سالی که نکوست...

اولین خبر سال نو: خیر بانو مرد. شاید تحت تاثیر جو سال نو بود که وقتی این حرف زده شد طوری بیان شد که انگار همیشه اینجور است. احساسی ندارم. گاهی می مانی که آدمی یا نه. فکرش را بکن ساعت نه چشم باز می کنی و خبرش را می شنوی. تب دارم. خواب های بی سر و ته می بینم! اما نه، هذیان نمی گویم. تنها بین خرابه هایی که شاید واقعیت باشند راه می روم و دنبال گردنبند می گردم. الان اما حالم خوب است عرق روی تنم نشسته! جلد اول کتاب هزار و یک شب را شروع کرده ام!