Hangman, is the only one who has the slightest emotion for those who are dead
004
هوا به هم ریخته اس . من دیوونه ام. اینا چیزائیه که مدام به ذهنم میرسه. کاش اینجا اینقده اپن نبود. الان توی جمع دوستانه ای نشستم که مدتهاست خبری ازش نبود. اومدن ش.ن جون دوباره ای به این جمع متلاشی داده. دلشوره دارم به شدت برای چی نمی دونم! این نوشته ها جزو کپی پیست نیستن. یعنی اول اینجا تایپ میشن تا بعدا توی دفترم ثبت بشن.  به کیبورد عادات ندارم.
دلشوره دارم عجیب. از گوشام حرارت میزنه بیرون. دنیا دور سرم می چرخه.امروز چیزی رو دیدم که یعنی حس کردم که هر چی به خودم می خواستم بگم که اشکال نداره دایورتش کن به اونجا اما بازم مدام تو ذهنم موند. حس غریب هر که دیده برفت از دل برفت. حس غریبیه. یادته گفتم که از اضافه بودن به شدت متنفرم. امروز این حس رو داشتم. الان به این فکر می کنم که خودم باعث شدم این حس توی خیلی ها به وجود بیاد اون موقع هم به این فکر می کردم که یه روز نوبت خودمم میشه.چیزی که عوض داره گله نداره.درد داره بدجور. ( اگه کسی این رو  خوند و از حرفم دلش خنک شد بشه برام اصلا مهم نیست)
هنوز دلشوره باهام هست. با خونه هم تماس گرفتم! اما تاثیری نداشته. اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
دارم به این فکر می کنم که چی شد که اینجور شد. بیشتر من بودم که نخواستم؟ ساکت بودنم چه تاثیری داشته. هنوزم با این همه تغییر می تونم بگم که به من چه؟ با ش.ن از همه جا حرف زدیم. می گفتن دیگه وقته ازضا شدنه تحمل کن الانه که تموم میشه تو هم راحت میشی! اون داره به لحظات پر حرارت PONR میرسه لذت ببر! ما هم که کماکان در حال لذتیم.
گوش دادن آهنگ متال به همون اندازه که مخ جامد و زنگ زده ی منو نرم میکنه به همون اندازه فکرم رو مختل می کنه حس می کنم که دیگه نمی تونم بنویسم...

پ.ن: از خودسانسوری متنفرم بدجوری دلم میخواد که راحت حرف بزنم....(توی ادامه مطلب این کارو می کنم)


Continue
+ Written in  2 Feb 2011 Time  8 PM  By  kolokila | 
001

چیزهایی که اینجا می‌نویسم، دقیقا جای دیگری می‌نویسم که خیلی دور از اینجاست یا شاید حتی خیلی نزدیک. نقل قول ها یک زندگی‌اند برای من. درست مثل خودکاری که به پت پت افتاده و رهایش نمی‌کنم تا جوهرش را پس بدهد روی کاغذ دفتر. برای روشن شدن خودت دوباره می‌گویم، آره دارم با خودکار سیاه می‌نویسم مثل همیشه البته تاریخ شروع این همیشه رو نمی‌دونم. توی اتاق لم دادم، به صندلی که حدس می‌زنم می تونه تحملم کنه. نسیم بهاری شهرداد روحانی رو گذاشتم. دیشب بهت گفتم که میرم می‌دو‌ام! همینطوری می‌نویسن؟ درسته؟ دویدن؟ آخه دیشب فینگلیشش خیلی ساده‌تر بود. آدم می‌ترسه اینجا نتونه خوب بنویسه! روی کاغذ که آدم فینگلیش نمی‌نویسه. حوصله توضیح کارمو ندارم دوست دارم خطاب به تو بنویسم بدون قصد خاصی. قرار شد اسمتو بذاری ننه قزی- با دور کلاه قرمزی- اگه من بتونم یک ماه ساعت 5 صبح برم و بدوم کنم. اه نوشتن دویدن اونم عامیانه چقدر سخته. امروز نرفتم. یعنی خوابم برد. حدست درست بود. عمرا اگه بتونم ولی خوب تصمیم گرفتم که اجرائیش کنم. البته نه به این خاطر که اسمت رو عوض کنی! سرم پر شده از برنامه‌هایی که می‌تونم برای این نوشته هایی که می‌نویسم بریزم. اینکه اینا رو بعد از سی روز که گفتم بهت بدم بگم اینم مدرک. جالب نیست؟ مگه خودت نگفتی که فکر کن منم دارم فکر می‌کنم که چی بگم. صحبت دیشب با حال بود. با حال که نه از سکس گفتن از چیزایی که تابو‌ان( از اون کلماتی بود که فینگلیشش راحت تره)‌ [این جمله ها پست اسکریپتن: یعنی وقتی که داشتم تایپ می‌کردم به نظرم اومد که جا افتادن توی کروشه قرارشون میدم. توی دفترم گوشه متن حاشیه نگاری می‌کنم.][... یه جورایی منو تحریک می‌کنه که یک بحث رو ادامه بدم. آدم همینه باید بدونه چی میگذره.] سرم پر از فکرای عجیب شده یعنی عجیب نه. فکرای شدنی، فکرایی که اگه بشه چی میشه. اینکه بیام این چیزایی رو که می‌نویسم چاپ کنم به صورت یک کتابچه‌ی کوچیک بدم به خودت.

زیادی جدی نگیر، من از این حرفا زیاد میزنم. حتی همین الان ذهنم داره طرح روی جلد رو طراحی می‌کنه یه صفحه مورب [ورد] ویندوز که پنجره کلیک راست باز شده و نشانگر موس روی پیست کلیک کرده. شاید چند تا نوشته هم توی پس زمینه که حالت محو شدن[الان توی فوتوشاپ درستش کردم گذاشتم کنار]

الان یکی از آهنگای شهرداد روحانی رو گوش میدم. با پیانو زده شده حس خوبی به آدم میده الان اصل آهنگ شروع شد. اسمش رو نمی‌دونم. بدیه اینکه توی عصر مدرن بشینی با ضبط صوت آهنگ گوش کنی همینه هیچ راهی وجود نداره که بتونی بفهمی که آهنگی که می‌شنوی اسمش چیه! برگردیم به بحث خودمون چقد حرف زدم.( فونت نازنین رو هم واسه چاپ انتخاب کردم) الان دارم به عکست نگاه می‌کنم. خوب نمی‌بینم صورتت رو. چون عینک روی چشم نیست. به احمقی خودم فکر می‌کنم. ( آهنگ منو برد چند لحظه ....تموم)

آیا بهونه کردن تو برای نوشتن درسته؟ بهونه چیه؟ بهونه آدم رو گرم می‌کنه. مگه نگفتی که آدم ها این روزا به بهونه زنده‌ان نه دلیل. منم که می‌نویسم دلیل نوشتنم بهونه‌اس، بهونه‌ای که حس می‌کنم گرمم می‌کنه. حس می‌کنم که میشه براش نوشت. دلیل نوشتن داره، ارزش نوشتن داره، حتی اگه اینا رو هیچ وقت نخونی،حتی اگه رسالت کلمه هایی که اینجا میان هیچوقت به پایان نرسه.[امیدوارم شاملو برای استفاده ازترکیب جمله‌ي شعر میعادش نفرینم نکنه - همینطوری خودش اومد!]توی این دفتر خاک بخورن.

هر کاری می‌کنم که ذهنم رو از پرت و پلا گفتن منحرف کنم نمیشه. کتابی رو که برایم فرستادی بالاخره گرفتم. نمی‌دونم کی بخونمش. 526 صفحه آدم رو برای شروع کردن دودل می‌کنه. اما ترکیب بندی جالبی داره. ذهنم خالی شده از چیزایی که فکر می‌کردم که باید بگم باید که نه، چیزایی که فکر می‌کردم می‌خوام بگم و پس همین جا این نوشته رو تموم می‌کنم.

پ.ن: توی نوشته بعدی معلوم میشه که من تونستم بدوم یا نه! سعی میکنم که این کار رو بکنم.

 اتاقم بعد از ظهر

ساعت 3 و پنج دقیقه‌

21 /10 /89

+ Written in  1 Feb 2011 Time  1 AM  By  kolokila |