Hangman, is the only one who has the slightest emotion for those who are dead
طناب اعدام
طناب اعدام دور گردنم سفت شد. حرفی برای گفتن باقی نماند. یعنی ماند اما چه می شود کرد. سکوت همیشه خوب  است مثل آدمها که همیشه خوب اند. آه چقدر خوب بودی...
خوبی برایم نسبی شده مثل خیلی احساسات دیگر که دیگر حتی حسشان نمی کنم. نیامده ام که گله کنم یا چیزی بنویسم که شکایت کنم از زمانه. اومدم تا دوباره بنویسم از زندگی از همه چیزهایی که دور و برم هست. شاید آرومم کنه...

امروز گفت چرا اینقده نا امید! ترس برم داشت! حرفی برای گفتن نداشتم! حرف چشم ها شد! چشمهایی که نمی توانستم تویشان نگاه کنم... امروز هم نتونستم حرفی بزنم...

باز جمعه شد و تنهایی. جمعه ها همیشه سهم من تنهایی بود اینو که یادته؟...

+ Written in  4 Mar 2010 Time  12 AM  By  kolokila | 
آمدی جانم به قربانت ولی...
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

بی مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا؟ واقعا چرا؟ منی که شعر سرم نمیشد. همه حرفهام رو بدون قافیه می گفتم! اما می گفتم...
می‌دونی دیروز شد یکسال از آخرین بار. از زمین و زمان می‌بارید! خدایا شکرت مثل همیشه!
ذکر هنوز تغییری نکرده الحمدالله رب العالمین!

+ Written in  28 Feb 2010 Time  1 AM  By  kolokila |