Hangman, is the only one who has the slightest emotion for those who are dead
بچه های هدف(1)

دیروز جای همگی خالی دوباره به دیدن بچه های هدف رفته بودم! هدف یکی از چندین مدرسه ی عشایری است که با هیجده دانش آموز پر جمعیت ترین مدرسه بین دیگر مدارس ناحیه سنجر است. مدرسه های دیگر با هشت، شش و حتی دو دانش آموز هم بین راهمان بود. برای اولین باری بود که به چنین جایی پا می گذاشتم. سر از پا نمیشناختم. محمد معلم مدرسه( البته از الان می گم آقا معلم چون یه محمد دیگه هم داشتیم) کلی از بچه ها تعریف داده بود. محمد هم(آقا نقاشی) کلی حرف زده بود که دوست داشتم هر چه زود تر ببینم بچه ها رو!

 


Continue
+ Written in  20 Apr 2011 Time  11 PM  By  kolokila | 
تاخیریه!
بهتراست منفورباشی به خاطر چیزی که هستی تا محبوب باشی به خاطرچیزی که نیستی..

پ.ن: بچه های هدف رو دیدم! فردا کلی کلاس دارم. گزارش اولین ملاقات رو فردا شب میذارم!

+ Written in  20 Apr 2011 Time  1 AM  By  kolokila | 
بچه های هدف!

فردا دوباره می بینمشان! اینبار برای هیچ چیزی عجله نمی کنم! گزارش فراموش نمی شود! حتما! عکس هایشان را که نگاه می کنم شلوغ بازی شان یادم می آید و بازی های ساده شان! دنیای خودشان را دارند... حسودی ام می شود!

+ Written in  19 Apr 2011 Time  2 AM  By  kolokila | 
لولو

لولوخورخوره... لولوخورخوره
منو می خوره...

پ.ن: در پی ربطش به اینجا نباشین! این یه پست احساسیه!

+ Written in  17 Apr 2011 Time  2 PM  By  kolokila | 
اس ام اس بازی!

گفتگوی میای دختر آدم و پسر حوا!خوابگاه عدن(پا توی کفش پرستو)

دختر ‌آدم: تو آدم من حوا، بیا جهان دیگری آغاز کنیم! لبخند بزن و بگو سیب...
پسر حوا: سیب گاز میزنیم!
دختر آدم: شاید این بار راهی جهنم بشویم!
پسر حوا: نه فکر نمی‌کنم!این بار اولمان که نیست
دختر آدم: آخر آدم بار قبل 200 سال طول کشید تا تو را بخشید!
پسر حوا: زن اینبار هم فوقش 2000 سال طول بکشد! آخر که می‌بخشد!
دختر آدم: آدم شاید خدا از آفرینش نسل تو پشیمان شود، من فقط یک سیب می‌خواستم!
پسر حوا: سیب مال تو من می‌روم چمدان هبوطم را ببندم! کفش هایم کو...
و ندا آمد وای بر زمینی که نسل آدم در آن هبوط کند!
دختر آدم: هبوط کن!
پسر حوا: هبوط می‌کنیم! نمی‌آیی؟
دختر آدم: برویم! برایم چه می‌خری؟
و اینگونه دنیا آغازیدن گرفت!

+ Written in  11 Apr 2011 Time  6 PM  By  kolokila | 
جادوگر وجود نداره!

شعبده باز آخرین نامه را گذاشت و رفت. حرفی را که سالها بود که واپس خورده بود!
«جادوگر وجود نداره باید زندگی کنی!»

پ.ن: نمی دونم چی شد که قالبم پرید. همه چی پریده حتی آهنگی که آپلود کردم! کدش رو هم گم کردم. پست بعدی زیاد طول نمی کشه!

+ Written in  6 Apr 2011 Time  5 PM  By  kolokila | 
تعطیلات عید را چگونه گذراندید!

اول فروردین: سال نو مبارک. بیداری تا صبح خواب ساعت ۷ صبح ساعت ۹:۳۰ بیداری. اولین خبر خیربانو مرد. ساعت ۱۲ پیش دانیال تب، سردرد. کوفتگی شدید.شب بی‌خوابی. نخوابیدن تا صبح
دوم فروردین: بساط فاتحه خونی. خونه‌ی خالی. عصر دکتر. آمپول. شب مهمان. اتاق پائین. پر از پشه و پشه کش و عود. خفگی و نخوابیدن تا صبح.
سوم فروردین: سری دوم آمپول، شب بی‌خوابی. خواب‌های نا مربوط. حس کردن بوی گوشت تازه گوسفند آنهم ساعت پنج صبح. خندیدن به این موقعیت که چقدر مسخره می‌تواند باشد. نگاههای کنجکاو محمد که به چه می‌خندی. سکوت.دلم کباب می‌خواست. این را نمی‌فهمید. نخوابیدن، بعد از آن هم تنهایی. دلتنگی مادر. اینکه سر روی پاهایش بگذارم. دور و برش شلوغ بود. جای سوزن انداختن نبود مثل همیشه‌های فاتحه‌خوانی.مهمانی خونه‌ی عمو، تظاهر و بلاتکلیفی. حال به هم زنی، برگشتن به خونه! آنهم با گروه عازم به فاتحه خانی! صورت باد کرده. دونه‌های آبکی. حساسیت به دارو. به دنبال دکتر. دکتری نیست. بیمارستان. تنگی نفس. دستگاه اکسیژن اتاق احیا، فشار بالا. ضربان ۱۴۰. سردی دست‌ها. گرفتن دست‌های لیلا. نگاه. عرق کردن. آرام شدن. یاد مرگ یوسف و خبری که شب یلدا آمد. دست‌های لیلا! آنجا اینجا! گرم. سعی می‌کنم به یاد بیاورم. آمپول‌های دیگر. خطر عوود مجدد حساسیت. نوشتن آمپول احتیاطی. برگشتن به خانه! نخوابیدن...
چهارم فروردین: تورم دوباره. دونه‌های ریز باز همه دکتر باز هم ‌آمپول درد. ترس الهام برای بچه و دوری کردن. سردی. تبعیدی به پائین. جدا! حرف زدن با دانیال تا مرز بی‌‌هوشی اما باز هم نخوابیدن!
پنجم فروردین: دکتر آمپول مشکوک به آبله مجدد. جدایی دوباره. خارش . رفتن همه! ضعف...
ششم فروردین: سوز زدن و خارش نخوابیدن. کلافگی. کندی زمان اومدن اینجا نوشتن تا اینکه صبح بشه! هنوز اما پنج هم نشده. اههههههههههههههههههههههههههه

پ.ن: اس ام اس: خوبی؟
نمی‌دونم. پسر عموم مرد!
غم آخرت باشه! کی؟
صبح.

پ.ن۲: می‌نویسم که نوشته باشم تا شاید یادم بماند.

+ Written in  26 Mar 2011 Time  4 AM  By  kolokila | 
سالی که نکوست...

 

اولین خبر سال نو: خیر بانو مرد. شاید تحت تاثیر جو سال نو بود که وقتی این حرف زده شد طوری بیان شد که انگار همیشه اینجور است. احساسی ندارم. گاهی می مانی که آدمی یا نه. فکرش را بکن ساعت نه چشم باز می کنی و خبرش را می شنوی. تب دارم. خواب های بی سر و ته می بینم! اما نه، هذیان نمی گویم. تنها بین خرابه هایی که شاید واقعیت باشند راه می روم و دنبال گردنبند می گردم. الان اما حالم خوب است عرق روی تنم نشسته! جلد اول کتاب هزار و یک شب را شروع کرده ام!

+ Written in  22 Mar 2011 Time  12 AM  By  kolokila | 
آی ى ى ى ى ى مشتی ماشاالله!

دم عید شده. لحظه‌های نوستالژی واری که یکی یکی طی میشن! به یاد توللی:

کنون که با همه هستی ، روانه ی عدمی
پیاله گیر و مزن بی نشاط و باده ، دمی
هوا ، هوای ِ بهار است و باده ، باده ی ناب
خوش آنکه چون گل ِ خندان دهی به سبزه ، لمی!
به رستخیز ِ خموشان نگر ، که بر سر ِ شاخ
عقیق لاله چو جامی بود ، به دست ِ جمی !
بنفشه ، آن سر ِ موی است و لاله آن گل ِ روی
به خاک ِ پاک ِ عزیزان اگر نهی ، قدمی !
نگاه ِ عاطفه از خاک ِ تیره ، باز مگیر
که تا به زادن ِ دیگر ، جنین این شکمی !
شمار ِ بوسه بیفزای و ، بار ِ غصه بکاه
گر این دو روزه ی هستی ، به فکر ِ بیش و کمی !
مراد ِ ما ، بر و آغوش ِ آن شکوفه تن است
زند چو رگ رگ ِ باران بر آن شکوفه ، نمی
به رغم ِ همسر ِ بدخو ، گرت نهفته بتی است
میان ِ آتش ِ دوزخ ، به غرفه ی ارمی !
غبار ِ غصه بیفشان ، که پیش ِ باد صبا
نه داغ سینه بماند به جا ، نه گرد ِ غمی
به نقشبندی ِ نقاش ِ باغ و سبزه درود
که این نقوش دلا را ، کشیده بی قلمی !
ز شاخ ِ سرو ِ سهی ، بانگ ِ بلبلان ِ سحر
چنان بود که شکر خواب ِ صبح ، با صنمی !
توانگرانه به دلبرفشان ، گرت به کف است
ز سکه سازی ِ گلبرگ ِ نسترن ، درمی
خوش آنکه سنبل ِ مویی ، درین شکفته بهار
نهد ، به گردن ِ جانش کمند ِ خم به خمی !
بهار ِ عمر ِ فریدون گذشت و ، در بر او
دلی نماند که کوبد ، به بانگ ِ زیر و بمی

***سال نو مبارک!***

+ Written in  21 Mar 2011 Time  3 AM  By  kolokila |