Hangman, is the only one who has the slightest emotion for those who are dead
بچه های هدف(1)

در نگاه اول چیزی معلوم نبود، از یک کانال آب گذشتیم و برای اولین بار مدرسه رو دیدم.

این دوتا چادر که می بینین اولین نما از مدرسه اس! چادر سمته راست کلاس های اول تا سوم دبستان و چادر سمته چپی کلاس های چهارم تا پنجم دبستان! یه مدرسه ی کوچیک و جمع و جور! یازده تا پسر و  هفت تا دختر!

اینم اولین معارفه با بچه ها که محمد برای اونا فیلم گذاشته! البته بعد از کلی نقاشی کشیدن. وقت زنگ تفریح با صحنه ای مواجه شدم که بردم توی فکر!

تنها تفریح بچه ها لی لی بازی کردن بود. هم دختر و هم پسر، سیر هم نمی شدند.  خیلی شاد و راضی هم به نظر می رسیدند. به بچه های الان که با کلی بازی های کامپیوتری هم راضی نمیشن فکر می کردم. حسودیم شد، حسودی!

محمد با کلی برنامه اومده بود و میخواست برای بچه ها فرفره درست کنه! منم که نگاه می کردم یه فکری به سرم زد!  کانال آب که مهیا بود فقط قایق کم داشتیم!

اینجا بود که تمام حیاط مدرسه پر شد از تکه های کاغذ!

شادی فرفره ها که انگار بزرگترین تفریح بودن!

وقتی همه ی قایق ها آماده شد وقتش رسید که بریم سراغ مسابقه!

اینجا هم همه پشت خط شروع منتظر فرمان شروع مسابقه بودن!

در اینجا باید بگم که هیچ یک از قایق ها به خط پایان نرسید چون یکی از بچه ها به ارزش سنگ در آب پی برد و قایق ها یکی بعد از دیگری در آب فرو رفت! با بچه ها کلی خوش گذشت. احساس رها بودن می کردم.

پی نوشت: بعد ها از محمد شنیدم که بچه ها برام اسم انتخاب کردن. اسم رو نمی گم اینجا!
پی نوشت۲: خودم از سبک نوشته راضی نیستم فک کنم بعدا ویرایش کنم!
پی نوشت۳: یاد آقا معلم افتادم. یادش بخیر هر جا هست سلامت باشه!

+ Written in  20 Apr 2011 Time  11 PM  By  kolokila |