شرلی3
الان دارم از بيمارستان ميام، شرلي تصادف كرده، يه لحظه اتفاق افتاد، همه چي مثه برق گذشت. ديگه بهم اجازة موندن ندادن، فك كنم ترسيدن يكي ديگه بيافته روي دستشون. آخه توي اين يك هفته فقط شيش ساعت خوابيدم. رفته بوديم تا اطراف رو بگرديم. در مورد بچهگيها صحبت كرديم. آخ كه چه دوران خوبي بود. اون موقعها ميتونستيم بدون اينكه كسي به اين فكر كنه دختر و پسر زشته با هم صحبت كنن، حرف ميزديم، واسه هم قصه ميگفتيم، حالا قصه كه حتماً نبايد حسين كرد باشه، همين كه ما رو مشغول ميكرد كافي بود. يادش بخير. يه دفعه هوس كرديم بازم مثه قديم دنبال هم بدويم، اون بدو من بدو، يه دفعه نميدونم اون ماشينه از كجا سر و كلهاش پيدا شد.
من همچنان بيدارم، خوابم نميآيد، شايد ديوانگي به سراغم آمده خواب از چشمانم ربوده. اين روزها ديوانگي مسري است، شايد هم جنون گاوي گرفته باشم به هر حال به قول ديوانه، فرقي هم نميكند شما ديوانه باشيد يا بقيه، در هر دو حالت هيچ كس نميتواند بگويد كه كدام درست ميگويد.