- از كجا مي دانيد؟؟؟
فكر مي كنم كه گفتي زياد برايت قصه گفته اند. مطمئنم كه تمايلي به شنيدن اين نداري... پوزخندي بر لبانش است. از اينكه يك پيرمرد دستم بياندازداصلا خوشم نمي آيد. دوست ندارم كه التماسش بكنم. كنجكاوي امانم را بريده اما باز هم چيزي نمي گويم. روزگاري دختري را ميشناختم كه هميشه مجبورم مي كرد تا خواستههايم را به زبان بياورم با اينكه قبل از اينكه كلامي بگويم از آن مطلع بود. با تمام وجود از او متنفر شدم. حالا اين پير كفتار داشت با من همان بازي را در مي آورد.
دستانت به من همه چيز را ميگويند. ميخواهي بشنوي اما نمي خواهي اعتراف كني.
- شنيده بودم كه چشمها حرف مي زنند اما تابحال سخني از دستان نشنيدهام حتي يك كلمه.
مي خواهي امتحان كني. دستش را دراز كرد و بي اختيار دستم را در دستش گذاشتم. مي شنوي. سري تكان دادم. چشمانت را ببند. صداي اطرافم با بسته شدن چشم ها محو شد و خاطره ها به ذهنم هجوم آوردند. يك جاي دنج با آهنگي آرام كه بيشتر حال و هواي جدايي را زمزمه مي كرد كم كم جايش را به هاي هوي ماشين هاي گذري و مسافران خسته داد. حالا متوجه شده بودم كه دستها پيش از اين هم با من حرف زده بودند. دختري روبرويم روي صندلي نشسته بود. دستش را فارغ از هر گونه ترس معمول در دست گرفته بودم. هميشه گرفتن اين دستها به من اميد مي داد. دستانش هميشه سرد بودند. اينقدر در دست مي گرفتمشان تا گرم شوند. دستانش آن روز با من حرف زدند. گرم بودند. چشمانم را باز كردم.
- باور مي كنم.
پير مرد دوباره خنديد اما دستم را رها نكرد. زياد از جايمان دور نشده بوديم. هنوز برهوت بود. قصهام طولاني است و مسيرمان كوتاه.
چشمانم پر از چرا بود و سوالم هنوز بي پاسخ. در برزخ رها شده بودم.
من مسافر بين راهي ام، همين نزديكي ها پياده مي شوم. مسافر بين راهي وقتي براي قصه گفتن ندارد. اهل كجايي؟ گفتم. گفت آنجا را مي شناسد. جاي آرامي است براي آسوده مردن، كه براي كسي به سن و سال او غنيمتي بود. دور نماي شهري در دل برهوت پيدا شد. از دستان پيرمرد مي شد فهميد كه توجهاش به آنجاست.
كجا مي روي؟ خودم هم هنوز نمي دانستم مي خواستم هر جاي ديگر باشم غير از آنجا. هيچ كجا.
فرار مي كني؟
- همه داريم فرار مي كنيم. شما هم فرار كرديد درست نمي گويم.
براي لحظهاي خاموش نگاهم كرد. درست ميگويي. من كمي بيشتر از تو سن داشتم. آنجا شهر من است. با انگشت نشانم. جاي خوبي است براي فرار كردن همچنين براي پنهان شدن. دلت مي خواهد آنجا را ببيني؟ در دلم تمناي عجيبي براي ماندن بر پا بود. اتوبوس سرعتش را كم كرد. دور شدن اتوبوس را مي ديدم. در آستانه شهري غريب در كنار پيرمردي ايستاده...
ادامه دارد...
انگار چشمامو بهم برگردونده بودن.دوباره داشتم می دیدم.دلم برای دیدنش خیلی تنگ شده بود.خوب نگاه کردم.با یه احساس فوق العاده که دوباره از بی نهایت پر شده بود.
چشمام موند رو شاخه ی درخت،رو دوتا کبوتر که خودشونو باد کرده بودن و کنار هم نشسته بودن.مثل دو تا فرشته که انگار مأمور رسوندن این امانتی به من بودن و حالا نشسته بودن و منو تماشا می کردن...
این پست رو به خاطر یک نفر نوشتم.کسی که اینقدر قشنگ و روون نوشته بود که وقتی پستشو خوندم پر شدم از احساس قشنگی که مدت ها بود گمش کرده بودم .برای نظر دادن فقط تونستم بگم عالیییییی بود،ولی گفتن این،برام کافی نبود.
این شد که این پستو نوشتم،
نوشتم که بگم چند روز پیش یه دختر زیبا رو دیدم که اسمش بهاره بود...

بارون داشت تندتر میشد.مردم در تکاپوي گير آوردن تاکسي و اتوبوس تند تند حرکت میکردن.بعضی هام زیر چترشون پیاده میرفتن.
هوا تاريک شده بود.منم تو ایستگاه وايساده بودم تا اتوبوس بياد.يه اتوبوس شلوغ که میدونستم اگرم بتونم سوارش بشم بايد مثل يه پوستر به درش بچسبم.دستمو کردم تو جيبم،
اُه،بليط...
بدو بدو رفتم طرف باجه.عجله ی مردم باعث میشد منم يادم بره اونی که رو سرم میريزه فقط قطره های بارونه...
جلو باجه چند نفری بودن.هر کدوم پولشون میذاشتن اون جلو و
میگفتن چندتا بليط ميخوان و تا بليطو بگيرن دستشون اون جلو میموند،انگاری طلب داشتن.
گاهيم به چشم اینجوری ميومد که دارن چيزی رو گدایی میکنن.بيچاره پير مرد هم هول هولکی بليطارو ميداد.نفر قبل من گفت دو تا بلیط بده و بليطاشو زودی گرفتو رفت.منم رفتم جلو،مثل هميشه نيشم باز بود،گفتم سلام خسته نباشيد 5 تا بليط لطفا ً !
اینقدر حرف زده بودم که جلو صورتم پرِ ابر شده بود ولی پشت اون ابرا هم می شد لبخندی که رو صورت پير مرد نشستو ديد،پیر مرد برای چند لحظه سرشو آورد بالا و یه نگاهی به من انداخت.نگاهش هيچ وقت يادم نمیره،احساس میکردم خستگی از تنش رفته بود،خودمونيم،کلّی حال کردم!
بليطارو گرفتم ،اتوبوس هم اومد.طبق معمول میون جمعیت له شدم، بعدشم يه خورده
پياده روی تا خونه.
اون شب من رسيدم،بقیه هم رسيدن،اون خانومه،اون آقاهه،اونی که ماشین داشت،اونی که پیاده رفت،اونی که واسه سوار شدن حرص می زد،اونی که جا موند،اونی که یه ذره هم خیس نشد و اونی که موش آب کشیده رسید.
همه بالآخره میرسيم،
اما چه جوری؟