خستگی
خستگی بعد از شیفت شب هنوز توی تنم هست، چشمهام رو به زور باز نگه داشتم، اما خوابی که با این ذهن مغشوش به سراغم بیاد ارزش امتحان کردن نداره، میتونم فیلم بیینم،مثلا همین مجموعهی کامل پدرخواندهی1و2 هفت ساعتی که برای بار بیست و دوم میتونم به نگاه کردنش فکر کنم. پدرخواندهی هفت ساعتی البته برای خودش حوصلهای جدا میطلبد. دو روزی میشه که نقاشی نکشیدم، آخرین طرح خط خطیهای روحالله رو قاطی خودش داره، قرار گذاشته بودیم که بیاد با هم تمومش کنیم، نیومد، اصراری نکردم.(اصلا گفتم!؟)

پ.ن: حوصلهی طراحی کاور آلبوم ندارم، کاور به خودی خود شلوغ هست، نمیخوام شلوغ ترش بکنم!
پ.ن2: شاید سری به قدیمیها زدم.