جنگ صلح است
آزادگی بردگی است
نادانی توانائی است
همه با هم این را فریاد میزدند و هنگامی که تله اسکرین با صدای بلند کشدارش می خواند
زیر بلوط گسترده
من تو را فروختم و تو مرا فروختی:
ایشان آنجا و ما آنجا
زیر بلوط آرمیده ایم
دزدکی به محکومان نگاه می انداختند. سالها بعد کسی به یاد نمی آورد که اینان اصلاٌ وجود داشته باشند.... گذشته در اختیارشان بود و بر آینده حکم می راندند.
کاش ارول الان زنده می بود و خیالش راحت می شد که دنیای 1984 از هم پاشید...
(یه داستان کوتاه سه قسمتیه)
فاوست قرن بیست و یک
قسمت اول....
مردی می خواست روحش را بفروشد. به دنبال شیطان می گشت. می گفتند او ارواح را به بالاترین قیمت میِِِ خرد. اما شیطان کجا بود. همه می گویند که شیطان همواره در پی انسان است. اما او کجا بود. شاید این گدا خودش بود. شایدم آن مردی که داشت را از عرض خیابان عبور می کرد. شاید هم شیطان در جایی ایستاده بود و او را تماشا می کرد. شاید هم آن دخترکی که داشت لی لی بازی می کرد. ما همیشه ادعا می کنیم که شیطان گولمان زده اما هیچ گاه او را نمی بینیم. شاید هم همه اینها افسانه بود تا از بار کارهای خطایمان کم کنیم و شریک جرمی پیدا کنیم.
پسر بچه ای شاد و خرم از آنجا عبور می کرد. ایستاد تا سکه ای به گدا بدهد. چه شوقی در نگاهش بود. پولش را به سمت گدا گرفته بود. اما معلوم نبود که چه اتفاقی در آن لحظه افتاد که گدا سکه مسی را که پسرک به او داده بود به کناری پرت کرد و با غیظ از آنجا دور شد. اشک در چشمان پسرک حلقه زد. مرد انگار که متوجه چیزی شده باشد. به دنبال مرد گدا روان شد. بچه ها فرشته های معصوم بودند. کسی که می توانست اشک آنها را در بیاورد حتماٌ نشانی از شیطان داشت. گدا در کوچه ای پیچید اما وقتی مرد به آنجا رسید. هیچ چیز نبود. انگار که دود شده بود...
پذيرايي از ميهمانان ناخوانده را فراموش نكنيد، زيرا ممكن است ناخواسته فرشتهاي با لباس مبدل مهمان شما شده باشد.
تورات 13-2
بنا به نظر سنجي كه توسط برنامه سرگرمي امشب بر گزار شده، 98% امريكاييها به وجود فرشتگان معتقدند، حتي آنها در نه طبقه متفاوت دسته بندي ميكنند:
فرشتگان مقرب: بلندمرتبه ترين فرشتگان. آنهايي كه به خدا نزديكند. آنها هستند كه كارهاي مهم معنوي به آنها سپرده ميشود.
شاهزادگان: فرشتگاني كه ملتها را رهبري ميكنند. من فكر ميكنم كه ميشود آنها را فرشتگان سياستمدار ناميد و يا شايدم آنهايي باشند كه ديگر فرشتگان را هدايت ميكنند.
قدرت: آنهايي كه روح را راهنمايي ميكنند. به احتمال زياد فرشته مرگ در اين دسته قرار ميگيرد.
تقوا: فرشتگان معجزات.
مالكان: فرشتگان رحمت.
سرافيم: فرشته عشق. اينها همانهايي هستند كه قلب ما را با تيرهايشان نشانه ميگيرندو يا اين چيزي است كه ما بر روي كارتهاي والنتاين ميكشيم.
شروبيم: فرشتة خرد.
سورنها: اين فرشتگان نسبت به فرشتگان ديگر سركشترند.
فرشتهها: اين فرشتهها ميان خدا و انسان قرار ميگيرند و حكم فرشتگان نگهبان را دارند.
منبع: مجله داستانهاي دنياي زيرين
مترجم: كولوكيلا
------------------------------
يكي از بچهها يه دونه كتاب بهم داده كه در مورد زندگي ماري آنتوانت توضيح داده، سرگذشت جالبي داره آخر سر با گيوتين سرش رو از بدن جدا ميكنن. بعداً در مورد تاريخچه گيوتين مينويسم.
پ.ن: آقاي ايپكچي مطلبتون رو خوندم و واقعاً تأثير گذار بود، آخرين باري كه به داخل يه قبر نگاه انداختم، صاحاب قبر يك سالي از من كوچيكتر بود، دوباره خاطرههامو زنده كرد....
یک دو سه ...! یک دو سه...! یک دو سه...!
هنوز داشت می شمرد از ۱ تا ۳ و خسته نمی شد ازش پرسیدم داری چی کار میکنی ؟ گفت : دارم فکر می کنم...!همیشه عادتش بود موقع فکر کردن تا ۳ بشمره همیشه عادتش بود وقتی سوار اتوبوس می شیم آدامسشو زیر صندلی بچسبونه همیشه عادتش بود جلوی شیشه ی رفلکس مغازه ها وایسه و کبودی های دائم زیر چشمشو وارسی کنه همیشه عادتش بود که عادت کنه به احمقانه ترین مسائل ...! و هرگز از زندگیش خسته نمی شد و حتی فکر خود کشی از ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰کیلومتری مغزشم نمی گذشت به قول خودش نینوش بود دیگه...!(!!!!!!!!!!!!)
نینوش نقطه ی مقابل شرلی....!
فرشته داشت خودش را براي بزرگترين ماجراجوئي عمرش آماده مي كرد، بالهايش را با غرور هر چه تمامتر گشوده بود، شايد در اين لحظه در اين فكر بود كه هيچ فرشتهاي در تمام دنيا بالهايي به آن زيبايي نداشته است، بر روي يكي از بلندترين قلههاي جهان خاكي نشسته بود و داشت بر آنان فخر ميفروخت، به انسان فاني كه جز فكر هوا و هوس، كينه و خشم چيز ديگر در مخيلهاش جائي نداشت... ميخواست حقيقت را كشف كند، بال گشود و از همانجا به حالت سقوط آزاد خودش را به پائين انداخت، با سرعتي سرسام آور به سمت زمين سقوط ميكرد پائين و پائين تر، پست و پست تر. حال وقت آن رسيده بود تا سفر را آغاز كند، سفري رو به بالا، سفری ممنوعه، همچون سيب آدم، جعبه پاندورا.... بال گشود تا خود را به مكاني برساند كه هزاران هزار سال او و همقطارانش را از آنجا منع كرده بودند، به سوي نور پرواز كرد... فرشتهاي بر او ظاهر شد، مقصدش را پرسيد، گفت كه به عرش ميرود، فرشته التماسش كرد تا او را منصرف كند اما او تصميمش را گرفته بود، بر او و ترس احمقانهاش لبخندي زد، فرشته از همانجا برگشت، فرشته هرچه بيشتر اوج ميگرفت، نوائي ميشنيد، شيدايش كرده بود، ندا آمد:
- چه ميخواهي؟
: نور.
- برگرد تو تحملش را نداري...
: مي توانم...
ديگر به حرفهايش گوش نداد، حالا نور را ميديد، صدا هم از آنجا بود، چه زيباست! چه گرماي مطبوعي! چه نوائي! براي لحظهاي كه انگار تا ابد ادامه داشت، انگار به همه چيزش رسيده بود.اينقدر محو آن شده بود كه بوي كز را نشنيد، درد سوختن را حس نكرد، ديگر چيزي نمانده بود، اما سقوط بر روي سرش آوار شد. دور دورتر ميشد. تمام تلاشش را كرد اما فايدهاي نداشت. بالهايش سوخته بود. حالا درد را حس ميكرد، از فرط درد بيهوش شد.
چشم گشود، از بالهايش جز برآمدگي بد شكل چيزي باقي نمانده بود، اما كجا بود؟؟؟
بويش آشنا بود، بوي نا، بوي كثافت، بوي خيانت....
اين بود عاقبت آن فرشته ياغي، صدايي در اعماق ميگفت، به زمين، جايگاه متمردان خاكي خوش آمدي...
اگه اونقدر بزدلي كه جرات خودكشي را نداري حد اقل با حرفات باعث ادامه ي زندگي احمقانه ي بقيه نشو...! هي عوضي با توام...!
پ.ن : وقتي خيلي بچه بودم هر وقت با مامانم مي خواستم از خيابون رد بشم دست مامانم را ول مي كردم تا جلوي ماشينا بدوم و مي گفتم مي خوام خوتوشي (خودكشي) كنم...! مامانم هيچ وقت دستمو ول نكرد و هميشه لبش را مي گزيد من با اون سن كم تونسته بودم تصميمي را بگيرم كه مامانم حتي درباره اش فكر هم نمي كرد شايد مامان من هم يك عوضي بوده درست مثل تو عوضي عزيزم...!

تدفين در سانفرانسيسكو
برخلاف مقررات؟؟؟
آيا ميدانستيد كه انجام مراسم تدفين در سانفرانسيسكو خلاف مقررات است؟ در واقع اين كار از سال 1902 ممنوع شده است، از طرف شوراي شهر و حومه به خاطر سلامت جامعه، امنيت و كمبود فضا اتخاذ شده. به لائورل هيل(1) و گورستان كالواري(2) ، بزرگترين گورستانهاي شهر دستور داده شد تا ساكنان ابديشان را به جايي ديگر منتقل كنند. جنگي بسيار طولاني در گرفت، اما عاقبت در 1942 آخرين اجساد هم از گورستان لائورل هيل بيرون آورده شدند و امروزه دو قبرستان قديمي در شهر ديده ميشود، گورستان ملي سانفرانسيسكو و گورستان ميشن دلورس(3) ، اما هيچ كدام از آنها پذيراي مهمان جديدي نيستند.
اين سؤال مطرح ميشود كه پس سانفرانسيسكو با مردههايش چه مي كند؟ بايد از اسقف اعظم كاتوليك رم، پاتريك ريوردان(4) سپاس گذار بود، اين مسافران به در كالما(5) آرامگاه جديدشان واقع در پنج مايلي جنوب شهر دوباره به خاك سپرده شدند. ريودان شخصاً مزرعه سيب زميني را كه به عنوان خانه جديد مردگان در نظر گرفته شده بود را تبرك كرد. هزارها قبر نبش شدند و به تپه ماهورهاي ناهمواري كه امروزه به نام گورستان سايپرس لاون(6) شناخته ميشود منتقل شدند.ستوني سنگي به نشانه مؤسسان بر بالاي تپه و در كنار اولين شالودههاي گورستان قرار گرفته كه بر روي آن ماجراي گورستان لائورل هيل كندهكاري شده است. كالما از آن به بعد به شهر مقدس مردگان تبديل شده... مكاني كه آكنده از زندگي است. اما مطمئناً جاي مناسبي براي پيادهرويهاي شبانه نيست.
منبع: مجله داستانهاي دنياي زيرين
1-Laurel Hill
2-Calvary
3-Mission Delores
4-Patrick Riordan
5-Colma
6-Cypress Lawn
پ.ن: از وقتی مردم خودخواهی یادم رفته....!
حميد اصلاً حواسش به دور اطرافش نبود، دست يه دختره رو كه فكر كنم كه حدود هيجده، نوزده سال بيشتر نداشت رو توي دستش گرفته بود و به صورت اون خيره شده بود. خوب كه دقت كردم تونستم دختره رو بياد بيارم، چندباري توي محلة خودمون دم در خونة حميد ديده بودمش، دوست ميترا خواهر حميد بود. هوا كم كم داشت تاريك ميشد. صندوقي رو كه پشت يكي از بليزرها بود بيرون آورديم و خشابهاي سيتائي رو بين بچهها تقسيم كرديم، ديگه كمكم وقتش شده بود، كلت كمري به كمرم بسته بودم. توي اون هوا خيلي سرديش رو روي كمرم حس ميكردم. چراغ ماشين شيشه دودي يه بار روشن و خاموش شد. ديگه نميتونستم كه تظاهر به نبودن بكنم، حميد بالاخره ميفهميد، ولي اي كاش ميدونست كه چقدر دلم ميخواد كه اصلاً بدنيا نمياومدم تا شاهد چنين صحنهاي باشم . چراغهاي كاميون ها كه پشت سرمون بودند رو روشن كردند، قيافههاي اونارو مث اينكه روز روشن باشه ميديدم، ولي اونا نه، تنها و آخرين تصويري كه ميدند تصوير ضدنور افرادي بود كه لولههاي اسلحهها رو به سمتشون نشونه گرفته بودند. توي اون روشنائي چشاشون چه برقي داشت، ترس توي بعضي از اونها موج ميزد ولي در وجودشون چيزي بود كه ترس رو ميكشت. حميد حالا از نگاه كردن به دختره دست كشيده بود، مستقيم به من زل زده بود، صدام در نميومد، صداي بوق ماشين دودي منو بخودم آورد، يكي فرياد زد، خودم بودم....
- آماده........
- هدف نفرات مقابل.......
چشماي حميد تغيير كرده بود انگار كه صدائي رو كه ميشنيد باور نداشت. چي ميشد كرد اون روزا مردم دو دسته شده بودن، من توي دستة غالب و حميد توي دستة مغلوب.ميدونستم براي چي تعجب كرده، حتماً توي اين مدت دنبال كسي ميگشته كه اونو لو داده. حالا پيداش كرد.فكر اين را نميكرد، درست فكر ميكرد من جاسوس نبودم. اگه يه كم خوب دور و برش رو نگاه ميكرد توي اين درد سر نميافتاد.
براي لحظهاي ناخودآگاه سرم را به سمت ماشين شيشه دودي برگرداندم، براي يك لحظه حميد تونست نيمرخم رو توي نور كاميونها ببيند، دستم رو بالا بردم..
- آتش.................
پژواك صداي گلولهها و بوي باروت تمام مغزم رو اشغال كرده بود، چشاي حميد توي اون لحظة آخر بيتفاوت بود، صداي برخورد هيكلها با زمين در ميان صداي گلولهها محو شد. من مجبور بودم تا صبح اونجا بمونم، هر لحظهاش برام هزار ساعت ميگذشت، اون روز براي اولين بار بود كه چند تار موي سفيد توي موهام پيدا شد.....
---------------------------------------
وقتی می خوای بمیری کلاهتو رو سرت بگذار تا عقایدی که سالها خاک خوردن نصیب لاشخورها نشه ...!
وقتی می خوای بمیری عینک آفتابیت را بزن آخه دوست ندارم چشم هایی را ببینم که حالت التماس داره...!
وقتی می خوای بمیری دستات را بشور و ناخوناتو تمیز کن وگرنه مرده شور اونا را از ته برات می کنه...!
وقتی می خوای بمیری بلوز نویی را بپوش که تازه از حراجی خریدی اونطوری همه فکر کنن: چه آدم تمیزی...!( تنها چیزی که نبودی)
وقتی میخوای بمیری ادکلن گرون قیمتت را بزن تا بوی تعفن همیشگیت را نداشته باشی حد اقل مرگ برای تو و دیگران متفاوت باشه...!
وقتی می خوای بمیری فقط سعی کن که هر چه زود تر بمیری...!
من فقط می نویسم تا نوشته باشم من می نویسم تا حداقل خودم بفهمم که چی می گم من می نویسم تا راحت بشم نمی نویسم که خوشت بیاد فقط می نویسم تا نوشته باشم هر چیزی که تو ذهنم باشه....می نویسم چون برای دوستم احترام قائلم ...!
پس بهم نگو که بد می نویسم یا عالی...!
---------------------------------------------------------
یکی می گفت اگه تو یادت می ره من همیشه یادم میمونه و این کافیه
==============================
پ.ن: دوست دارم تک تک آدمای روی زمینا تکه تکه کنم من کاملا خونسردم....!کی اولین داوطلب...؟!
۱ عکس دیدم که خیلی دوست داشتم ایناهاش...!

قبر يك طبقه عمومي رايگان
قبر دو طبقه دفن روز 120 هزار تومان
غسل بزرگسال 20 هزار تومان
غسل كودك 9 هزار تومان
تدفين بزرگسال 20 هزار تومان
تدفين كودك 9 هزار تومان
ترمه 4500 تومان
تابلوي موقت 850 تومان
مداح 6 هزار تومان
اكو 6 هزار تومان
آمبولانس عمومي هزار تومان
آمبولانس خصوصي(تا 3 ساعت) 3 هزار تومان
كليه خدمات قبر يك طبقه عمومي با %50 تخفيف 40 هزار تومان
كليه خدمات قبر دو طبقه خصوصي 80 هزار تومان
مسجد در اختيار بدون ساكن( 2 ساعت) حدود 45 هزار تومان
مسجد در اختيار همراه با سخنران و مداح جمعاً 90 هزار تومان
مسجد 40 تا 30 هزار تومان
مداح 30 تا 15 هزار تومان
سخنران 30 تا 20 هزار تومان
حداقل هزينه براي تدفين 350 هزار تومان
منبع: روزنه
پ.ن: باشه آقا سيامك يكي طلبت. جبران ميكنم.
کار روزانم شده که متنفر باشم و کار روزانم شده که به خودم فکر نکنم...!
آخرین باری که سعی کردم به خودم فکر کنم با شکست بزرگی مواجه شدم دیگه نه ....!
اما ۱ مشکل وجود داره...! نه ...!اینبار هیچ مشکلی وجود نداره...!


