قسمت دوم
مرد دوباره به خیابان برگشت. پسرک هنوز داشت گریه می کرد و عده ای دور و بر او جمع شده بودند. مرد به خود را به جمع تسلی دهندگان رسانید. بغض هنوز در گلویش بود. اما دیگر آرام شده بود و بقیه یک به یک از گرد او پراکنده می شدند. دلش برای پسرک سوخته بود قدمی دیگر پیش گذاشت. انگار فراموش کرده بود که برای چه کاری به آنجا آمده بود با مهربانی گفت: تو نباید گریه کنی. تو دیگه بزرگ شدی. این جمله ای نبود که که در آن لحظه دردی را دوا کنداما تنها همین جملات به ذهنش رسیده بود. به سمت نزدیکترین بستنی فروشی رفت و یک بستنی گرفت، خوبی بچه ها همین بود که با یک بستنی بزرگترین غم های جهان را فراموش می کردند. مرد داشت به قیافه معصوم پسرک نگاه می کرد. به خودش فکر می کرد که چه فرشته زیبایی...
ناگهان به یادش آمد که برای چه کاری آمده. پسرک خوشحال را با بستنی میوه ای اش تنها گذاشت. دوباره در کوچه ها سر گردان شد. به هر جا که فکر می کرد که می تواند شیطان را ببیند سر زد. فاحشه خانه ها، قمارخانه ها هر جا که فکرش می رسید حتی به نوانخانه ها هم سر زد. از جستجو خسته شد. در همین حین دوباره آن گدا را دید. اما این بار همه چیز بر عکس شده بود. مردی قوی هیکل او را به زیر مشت و لگد خود گرفته بود و او را به شدت به این طرف آن طرف می کشید. مرد از اینکه او را اینچنین خوار و ذلیل می دید خوشحال بود.اما باید کاری می کرد، حسی به او می گفت که کلید جستجویش پیش گداست. برای لحظه ای تصمیمش را گرفت. نیرویش را در شانه هایش جمع کرد و با تمام قوایش با تنه مرد را از روی پیکر بیجان مرد گدا به کناری زد. از فرصت بدست آمده بیشترین استفاده کرد و همراه با گدا در کوچه های تاریک گم شدند.
ادامه دارد...
-------------------------------------------------------------
پ.ن:
هه هه هه هه... خدا اموات این کرم درخت رو بیامرزه که کشف کرد که من یه کم که چه عرض کنم کلی کم دارم...