Hangman, is the only one who has the slightest emotion for those who are dead
نقاشی
امروز داشتم با پینت کار می کردم و توی یک صفحه بی هدف مثل همیشه شروع کردم به کشیدن و حاصل شد این...

+ Written in  1 Feb 2012 Time  1 AM  By  kolokila | 
حرف
وقتی حرف میاد باس حرف رو زد نه اینکه زمزمه کنی که بعله چه خوب میشه که این حرف رو زد آخرم بذاریش تو دهن یه نفر و از قول اون نقلش کنی که حتی روحش هم از اون حرف بی اطلاعه...

طراحی پوسترای کار شریف تموم شد خیلی جالب شدن توی دو رنگ واسش آماده اشون کردم یه دونه بروشور هم آماده کردم. وقتی داشتم چاپشون میکردم یه پیشنهاد طراحی لوگو هم بهم شد که سر فرصت روش کار می کنم.

+ Written in  29 Jan 2012 Time  10 PM  By  kolokila | 
انگشتر
دیشب رو تا صبح نخوابیدم حوصله بیکار بودن هم نداشتم واسه همین نشستم یه انگشتر درست کردم. اولین تجربه ام توی این سبک انگشتره...

طرح دومی که درست کردم تکمیل تر از این در اومد الان گذاشتمش تو دستم وقت نشد که عکس بگیرم. روی طرح یه رینگ دارم کار می کنم. بازم شیوه پیچوندنش ابتکاریه. الان دارم روش کار می کنم.  

+ Written in  28 Jan 2012 Time  9 PM  By  kolokila | 
مداد رنگی
هیچ وقت نفهمیدم که مداد رنگی به چه دردم میخوره. همیشه توی مدرسه نقاشیام با مدام سیاه بود چود همش آدمایی رو میکشیدم که در حال جنگ بودن از سبک چش چش دو ابرو به طرز ناشیانه ای استفاده می کردم یه چیزی تو مایه ها تصویر زیر! 

همونظور که می بینین جز مداد سیاه چیز دیگه ای به کار نمی اومد. مداد رنگی خاکی رنگ هم که نداشتیم تازه من همیشه دفتر نقاشیم از اون دفتر کاهیا بود که رنگ خودشون به زرد میزنه. برای انفجارم که فقط نارنجی و قرمز به کار می اومد. این شد که الان من هوس کردم که نقاشی بکشم میبینم اصلا مداد رنگی ندارم. الان که دقت می کنم هر چی هم مداد رنگی ۲۴ رنگ واسم خریدن توی سطل اسباب بازی هام گم و گور شدن بیچاره مدادا!

حالا دوباره هوس کشیدن به سرم زده و منم و یه قلم نوری و پینت ویندوز....

+ Written in  27 Jan 2012 Time  8 PM  By  kolokila | 
ساکن

امروز روز ساکنی بود و ساکن بهترین تعریفیه که میشه ازش داشت. از آ خبری نیست. دیشب حالش خوب نبود...

دلم کسی رو میخواد که باهاش بفکرم پر از حرف بودم تا به الان ولی یهو انگاری خالی شد.

+ Written in  24 Jan 2012 Time  7 PM  By  kolokila |