گدا هنوز از شدت ضربات به خودش می پیچید اما کم کم هوش و حواسش را بدست آورد مرد او را به سمت خیابان های بالای شهر برده بود. تمیزی را می شد از کف خیابانهای سنگفرش شده استشمام کرد. بر روی صندلی های بیرونی یک رستوران نشستند. پیشخدمت با کراهت خودش را به آن میز رساند تا سفارش آنها را بگیرد. از سر روی گدا معلوم بود که چندین روز است که غذایی نخورده. هنگامی که سیر شد. مرد بی تاب بود اما نمی دانست چه بگوید.گدا که دیگر رنگی به چهره رنگ پریده اش دویده بود سکوت را شکست:
واقعاٌ از بزرگواری شما متشکرم ، شما دوبار جانم را نجات دادید، اما فکر نمی کنم که چیزی داشته باشم تا با آن لطفتان را جبران کنم. ای کاش چیزی می داشتم اما...
من تنها یک سوال دارم و بعد تمام افکارش را بی کم و کاست برای گدا بازگو کرد و از او پرسید که آیا نشانی را می داند. هنگامی که حرفش تمام شد. مرد گدا که در سکوتی عمیق فرو رفته بود. به یکباره خنده ای بلند سر داد. قهقه اش مو را به تن مرد سیخ کرد.
می دانم که او را می توانی کجا بیابی. به قبرستان برو او را خواهی دید، می توانی او را بشناسی!!!او را قبلا هم دیده ای!!!
* * * * *
صدای ناقوس ها را می شد در قبرستان شنید. مرد خودش را به آنجا رساند.تنها مرد میانسالی را دید که بر روی سنگ قبر سفیدی نشسته بود. به طرف او رفت. اما کمی تردید کرد. شیطان را هیولایی مخوف می دانست که دستانش به خون آغشته بود.
می دانم دنبال من می گردی!!! امروز سومین بار است که تو را می بینم. چه می خواهی؟؟؟؟
میخواهم معامله کنم.
چه متاعی برای معامله داری؟
روحم را پیشکش می کنم.
شیطان خندید؛ خنده اش دلنشین بود.
نمی توانی؟ چیزی برایت باقی نمانده. همه اش را تکه تکه فروخته ای، همه تان فروخته اید. اما راهی هست که می توانی....
ساعتی بعد در میان خیابان های تاریک و نمور
مردی بر بالای جسد گدا ایستاده بود و جان کندنش را نظاره می کرد. گدا در خون خون می غلتید و با شادکامی گفت: پرواز... دوباره آنها را حس می کنم....
پایان
----------
خدا اندیشید، اندیشه اش فرشته ای بود
خد سخن گفت، سخنش انسان بود