من مدتی خل شده بودم زده بودم به دشت و بیابون. فقط اومدم که حضور خودم رو اعلام کنم هر چند توی این مدت قرار بود که سیامک لطفی بکنه و به نظرا جواب بده که دستش درد نکنه.
امروز بغل دستم توی ماشین یه مرد و زن جوون نشسته بودن که توی دست مرد یه دونه عکس سیتی اسکن بود. درد رو می تونستم توی چشماشون ببینم. زن توی ماشین به مرد تکیه داده بود و روی شونه اش خوابش برده بود. درست مثه یه بچه... مرد هم خوابش میومد اما مشخص بود که داره فکر می کنه... میخواستم مثه همیشه داستانش رو بنویسم اما اینبار واقعیتی که دیدم از هزارتا داستان دردناک تر بود...
---
هیچ می دونین که بعد از مرگ چه بلایی به سر بدنمون میاد. میدونین چطوری بدنمون متلاشی می شه. یه مطلب راجع به این موضوع دارم اما یه جورایی حس می کنم که ممکنه بعضی ها خوششون نیاد پس تا دو روز دیگه که می خوام پست جدید رو بزنم صبر می کنم اگه هفت نفر موافق بودن میزنمش اگه نه به کل بیخیالش میشم. شب خوش.
کولوکیلا