Hangman, is the only one who has the slightest emotion for those who are dead
ملّت هميشه در صحنه

 

خيلی وقتا يه نقص فنّی کوچيک يا يه تصادف،کلّی ترافيک ایجاد میکنه.

اون وقت باید سه ساعت معطل شيم که چی؟دو نفر زدن به هم،بعدش شروع کردن دعوا کردن و بد و بی راه گفتن. چرا این همه آدم سر يه تصادف کوچيک بايد کلی معتل شن؟

حالا اون که خوبه،تازگیا ديگه ترافيکم سر به سر ما میذاره.نميدونم ترافيک کاذب دیگه چه صيغه ای که در اومده.واقعا خیلی عجیبه،

میری تو اتوبان میبينی کلّی ماشين وايسادن،همه ی ماشينام دارن مورچه اي حرکت میکنن بعدش چند متر جلوتر به همون مسخرگی که ترافيک به وجود اومده بود،يهو از بين میره!

 

اون دفعه ای که راننده ی ماشين کناری ما از فرط تعجب يه ده دقيقه يک ربعي

انگشت به دماغ مونده بود!!!

 

د.ح.

 

يه مدّتی بود که بلاگفا قات زده بود و پست جديدمونو میذاشت پایین پست قبلي.مام منتظر شديم تا يکی از مأمورين اعدام يه پستی چیزی بده بلکه فرجی شه و بلاگفا کوتاه بياد و پست مارو سرجاش بذاره،که هرچی منتظر مونديم خبری از پست جديد نشد که نشد،تا اینکه چند روز پيش خود بلاگفا دلش سوخت و بالاخره کوتاه اومد...

خلاصه این داروگر نزدیک بود کار دستمون بده!

+ Written in  19 Nov 2006 Time  10 PM  By  traveler | 
مخالفت عوامل

همیشه همین جوریه

همیشه وقتی آدم می خواد یه تحولی در خودش ایجاد کنه یا یه کاری رو شروع کنه ،یه کاری که روش حساب می کنه یا واسش ذوق و شوق داره یا اینکه واقعا برای زندگیش مهمه،انگار، البته فقط انگار،همه چیز دست به دست هم میده تا حال طرفو جا بیاره بنشوندش سر جاش،یه سنگی بندازه،خلاصه یه کاری کنه که نشه.

این عوامل می تونن خارجی باشن.مثل اتوبوس جهانگردی تو داستان مورچه خوار،که فقط  سالی یه بار از جاده عبور می کنه و اون یه بارم درست باید همون موقعی باشه که مورچه خوار رو جاده فقط یه قدم با مورچه فاصله داره!

گاهی هم این عوامل درونی هستن.مثل اعتماد به نفس کم،یا اعتقاد به بد شانسی و طلسم و دعا و جادو جنبل که اگه کار به جاهای باریک بکشه گروه خونی هم باید مورد بررسی قرار بگیره.

معنی اینو کنکوری ها خوب درک می کنن.اون موقعی که قرار متحول شن و دیگه بترکونن،اما مهمون میاد،خواب می مونن،درصد پایین می زنن،دپرس میشن و عاقبت به نتایج جالبی هم می رسن!

آمّا...!

کیفیت برخورد آدما با این مخالفت ها یا شاید بد نباشه گاهی بگیم سختی های زندگی،فرق می کنه و به نظر من همین،تفاوت زندگی ها رو به وجود میاره.

یه سری وقتی با این مخالفت ها مواجه می شن جا می زنن.حرفای خودشونو می زنن که مربوط به سرنوشت و پیشونی و همون گروه خونی و...می شه که بالا گفتم.نمی دونم چرا،شاید تو زندگی خیلی با هاش مواجه نشدن.و یا شاید برای یک بار هم که شده روش برخوردشونو تغییر ندادن.

امّا يه عده هم هستن که مقاومت میکنن شاید چون تو زندگی با اینجور مسايل زياد

 رو به رو شدن و یه جورایی واکسینه شدن

و وقتی دوباره با این مخالفت ها رو به رو ميشن میگن : اِ...بازم تو داروگر؟

 

(سعی می کنم بعداٌ در رابطه با این موضوع چند تا کتاب هم معرفی کنم.)

 

خلاصه قضيه ی اومدن ما به این وب لاگ هم با این مخالفتها رو به رو شده.

از يه طرف خودم بودم که نمیدونم چرا يه مدّت هنگ بودم(و الآن هم مطمئن نيستم هنگ نباشم)،

از طرف ديگه استقبال بسيار گرم سيامک بود که به اعماق جان ما نفوذ کرد و دل و جيگرمونو همچین حال آورد،

و ديگه کامنت بعضی عزيزان که اگه بين ما مشکلی هم نبود ما رو به زور بلند

می کرد می برد وسط،البته وسط ميدون جنگ!

ولی خوب،رسیدن به هدف هم به این بستگی داره که آدم چقدر مقاومت کنه،مثبت فکر کنه،چقدر حاضر باشه برای رسيدن به خواسته ش تلاش کنه،اینکه چه بهايي براش

بپردازه و برای بدست آوردنش چی رو از دست بده.

 

به هر حال من حداقل در مورد این موضوع،در هدفم و در خودم اینقدر

ارزش و قدرت می بينم که در برابر این مخالفت ها بگم:

اِ...بازم تو داروگر؟

 

د.ح.

پگاه اولین کسی بود که برای من کامنت گذاشت.این همیشه یادم می مونه!

 

+ Written in  6 Nov 2006 Time  4 AM  By  traveler |