Hangman, is the only one who has the slightest emotion for those who are dead
مسافر

 

اون موقع ها رو يادته؟

ساحل رو میگم، يادته؟

يادته چقدر دوست داشتم،دوست داشتم با هم بازی کنيم؟ يادته چند بارم بازی کرديم ؟

امّا تو همه چيزو خراب کردی.هر چی گفتم بيا قصر شنی بسازيم،نيومدی.

تازه چند بارم که خودم قصر شنی ساختمو بهت نشون دادم،تو خرابش کردی.

ديگه قصرامو بی تو ساختم.ديگه هم بهت نشونشون ندادم.

آره،من بهت دروغ گفتم .چون حرف راست شنيدن،لياقت ميخواد،جنبه ميخواد.بذار رک بگم،تو لیاقتشو نداشتی .اگه میفهميدی سنگ مینداختی.

همينطور گذشت،خيلی گذشت،نمیدونم چقدر.توی این مدّت که پی خودت بودی

نگام خيلی به دريا می افتاد،اونجايي که ته دريا بود و دريا

میرسيد به آسمون!خيلی دوست داشتم برسم به اون خط،با آرزوش تو دريا غرق

میشدم.تو که هيچوقت نفهميدی...

تا اینکه يه روز سوار يه کشتی کوچولو شدم،خدا میدونه از کجا اومده بود

تنها رفتم توش،برام مهم نبود که کسی نيست،اصلاً دوست داشتم تنها باشم

برام مهم نبود نبودنت،خيلی وقت بود ديگه نبودی،تو دیگه حتّی توی سکوتمم نبودی

دچار روزمرّگی خودت شده بودی،شايدم بخاطر من بود ولی برای من علّتش

اهميتی نداشت

ديگه به تنهايي خودم عادت کرده بودم.راستش...دوسش داشتم.

چشمامو بستم...و کشتی هم خیلی آروم حرکت کرد....دور تر و دور تر

داشتم به آرزوم میرسيدم،داشتم از اون ساحل هميشگی،حتّی از قصرام دور

میشدم،ولی اونام مهم نبود،مهم اون خط بود ،تقاطع دريا و آسمون.

 

چيه؟چرا به خودت اومدی؟الآن ديگه؟الآن فهميدی يه مرگيم بود؟

ديگه صدام نزن،ديگه سعی نکن دنبالم بگردی.من صداتو نمیشنوم.بشنومم نمیتونم جواب بدم. من ديگه خيلی دورم.خيلی چيزا عوض شده.هيچوقت نفهميدی تمام مدّتی که سکوت

کردی،تمام قصر هايي که ساختمو حتّی نگاهشون نکردی،داشتی کشتيمو هل ميدادی و من

داشتم کم کم حرکت می کردم.

راستش دلمم برات می سوخت،به خاطر خیلی چیزا.خیلی چیزا،خیلی...

تو خیلی زحمت کشیدی،سختی کشیدی؛ ولی خودتم خرابش کردی،خوبم خرابش کردی.

 

نمیدونم، شایدم تقصیر تو نبود،من از اوّلشم اینجوری بودم.

 

حالا ديگه فکرشو نکن،ديگه صدام نکن،ديگه دنبالم نگرد،من برنميگردم...

 

اینجا تو دريا همه چيز رو به راه نيست.گاهی توفان میشه،همه چيز به هم میريزه،گاهی

اوقات هم همه چيز عاليه.آرومِ آروم

تو دریا خيلی چيزا فهميدم،بد و خوب .حالا حتّی میدونم اون خط شاید هیچ وقت اونی نباشه که فکرشو میکردم.

آخه اون یه خط عادی نیست.یه سرابه تو دل دریا.مثل همه ی سراب های دیگه،که هی میری میری،درست وقتی که بهش رسیدی خیال می کنی دیگه نیست.گمش میکنی.اما اگه میشد یه کم بری بالاتر و از دور به خودت نگاه کنی،میدیدی که اون جایی که سرابت یوهو ناپدید میشه و تو مات و مبهوت دنبالش می گردی،درست همون جاییه که باهاش یکی شدی،جایی که از همیشه بهش نزدیک تری.اما تو بازم میری جلو ، میری که ببینی پشت سر گذاشتیش.جالبه،مگه نه؟

من یه روز راه افتادم که به اون برسم.نمیدونم چی منو به طرفش برد،اما الآن فکر می کنم هدف از رفتن حتی رسیدن به اون خط هم نبود،اون خط فقط یه وسیله بود...من باید از اون ساحل می رفتم و این برام خواسته شده بود.اگر چه من هنوزم دنبالش می گردم.

حداقل حالا می دونم وقتی بمیرم اونجايي هستم که زمین و آسمونش یه رنگه،جایی که

 دوست دارم اونجا باشم.با اميد رسیدن بهش میمیرم. زير آب دفن میشمو تو ساحل به گل نمیشينم.این چيزيه که ميخوام.

 

 

 

آره،حالا من اونجام،تو ساحل،پیش تو،

ولی اینو بدون،

من دیگه خيلی وقته که فرسنگ ها از تو دورم...

 

 

+ Written in  25 Nov 2006 Time  8 PM  By  traveler |