Hangman, is the only one who has the slightest emotion for those who are dead
فراموشی
مرگ چيز خوبي است، اما به اين شرط كه وقتي مي‌آيد من آنجا نباشم.

نمايشنامه مرگ
وودي آلن

همه جا امن و امان است، شهر فراموش كرده كه تا چند روز پيش چه غوغايي را پشت سر گذاشته، اما من مي‌دانم كه اين زماني كه مي‌گذرد، زمان سكوت شهر نيست، سكوتي سكر آور كه مدام تكرار مي‌شود، زمان جوشش است، زمان حركات پنهاني ‌است، زمان اين است تا سلاحشان را به يك جاي ديگر منتقل كنند، تا دوباره غوغا كنند. در شبي ديگر مانند بلا بر سر مسبباني كه مي‌شناسند فرو بيايند.
دست‌هايي كه در تاريكي، چاقو به دست ايستاده‌اند. اين كدامين سينه يا شكم است كه شكافته مي‌شود؟ همه سكوت كرده‌اند، انگار فراموش كرده‌اند، اما من مي‌دانم وقتي كه هنوز از آن كوچه يا خيابان مي‌گذرند نيم نگاهي با ترس به آنجا مي‌اندازند و سريع عبور مي‌كنند، شايد بعضي‌هاي ديگر هم كه از آنجا مي‌گذرند به بغل دستي‌اشان بگويند اينجا همونجاست! توي اون كوچة تنگ و تاريك كه يك متر بيشتر عرضش نيست، چهار نفر رو سلاخي كردن. آره يه شب كه داشتن از روضة امام حسين برمي‌گشتن خونه، ديدن سه تا دزد توي خونشونه، غريبه نيستن، خودي تر از خودي. زن حامله و دخترش توي خونه بودن. اول از همه سراغ پيرزن رفته‌ان كه توي حياط خونه بود. با سنگ ترازويي كه اونجا بوده جمجمه‌اش رو خورد مي‌كنن، اما اون زنده مي‌مونه، ترتيب دو نفر باقي مونده، يا شايد بهتر باشه سه نفر رو راحت ميدن، درگيري با يه زن حامله و بچه‌اش كار آسوني بوده. سر دخترك رو توي حموم مي‌برن.........
فراموشي بزرگترين دشمن انسانه، انسان زود فراموش مي‌كنه، فراموش مي‌شه حتي تاريخ رو هم كه براي فرامواش نكردن گذشته داريم، دستكاري مي‌شه. انسان هميشه فراموش مي‌كنه. شايد توي اون دنيا هم وقتي مي‌گن همه چيز انسان به حرف مياد و اعتراف مي‌كنه، منظورشون اين باشه كه آدم به ياد مياره.

+ Written in  19 Feb 2006 Time  9 AM  By  kolokila | 
قاتلان سپيده دم
ميخوام يه كم از شهرم بگم.
شهر من جاي عجيبيه، اونقدر عجيب كه اسمش رو گذاشتم شهر جادو.
اتفاقايي مي‌افته كه واقعاً آدم رو به تعجب وا ميداره. گاهي اوقات اونقدر ساكت و آرومه كه از رفت و آمد‌هاي توش يه بچه هم از خواب بيدار نمي‌شه. گاهي اوقات هم آنچنان دستخوش تغيير مي‌شود كه خواب آرامش را از سر مردم مي‌پرونه، يك هفتة پيش بود كه خبري مثل توپ همه جا صدا كرد، چهار نفر از اعضاي يك خانواده پنج نفري. سلاخي شدند، آن هم به كدامين گناه، شايعه‌ها بسيارند. معتبر‌ترين آنها اين است كه به خاطر پول بوده، شايد هم انگيزه ديگري در پس اين ماجرا باشد، از قبيل خصومت شخصي يا انتقام جوئي. همين يكسال و نيم پيش بود كه يكي از همسايه‌هايمان را در خانه‌اش به خاطر خصومت شخصي به رگبار بستند،‌درست مانند فيلم‌هاي وسترن. در مورد آن بعد صحبت مي‌كنم.
 يك پيرزن، زني همراه با بچه‌اي كه در شكم داشت و دختري شش، هفت ساله، كساني هستند كه قرباني شده‌اند، تنها بازمانده مرد خانه‌ است، كه اكنون حالتي نيمه ديوانه پيدا كرده. قاتلين هم در حال حاضر دستگير شده‌اند، اما بر اساس چيز‌هايي كه شنيد‌ه‌ام ممكن است قاتلين جزائي را استحقاقشان را دارند دريافت نكنند، نه اينكه قصوري در مورد قضات وجود داشته باشد، نه. براي اينكه اگر حكم كساني را كه اينگونه بيرحمانه نسل يك خانواده را ريشه كن مي‌كنند را اعدام در نظر بگيريم، در قانون ما براي اعدام كسي كه مرتكب قتل شده، بايد نصف دية آن شخص پرداخت شود تا حكم اجرا گردد، يعني در اين پرونده چيزي بالغ بر 50 ميليون براي اجراي  حكم لازم است، كه با حساب خانواده سلاخي شده و مرد نيمه ديوانه، به چند سال زندان و قرار وثيقه تقليل مي‌يابد.
چند سال بعد دوباره اين قاتلين از زندان رها مي‌شوند و هيچ تضميني براي متنبه شدن آنها وجود ندارد. در جامعة امروز ما حد هم اجرا نمي‌شود، قصاص كه جاي خود دارد، مگر نه اينكه در اسلام به طور صريح گفته شده، اجراي حدود باعث مي‌شود تا مردم گناه نكنند. پس كجاست....
شايد در بار بعدي در مورد ماجراهايي كه شهر جادو را تكان دادند صحبت كنم..

كولوكيلا

+ Written in  13 Feb 2006 Time  2 AM  By  kolokila |