فرشته داشت خودش را براي بزرگترين ماجراجوئي عمرش آماده مي كرد، بالهايش را با غرور هر چه تمامتر گشوده بود، شايد در اين لحظه در اين فكر بود كه هيچ فرشتهاي در تمام دنيا بالهايي به آن زيبايي نداشته است، بر روي يكي از بلندترين قلههاي جهان خاكي نشسته بود و داشت بر آنان فخر ميفروخت، به انسان فاني كه جز فكر هوا و هوس، كينه و خشم چيز ديگر در مخيلهاش جائي نداشت... ميخواست حقيقت را كشف كند، بال گشود و از همانجا به حالت سقوط آزاد خودش را به پائين انداخت، با سرعتي سرسام آور به سمت زمين سقوط ميكرد پائين و پائين تر، پست و پست تر. حال وقت آن رسيده بود تا سفر را آغاز كند، سفري رو به بالا، سفری ممنوعه، همچون سيب آدم، جعبه پاندورا.... بال گشود تا خود را به مكاني برساند كه هزاران هزار سال او و همقطارانش را از آنجا منع كرده بودند، به سوي نور پرواز كرد... فرشتهاي بر او ظاهر شد، مقصدش را پرسيد، گفت كه به عرش ميرود، فرشته التماسش كرد تا او را منصرف كند اما او تصميمش را گرفته بود، بر او و ترس احمقانهاش لبخندي زد، فرشته از همانجا برگشت، فرشته هرچه بيشتر اوج ميگرفت، نوائي ميشنيد، شيدايش كرده بود، ندا آمد:
- چه ميخواهي؟
: نور.
- برگرد تو تحملش را نداري...
: مي توانم...
ديگر به حرفهايش گوش نداد، حالا نور را ميديد، صدا هم از آنجا بود، چه زيباست! چه گرماي مطبوعي! چه نوائي! براي لحظهاي كه انگار تا ابد ادامه داشت، انگار به همه چيزش رسيده بود.اينقدر محو آن شده بود كه بوي كز را نشنيد، درد سوختن را حس نكرد، ديگر چيزي نمانده بود، اما سقوط بر روي سرش آوار شد. دور دورتر ميشد. تمام تلاشش را كرد اما فايدهاي نداشت. بالهايش سوخته بود. حالا درد را حس ميكرد، از فرط درد بيهوش شد.
چشم گشود، از بالهايش جز برآمدگي بد شكل چيزي باقي نمانده بود، اما كجا بود؟؟؟
بويش آشنا بود، بوي نا، بوي كثافت، بوي خيانت....
اين بود عاقبت آن فرشته ياغي، صدايي در اعماق ميگفت، به زمين، جايگاه متمردان خاكي خوش آمدي...