يك شروع 2
- سر جايم كه مي نشينم پيرمرد دوباره كنارم است. شما كه جدي نمي گوئيد. حتما مي خواهيد دستم بياندازيد؟ اما نگاه به صورت خندان پيرمرد جوابم را داده دروغ نمي گويد. سوالم را با سوال ديگري عوض مي كنم:
- از كجا مي دانيد؟؟؟
فكر مي كنم كه گفتي زياد برايت قصه گفته اند. مطمئنم كه تمايلي به شنيدن اين نداري... پوزخندي بر لبانش است. از اينكه يك پيرمرد دستم بياندازداصلا خوشم نمي آيد. دوست ندارم كه التماسش بكنم. كنجكاوي امانم را بريده اما باز هم چيزي نمي گويم. روزگاري دختري را ميشناختم كه هميشه مجبورم مي كرد تا خواستههايم را به زبان بياورم با اينكه قبل از اينكه كلامي بگويم از آن مطلع بود. با تمام وجود از او متنفر شدم. حالا اين پير كفتار داشت با من همان بازي را در مي آورد.
دستانت به من همه چيز را ميگويند. ميخواهي بشنوي اما نمي خواهي اعتراف كني.
- شنيده بودم كه چشمها حرف مي زنند اما تابحال سخني از دستان نشنيدهام حتي يك كلمه.
مي خواهي امتحان كني. دستش را دراز كرد و بي اختيار دستم را در دستش گذاشتم. مي شنوي. سري تكان دادم. چشمانت را ببند. صداي اطرافم با بسته شدن چشم ها محو شد و خاطره ها به ذهنم هجوم آوردند. يك جاي دنج با آهنگي آرام كه بيشتر حال و هواي جدايي را زمزمه مي كرد كم كم جايش را به هاي هوي ماشين هاي گذري و مسافران خسته داد. حالا متوجه شده بودم كه دستها پيش از اين هم با من حرف زده بودند. دختري روبرويم روي صندلي نشسته بود. دستش را فارغ از هر گونه ترس معمول در دست گرفته بودم. هميشه گرفتن اين دستها به من اميد مي داد. دستانش هميشه سرد بودند. اينقدر در دست مي گرفتمشان تا گرم شوند. دستانش آن روز با من حرف زدند. گرم بودند. چشمانم را باز كردم.
- باور مي كنم.
پير مرد دوباره خنديد اما دستم را رها نكرد. زياد از جايمان دور نشده بوديم. هنوز برهوت بود. قصهام طولاني است و مسيرمان كوتاه.
چشمانم پر از چرا بود و سوالم هنوز بي پاسخ. در برزخ رها شده بودم.
من مسافر بين راهي ام، همين نزديكي ها پياده مي شوم. مسافر بين راهي وقتي براي قصه گفتن ندارد. اهل كجايي؟ گفتم. گفت آنجا را مي شناسد. جاي آرامي است براي آسوده مردن، كه براي كسي به سن و سال او غنيمتي بود. دور نماي شهري در دل برهوت پيدا شد. از دستان پيرمرد مي شد فهميد كه توجهاش به آنجاست.
كجا مي روي؟ خودم هم هنوز نمي دانستم مي خواستم هر جاي ديگر باشم غير از آنجا. هيچ كجا.
فرار مي كني؟
- همه داريم فرار مي كنيم. شما هم فرار كرديد درست نمي گويم.
براي لحظهاي خاموش نگاهم كرد. درست ميگويي. من كمي بيشتر از تو سن داشتم. آنجا شهر من است. با انگشت نشانم. جاي خوبي است براي فرار كردن همچنين براي پنهان شدن. دلت مي خواهد آنجا را ببيني؟ در دلم تمناي عجيبي براي ماندن بر پا بود. اتوبوس سرعتش را كم كرد. دور شدن اتوبوس را مي ديدم. در آستانه شهري غريب در كنار پيرمردي ايستاده...
- از كجا مي دانيد؟؟؟
فكر مي كنم كه گفتي زياد برايت قصه گفته اند. مطمئنم كه تمايلي به شنيدن اين نداري... پوزخندي بر لبانش است. از اينكه يك پيرمرد دستم بياندازداصلا خوشم نمي آيد. دوست ندارم كه التماسش بكنم. كنجكاوي امانم را بريده اما باز هم چيزي نمي گويم. روزگاري دختري را ميشناختم كه هميشه مجبورم مي كرد تا خواستههايم را به زبان بياورم با اينكه قبل از اينكه كلامي بگويم از آن مطلع بود. با تمام وجود از او متنفر شدم. حالا اين پير كفتار داشت با من همان بازي را در مي آورد.
دستانت به من همه چيز را ميگويند. ميخواهي بشنوي اما نمي خواهي اعتراف كني.
- شنيده بودم كه چشمها حرف مي زنند اما تابحال سخني از دستان نشنيدهام حتي يك كلمه.
مي خواهي امتحان كني. دستش را دراز كرد و بي اختيار دستم را در دستش گذاشتم. مي شنوي. سري تكان دادم. چشمانت را ببند. صداي اطرافم با بسته شدن چشم ها محو شد و خاطره ها به ذهنم هجوم آوردند. يك جاي دنج با آهنگي آرام كه بيشتر حال و هواي جدايي را زمزمه مي كرد كم كم جايش را به هاي هوي ماشين هاي گذري و مسافران خسته داد. حالا متوجه شده بودم كه دستها پيش از اين هم با من حرف زده بودند. دختري روبرويم روي صندلي نشسته بود. دستش را فارغ از هر گونه ترس معمول در دست گرفته بودم. هميشه گرفتن اين دستها به من اميد مي داد. دستانش هميشه سرد بودند. اينقدر در دست مي گرفتمشان تا گرم شوند. دستانش آن روز با من حرف زدند. گرم بودند. چشمانم را باز كردم.
- باور مي كنم.
پير مرد دوباره خنديد اما دستم را رها نكرد. زياد از جايمان دور نشده بوديم. هنوز برهوت بود. قصهام طولاني است و مسيرمان كوتاه.
چشمانم پر از چرا بود و سوالم هنوز بي پاسخ. در برزخ رها شده بودم.
من مسافر بين راهي ام، همين نزديكي ها پياده مي شوم. مسافر بين راهي وقتي براي قصه گفتن ندارد. اهل كجايي؟ گفتم. گفت آنجا را مي شناسد. جاي آرامي است براي آسوده مردن، كه براي كسي به سن و سال او غنيمتي بود. دور نماي شهري در دل برهوت پيدا شد. از دستان پيرمرد مي شد فهميد كه توجهاش به آنجاست.
كجا مي روي؟ خودم هم هنوز نمي دانستم مي خواستم هر جاي ديگر باشم غير از آنجا. هيچ كجا.
فرار مي كني؟
- همه داريم فرار مي كنيم. شما هم فرار كرديد درست نمي گويم.
براي لحظهاي خاموش نگاهم كرد. درست ميگويي. من كمي بيشتر از تو سن داشتم. آنجا شهر من است. با انگشت نشانم. جاي خوبي است براي فرار كردن همچنين براي پنهان شدن. دلت مي خواهد آنجا را ببيني؟ در دلم تمناي عجيبي براي ماندن بر پا بود. اتوبوس سرعتش را كم كرد. دور شدن اتوبوس را مي ديدم. در آستانه شهري غريب در كنار پيرمردي ايستاده...
ادامه دارد...