گور دسته جمعی
هنوز صداشون تو سرم ميپيچه. از تپههاي اطراف شهر هنوز ميترسم. آخه همشون اونجان. صداشون رو ميشنفم...پشت يكي از تپههاي هميشه خاكستري شهر، اون عصر زمستون كه باد سرد هم توي تپهها ميپيچيد و زوزهاش داشت ديونهام ميكرد. دو تا بليزر و يه كاميون ارتشي خاكستري سرپوشيده كه پنجاه تا دختر و پسر رو آورده بودند اونجا، سنوسالشان همه پائين بود، پيرترين قيافهها بيش از بيستوپنج سال سن نداشتند. حميد هم اونجا بود، ميترسيدم منو بشناسه، از دور زير نظرش داشتم، البته اون نميتونست منو بشناسه آخه كلاه مخصوص سرم بود و تنها چيزي كه از صورتم پيدا بود چشمام بود ولي من حتي از زل زدن حميد توي چشمام هم وحشت داشتم. كارشون تازه تموم شده بود، به همشون بيل داده بودن كه يه چاله بكنن، غير از ما يه ماشين شيشه دودي و يه بولدوزر هم بود كه در فاصله تقريباً صد متري ما پارك كرده بودند.
حميد اصلاً حواسش به دور اطرافش نبود، دست يه دختره رو كه فكر كنم كه حدود هيجده، نوزده سال بيشتر نداشت رو توي دستش گرفته بود و به صورت اون خيره شده بود. خوب كه دقت كردم تونستم دختره رو بياد بيارم، چندباري توي محلة خودمون دم در خونة حميد ديده بودمش، دوست ميترا خواهر حميد بود. هوا كم كم داشت تاريك ميشد. صندوقي رو كه پشت يكي از بليزرها بود بيرون آورديم و خشابهاي سيتائي رو بين بچهها تقسيم كرديم، ديگه كمكم وقتش شده بود، كلت كمري به كمرم بسته بودم. توي اون هوا خيلي سرديش رو روي كمرم حس ميكردم. چراغ ماشين شيشه دودي يه بار روشن و خاموش شد. ديگه نميتونستم كه تظاهر به نبودن بكنم، حميد بالاخره ميفهميد، ولي اي كاش ميدونست كه چقدر دلم ميخواد كه اصلاً بدنيا نمياومدم تا شاهد چنين صحنهاي باشم . چراغهاي كاميون ها كه پشت سرمون بودند رو روشن كردند، قيافههاي اونارو مث اينكه روز روشن باشه ميديدم، ولي اونا نه، تنها و آخرين تصويري كه ميدند تصوير ضدنور افرادي بود كه لولههاي اسلحهها رو به سمتشون نشونه گرفته بودند. توي اون روشنائي چشاشون چه برقي داشت، ترس توي بعضي از اونها موج ميزد ولي در وجودشون چيزي بود كه ترس رو ميكشت. حميد حالا از نگاه كردن به دختره دست كشيده بود، مستقيم به من زل زده بود، صدام در نميومد، صداي بوق ماشين دودي منو بخودم آورد، يكي فرياد زد، خودم بودم....
- آماده........
- هدف نفرات مقابل.......
چشماي حميد تغيير كرده بود انگار كه صدائي رو كه ميشنيد باور نداشت. چي ميشد كرد اون روزا مردم دو دسته شده بودن، من توي دستة غالب و حميد توي دستة مغلوب.ميدونستم براي چي تعجب كرده، حتماً توي اين مدت دنبال كسي ميگشته كه اونو لو داده. حالا پيداش كرد.فكر اين را نميكرد، درست فكر ميكرد من جاسوس نبودم. اگه يه كم خوب دور و برش رو نگاه ميكرد توي اين درد سر نميافتاد.
حميد اصلاً حواسش به دور اطرافش نبود، دست يه دختره رو كه فكر كنم كه حدود هيجده، نوزده سال بيشتر نداشت رو توي دستش گرفته بود و به صورت اون خيره شده بود. خوب كه دقت كردم تونستم دختره رو بياد بيارم، چندباري توي محلة خودمون دم در خونة حميد ديده بودمش، دوست ميترا خواهر حميد بود. هوا كم كم داشت تاريك ميشد. صندوقي رو كه پشت يكي از بليزرها بود بيرون آورديم و خشابهاي سيتائي رو بين بچهها تقسيم كرديم، ديگه كمكم وقتش شده بود، كلت كمري به كمرم بسته بودم. توي اون هوا خيلي سرديش رو روي كمرم حس ميكردم. چراغ ماشين شيشه دودي يه بار روشن و خاموش شد. ديگه نميتونستم كه تظاهر به نبودن بكنم، حميد بالاخره ميفهميد، ولي اي كاش ميدونست كه چقدر دلم ميخواد كه اصلاً بدنيا نمياومدم تا شاهد چنين صحنهاي باشم . چراغهاي كاميون ها كه پشت سرمون بودند رو روشن كردند، قيافههاي اونارو مث اينكه روز روشن باشه ميديدم، ولي اونا نه، تنها و آخرين تصويري كه ميدند تصوير ضدنور افرادي بود كه لولههاي اسلحهها رو به سمتشون نشونه گرفته بودند. توي اون روشنائي چشاشون چه برقي داشت، ترس توي بعضي از اونها موج ميزد ولي در وجودشون چيزي بود كه ترس رو ميكشت. حميد حالا از نگاه كردن به دختره دست كشيده بود، مستقيم به من زل زده بود، صدام در نميومد، صداي بوق ماشين دودي منو بخودم آورد، يكي فرياد زد، خودم بودم....
- آماده........
- هدف نفرات مقابل.......
چشماي حميد تغيير كرده بود انگار كه صدائي رو كه ميشنيد باور نداشت. چي ميشد كرد اون روزا مردم دو دسته شده بودن، من توي دستة غالب و حميد توي دستة مغلوب.ميدونستم براي چي تعجب كرده، حتماً توي اين مدت دنبال كسي ميگشته كه اونو لو داده. حالا پيداش كرد.فكر اين را نميكرد، درست فكر ميكرد من جاسوس نبودم. اگه يه كم خوب دور و برش رو نگاه ميكرد توي اين درد سر نميافتاد.
براي لحظهاي ناخودآگاه سرم را به سمت ماشين شيشه دودي برگرداندم، براي يك لحظه حميد تونست نيمرخم رو توي نور كاميونها ببيند، دستم رو بالا بردم..
- آتش.................
پژواك صداي گلولهها و بوي باروت تمام مغزم رو اشغال كرده بود، چشاي حميد توي اون لحظة آخر بيتفاوت بود، صداي برخورد هيكلها با زمين در ميان صداي گلولهها محو شد. من مجبور بودم تا صبح اونجا بمونم، هر لحظهاش برام هزار ساعت ميگذشت، اون روز براي اولين بار بود كه چند تار موي سفيد توي موهام پيدا شد.....