميذارنش توي بيابون، توي اون سرما، حيوونا تيكه پاره‌اش كنن. آهاي پسر بجنب اون چوب رو بذار روي هم، فردا هم آتيش بازي داريم. اينباركي يه عجوزه‌اس....
+ Written in  13 Apr 2006 Time  1 AM  By  kolokila | 
سيامك
شايد خيلي ها بخوان بدونن، سيامك از كجا اومده، خيلي ساده بود:
بارون هميشه اعصاب خورد كنه ولي يه خوبي داره، اونم اينه كه خيابون‌هاي شلوغ رو از آدم‌ها خسته كننده خالي مي‌كنه. اين موقع‌هاست كه باروني رو از روي چوبرخت برمي‌دارم و زير بارون روون مي‌شم.
يك هفته پيش هم دوباره بارون مي‌زد بد جوري وسوسه شدم، اما اين بار باروني در كار نبود، با همون يه لا پيرهن زدم بيرون. من از صداي بارون كه قطره قطره روي باروني ضرب مي‌گيره خوشم ميامد، اما به هيچ عنوان ميونه‌اي با سرما ندارم. اين بار يه حسه غريب مي‌گفت كه بايد بزنم بيرون. ديگه به اين عادت كردم كه به حس‌هايي كه يه مرتبه منو در برمي‌گيره اعتماد داشته باشم. سردي قطره‌هاي بارون با بادي كه مي‌وزيد بدجوري سرما رو به استخونم رسونده بود. اما كم‌كم به سرما هم عادت كردم، درست مثل خيلي چيزاي ديگه. سرم پائين، توي لاك خودم بود. قدم به قدم شهر رو پائين مي‌رفتم. مردم اين شهر مثه گربه‌ها از خيس شدن متنفرن. البته هنوز تنهاي تنها نشده بودم. چند نفري مونده بودند كه اينطرف و اونطرف شلنگ تخته مي‌انداختن، خنده‌ام گرفته بود. در اين بين تنها يك نفر بود كه با خيال راحت زير بارون راهش رو گرفته بود. كمي جلوتر كه رفتم، كاملاً شناختمش. سيامك - مو سياه:)). هميشه خدا يه دسته موي سفيد بين موهاش پراكنده شده بود. يه بار ازش پرسيدم كه از كي موهات سفيد شده، مي‌خنديد مي‌گفت، از موقعي يادم مياد، موهام اينطوري بود. گفتيم گفتيم، وقتي هم كه مي‌خواستيم جدا بشيم، يه لحظه از همون حس‌ها بهم دست داد، بهش گفتم هستي يا نه؟ اونم قبول كرد همين.
+ Written in  9 Apr 2006 Time  1 AM  By  kolokila | 
سناریو خوب...!
    بامزه ترین و احمقانه ترین اتفاقی که ممکن بود برام بیفته و افتاد آشنایی با کولوکیلا بود . هنوز هم  وقتی می شینم تا کمی به این موضوع فکر کنم یادم نمی یاد چه طور  باهاش آشنا شدم درست مثل این بود که ۱ شهاب سنگ (!) صاف بیفته  جلوت .( این یک شهاب سنگ است!!) همونقدر غیر طبیعی احمقانه اما واقعی...!

   کولوکیلا با بقیه فرق داشت حد اقل با کسانی که من می شناختم فرق داشت...! اما مشکل من دقیقا همینه.... می دونم اگه با کولوکیلا آشنا نمی شدم یا می شدم ...  هیچ فرقی توی زندگیم نداشت ...آره شاید تو این وبلاگ نمی نوشتم  و شاید دیگه از روتن امید نمی خواستم...! این عذاب آوره اما همون قدر هم احمقانست...!؟

شاید باید دنبال ۱ تغییر اساسی تو زندگی خودم باشم....! اما ۱ مشکل وجود داره ...: آیا من زندگی ای هم دارم؟؟؟!!!

+ Written in  7 Apr 2006 Time  10 AM  By  kolokila | 
هفت سخن مرگي
- زندگي ما با مرگ ديگران ساخته شده است.
لئوناردو داوينچي

- مرگ يك نفر، تراژدي و مرگ مليوني، آمار است.
جوزف استالين

- ايستاده مردن يهتر از آن است كه بر روي زانوان زنده باشي.
اميليانو زاپاتا


- همه مي خواهند كه به بهشت بروند، اما كسي نمي‌خواهد كه بميرد.
جو لوئيس

- افرادي هستند كه به راحتي زندگي مي‌كنند چون كشتن آنها خلاف قانون است.
اد هو

- اگر انسان چيزي را پيدا نكند كه براي آن بميرد، لياقت زندگي كردن را ندارد.
مارتين لوتر كينگ

- تنها مشكلي كه در مورد سخنان پيرامون مرگ وجود دارد اين است كه 99/99 درصد از آنها زنده اند.
جاشوا برانز

+ Written in  5 Apr 2006 Time  1 AM  By  kolokila | 

من برگشتم نيازي نيس عكسم رو توي روز نامه چاپ كنين.از همه ممنون هركي با بضاعتش يه گُله اميد، به جايي بر نخورد اما واسه من دنيايي بود دستتون درد نكنه،حتي اونايي كه اند نا‌اميدي بودن چيزي توي دستو بالشون نبود، حرفاتون كلي اميد بود واسة خودش. ديگه بي خبر نمي‌ذارم برم...

مي‌گفت، هنوز بعضي شبا حس مي‌كنم كه توي يه خاطرة قديمي گير افتادم:
چيك چيك چيك چيك، توي اون سلول نمور سگ صاحاب خودشو نمي‌شناخت، لامصب وقتي قطره قطره مي‌خورد روي سرت، حسش مي‌كردي كه داره تا اعماق نفوذ مي‌كنه. يه زنداني كه به يه صندلي بسته شده، نه راه پس داره نه راه پيش، آب چيكه چيكه قطره قطره ميريزه روي پيشونيت. با هر قطره خورد مي‌شي. اولش عين خيالت نيس، اما بعدش التماس مي‌كني كه يه جوري تموم بشه‌، اما كسي به فريادت نمي‌رسه، خودت خسته مي‌شي، سنگيني هر قطره رو حس مي‌كني. شوخي نيس، وقتي يادت مي‌افته به حيات خونتون، اونجا كه آب چيك و چيك از لولة حوض چيكه مي‌كرد، قطره‌ها بتون رو سوراخ كرده بودن، حالا مخ تو او زيره، حس مي‌كني پوستت كرخت شده، حس نداره...
حرفش كه به اينجا رسيد، همه داشتن گريه مي‌كردن. اما من خنده‌ام گرفته بود، سرش پائين بود، اما وقتي سر بلند كرد، توي چشمام خونده بود كه باورش نكردم توي ذهنم مي‌گفتم، خب، مي‌گفتي، چطوري از اونجا در اومدي...                                                   
معطلش نكرد، به بغل دستي گفت، عزيزم بقيه‌اش رو توي يه فرصت مناسب واست مي‌گم.                  

+ Written in  4 Apr 2006 Time  1 AM  By  kolokila | 
گدائي
ببخشيد امشب رو نمي‌تونم به هيچ پيامي جواب بدم چون زودي بايد برم اما قول مي‌دم از خجالتتون در بيام:

توي اين موقعيت به اميد احتياج دارم، كجا مي‌شه كمي اميد قرض كرد، آهاي با تو‌ام، تو كه فعلاً غمي نداري، تو كه ديگه از فردات مطمئني، ميدوني گرسنه نمي‌خوابي يه كم اميد، پست ميدم، خيلي زود. يه امشبه رو به صب برسونه. اگه صب شد ديگه سياه نمي‌نويسم، قول ميدم، آهاي اوني كه اون بالايي، هستي؟ كسي خونه هست؟ من اينجام؟ با اينكه به رنگ‌‌ها اعتقاد ندارم، اما از فردا با رنگ سبز يشمي توي پس زمينه پرتقالي مي‌نويسم. فقط يه امشبه. ميشنفي. هان... من اينجام...
شيرين، سياه، كيميا، كيانا، روشنك ، از روتن كه چيزي نمي‌تونم بخوام... شما يه چيزي بگين...

+ Written in  26 Mar 2006 Time  1 AM  By  kolokila | 
شرلی3
الان دارم از بيمارستان ميام، شرلي تصادف كرده، يه لحظه اتفاق افتاد، همه چي مثه برق گذشت. ديگه بهم اجازة موندن ندادن، فك كنم ترسيدن يكي ديگه بيافته روي دستشون. آخه توي اين يك هفته فقط شيش ساعت خوابيدم. رفته بوديم تا اطراف رو بگرديم. در مورد بچه‌گي‌ها صحبت كرديم. آخ كه چه دوران خوبي بود. اون موقع‌ها مي‌تونستيم بدون اينكه كسي به اين فكر كنه دختر و پسر زشته با هم صحبت كنن، حرف مي‌زديم، واسه هم قصه مي‌گفتيم، حالا قصه كه حتماً نبايد حسين كرد باشه، همين كه ما رو مشغول مي‌كرد كافي بود. يادش بخير. يه دفعه هوس كرديم بازم مثه قديم دنبال هم بدويم، اون بدو من بدو، يه دفعه نمي‌دونم اون ماشينه از كجا سر و كله‌اش پيدا شد.


من همچنان بيدارم، خوابم نمي‌آيد، شايد ديوانگي به سراغم آمده خواب از چشمانم ربوده. اين روز‌ها ديوانگي مسري است، شايد هم جنون گاوي گرفته باشم به هر حال به قول ديوانه، فرقي هم نمي‌كند شما ديوانه باشيد يا بقيه، در هر دو حالت هيچ كس نمي‌تواند بگويد كه كدام درست مي‌گويد.

+ Written in  24 Mar 2006 Time  4 AM  By  kolokila | 
شرلی2
سال نو مبارك
Life is mystery
امشب شرلي اينجاست، مثه يه فرشته خوابيده. امروز اومده، كلي باهاش حرف زدم، كلي هم حرف داشتم، اونم همين‌طور. زنده بودن پوست و استخونش كرده. من مي‌خواستم بغلش كنم اما ترسيدم، آخه اينقده لاغر و نحيف شده كه به زور شناختمش. اين دو سه خط رو دارم يواشكي مي‌نويسم. الانه كه بيدار بشه. فردا بقيه‌اش رو مي نويسم....

پ.ن: امشب بايد برم روي كاناپه بخوابم، چون اون روي تخت من خوابيده..

+ Written in  23 Mar 2006 Time  2 AM  By  kolokila |